جهان جریانها مرا با خود برد. نسیم مرا در دستانش گرفت و آسمانهای واقعی رویا را نشانم داد. رقص در میانهی صحرا، سکون نگاه در سبزی دشت و عشق به آسمان را نسیم به من آموخت.
در حیرتِ واقعیتِ خیال، سیلاب همان جریانی بود که خلاف خنکای نسیم و رقص نمور ابر پیش میرفت.
او مرا شُست. منی که تنها در اقیانوسِ نسیم شناگر ماهری بودم، تابِ تلاطم سیل را نداشتم.
در میانهٔ آشوبِ امواج، به ریسمانی خیالی چنگ زدم تا بمانم. این بار مدتها ایستادم تا خلاف حرکت نسیم را تماشا کنم.
حالا سیلاب هم دیدنیتر بود. در اعماق اقیانوسِ سیلاب، هنوز آسمان آبی نمایان بود. ابرها در آینهٔ عمیقِ سیل میرقصیدند و خورشید، چراغِ تاریکیِ اقیانوس بود و من دانشآموختهٔ کلاسِ عشقِ نسیم.