عاشقانه نویسی




داشتم از کنارش میگذشتم.

مچ دست راستم را گرفت، روی من به آن سوی خیابان، پشت او به آن سوی خیابان.

مچ‌ دستم دچار پاردوکسی غریب شده بود...از فشار دستان مردانه اش درد داشت اما دردش را دوست داشت.

.

هر دو ایستاده

نگاه به روبرو

در سکوت!

.

به طرفم برگشت... چانه ام را با دست دیگرش گرفت و به سمت خود چرخاند.

جسارت نگاه در چشمانش را نداشتم.

.

قلبم غوغا به پا کرده بود، احساس میکردم هر لحظه ممکن است از سینه پرتاب شود بیرون، فکر میکردم صدای بلند تپشش را همه شهر میشوند...او‌ نیز هم.

.

مچ دستم را فشار داد و با تحکم گفت: به چشمانم نگاه کن...

این غرور لعنتی را زیر پایت بگذار. ادامه اش برایم اذیت کننده شده اشت.

.

چه میگفتم؟

میگفتم مدتها بود منتظر این لحظه بودم؟؟

برایش خیالپردازی میکردم؟

.

تمام آنچه در درونم وجود داشت را جمع کردم، نفس عمیقی کشیدم و بدون‌ آنکه فکر کنم، خودم را در آغوشش انداختم...

.

لعنت به این اشکهای وقت نشناس!

.

آغوشش گرم بود..

آغوشش بوی حمایت و مردانگی داشت

آغوشش عطر تلخ دیوانه کننده ای داشت.

.

فقط سکوت کرده بود...

حالا این من بودم که صدای محکم ضربان قلبش را حس میکردم.

.

این آغوش چقدر طول کشید نمی دانم... برای من یک ابدیت بافرجامی بود که تصورش محال بود.

.

عقب تر آمدم...

حالا شرم رفتارم باعث شده بود نتوانم دیگر نگاهش کنم...

«این لذت، یک عمر مرا بس بود!»

اما چه کسی می فهمید؟

.

چانه ام را بالا آورد و در چشمانم خیره شد.

.

باصدای خش دار مردانه اش گفت: پس تو هم طعمش را چشیدی لعنتی!

.

تا خواستم انکار کنم و غرورم را حفظ، دیدم مچ دستم رها شد.

.

در حالیکه میرفت و‌ نگاهش به انتهای خیابان بود گفت: عاشقی رهاییست‌‌. پرواز است.

هرگز مچ دستت را نخواهم گرفت و آنچه در دستان من جا میشود دستان ظریف توست چرا که دیگر به ندای قلبت اعتماد کردم.

.

آب دهانم خشک شده بود.

هیچ لطافت و نرمی در رفتار و گفتارش نبود...

حرفهایش تحکم بود و مردانگی!

.

این را گفت

و صدای گامهای دور شدنش، من را و دومینوی وجودم را بهم ریخت.

.

اسم این حرف و‌ جدیت و آغوش، اگر عشق ناب نباشد، چیست؟




#مریم_یراقی