
حقیقتی تلخ در گلوی ماریا گیر کرده بود. میدانست چارلز با تمام وجود او را میخواهد، هر کلمهای که از دهانش بیرون میآمد، مثل خنجری در قلبش فرو میرفت. اگر میدانست، اگر فقط میدانست آن کسی که سالها برایش عزاداری کرده را همین حالا در آغوشش گرفته...
گلوی ماریا از بغض فشرده شد، نگاهش را از چارلز دزدید، نمیتوانست بیشتر از این به چشمهایش نگاه کند، نه وقتی حقیقت درست پشت لبهایش ایستاده بود و التماس میکرد بیرون بیاید.
بگو... صدایی در درونش زمزمه کرد: بگو من ماریام...
اما ترس، مثل زنجیری دور گردنش پیچیده بود؛ ترسی عمیقتر از مرگ... میترسید بگوید من ماریای تو هستم، اما چارلز حرفش را باور نکند یا شاید او را متهم به دروغگویی کند، ماریا آهسته چشمهایش را بست؛ در اعماق قلبش زمزمه کرد: یک روز بهت میگم... یک روز بهت میگم من ماریام، ماریای تو... اما فعلاً جسارتش رو ندارم. منو ببخش عشقم، ببخش که پشت این اسم پناه گرفتم.
چند لحظه بعد از پشتِ سرشان، صدای قدمهایی تند در راهرو پیچید، یک نگهبان نفسنفسزنان نزدیک شد، تعظیم کوتاهی کرد.
- اعلیحضرت… لرد استفان و چند نفر از اعضای شورا درخواست جلسهی فوری دارن. میگن موضوع سوءقصد و کشته شدنِ اصطبلبان باید فوراً بررسی بشه.
چارلز اخمی کرد و پرسید: الان؟
- بله سرورم.
چارلز به آرامی به سمت ماریا برگشت، دستش را گرفت.
ـ باید برم.
ماریا آرام گفت: میتونم باهات بیام.
ـ نه.
بعد رو به نگهبان کرد.
ـ لیدی الا رو تا اتاقش همراهی کن.
نگهبان سر خم کرد.
ـ از این لحظه به بعد جلوی در اتاقش نگهبانی میدی؛ هیچکس بدون اجازهی من وارد اون اتاق نمیشه، هیچکس...
مکثی کرد، بعد با تأکید بیشتری گفت: حتی خدمتکارش آنا، فهمیدی؟
ـ بله اعلیحضرت.
ماریا اخم کرد.
ـ چارلز... داری منو تو اتاقم زندانی میکنی.
چارلز یک قدم جلو آمد.
ـ نه عزیزم.
دستش را آرام روی گونهی او گذاشت.
ـ دارم ازت محافظت میکنم.
ـ اما...
ـ خواهش میکنم.
صدایش آرام بود اما پشت آن خواهش، ترسی پنهان وجود داشت.
ـ فقط یه بار حرفمو گوش کن.
چند دقیقه بعد درهای عظیم تالار شورا باز شد.
صدای برخورد چکمههای چارلز با سنگهای مرمرین سالن در فضا پیچید.
وقتی چارلز واردِ تالارِ شورا شد، وزیرش لرد استفان، فرماندهی گارد سلطنتی، اعضای بلندپایهی شورا، لیدی ویکتوریا و چند نفر از مقاماتِ دربار از پیش آنجا نشسته بودند. همگی به احترامِ او از جا بلند شدند و تعظیمی کوتاه کردند.
استفان با صدایی رسمی شروع کرد: اعلیحضرت، دربارهی حادثهی امروز صبح، لازمه سریعاً مسئول این جنایت شناسایی شود. امنیتِ قصر در خطره و شایعات در حال گسترش هستند.
چارلز به آرامی به میز نزدیک شد. دستهایش را پشت کمرش قفل کرده بود و چهرهاش هیچ احساسی را نمایان نمیکرد؛ همین بیتفاوتی، او را ترسناکتر جلوه میداد.
چارلز لبخند بسیار کوتاه و تلخی زد با لحنی کنایهآمیز زمزمه کرد: آره... امنیتِ قصر.
مکثی کرد و نگاهش را به چشمان ویکتوریا دوخت.
- دقیقاً از وقتی که بعضیها فکر میکنن یک زنِ جوان، یه دختر معصوم... از دشمنهای واقعی این پادشاهی خطرناکتره، امنیت قصر به هم خورد.
اتاق در سکوتی سنگین فرو رفت. چند نفر نگاهشان را پایین انداختند، استفان اخم کرد.
ویکتوریا که سعی میکرد لرزش صدایش را پنهان کند، پرسید: منظورتون چیه، اعلیحضرت؟
چارلز یک قدم دیگر جلو آمد، طوری که سایهاش روی میزِ شورای عالی افتاد.
- منظورم اینه... هرکس فکر میکنه با ترس پراکنی، توطئه، شایعه، سوءقصد به جانِ نامزدِ من و نقشههای دیگهای که در مغزِ کوچیکش داره، میتونه اونو از من جدا کنه، باید بدونه که خیلی بد حساب کرده.
سکوتِ تالار عمیقتر شد. لرد استفان خواست چیزی بگوید، اما چارلز با یک نگاهِ کوتاه خشمآلود، کلمات را در گلوی او خشک کرد.
ـ از این لحظه به بعد، لیدی الا تحتِ حفاظتِ مستقیم من قرار میگیره. هر کسی که بخواد حتی به یک تار موی او دست بزنه، انگار مستقیماً به قلب من خنجر زده و بهاشو با جونش خواهد داد.
بعد، لحنش را سردتر کرد، طوری که لرزه بر اندام حاضران بیفتد.
ـ دربارهی حادثهی امروز... خودم شخصاً بازجوییها رو مدیریت میکنم. از پایینترین ردهی کارکنان قصر گرفته تا بالاترین مقامِ نشسته در این تالار، هیچکس مصونیت نداره؛ تکتک شماها بازجویی خواهید شد.
ویکتوریا با صدایی لرزان و لحنی که سعی میکرد دلسوزانه باشد، گفت: اینطور که پیش میرید، اعلیحضرت، دارید قصر را به خاطر یک نفر به آشوب میکشید.
چارلز خیره به او نگاه کرد؛ نگاهی که هیچ رحمی در آن نبود. آنقدر طولانی که ویکتوریا مجبور شد نگاهش را بدزدد.
سپس آرام گفت: نه، زنعمو ویکتوریا. اتفاقاً دارم قصر رو از آشوبی بیرون میکشم که سالهاست توش غرق شده، تفاوت اینجاست که حالا تنها من، پادشاهتون تصمیم میگیرم چه کسی خواهد ماند و چه کسی خواهد رفت.
برای نخستین بار در آن جلسه، بسیاری از حاضران فهمیدند که موضوع فقط سوءقصد نیست.
جنگی در حال آغاز شدن بود و چارلز قصد نداشت در آن جنگ، کسی را ببخشد.