
شب بود؛
زمین در سکوت بود و آسمان در غوغا.
میغرید و میبارید.
آسمان قصد نزدیکی به زمین داشت؛
اما تواناییاش را نه.
خود را به این در و آن در میزد؛
اشک میریخت،
فریاد میکشید،
اما نمیتوانست.
آسمان زمینی نبود.
آسمان با تمام تاریکی شبش چیزی داشت که زمین نداشت.
آسمان در دل خود ماه را داشت؛
اما خودش نمیدید،
و تنها زمین نظارهگر ماه بود.
زمین باتمام کوچکیاش،
باتمام ناتوانیاش،
میتوانست چیزی را تماشا کند که آسمان با تمام عظمتش از آن محروم بود.
محروم بود چون فقط او صاحبش بود.
شاید آسمان باتمام بزرگیاش همواره درحال تصاحب بود.
به گمانش بیشتر داشتن سودی هم برای خودش دارد.
او نمیدانست که این بومی که به آن بدل شده، تماما داراییست؛ اما نه انطور که او برایش میجنگید.
دارایی او بخشش بود.
او حتی نمیدانست به هنگام عجز و ناتوانی، به هنگام خواستن و نشدن و به هنگام غریدن و گریستن، درحال سرازیر کردن بهترین موهبتها برای زمین است.
او نمیدانست زمین را دارد بی انکه انرا تصاحب کرده باشد.
اگر نبود زمینی هم نبود. مگر این چیزی غیر از داشتن است؟