
سلام،
چه طوری پسر؟
اومدم باهات حرف بزنم.
میدونم، میدونم... باید خیلی زودتر از اینا میاومدم.
اما این دنیای لعنتی ولم نمیکنه. هر بار که خواستم بیام سمتت، یه بازی تازه از آستینش درآورد و دوباره منو مثل تکهای چوب روی موجها با خودش به این ور اون ور برد.
میخوام ازت عذرخواهی کنم.
بابت همهی روزایی که نبودم، بابت وقتهایی که بقیه رو به تو ترجیح دادم، بابت احساساتت که سرکوبشون کردم و از کنارشون بیتفاوت رد شدم؛ انگار نه انگار که پشت اون سکوت، یه دل کوچیک نشسته و بیصدا زیر آوارِ نادیده گرفته شدن نفس میکشه.
ولی یه ذره هم حق بده بهم.
منم برای اولین بار دارم این زندگی رو تجربه میکنم. هنوز به اندازهی کافی تجربه ندارم، هنوز خیلی چیزها رو بلد نیستم، هنوزم دارم یاد میگیرم.
میدونی، ما آدما خیلی به این دنیا دلبسته شدیم.
همهچیزمون شده پول، پول و باز هم پول.
فقط به فکر اینیم که خونهی بزرگتر بگیریم، لباسهای جدید بپوشیم و چیزایی که داریم رو مثل مدال به سینهمون بچسبونیم و به رخ بقیه بکشیم.؛ غافل از اینکه بعضی از زخمهای آدم، با هیچ پولی مرهم نمیشن.
بعضی وقتا با خودم میگم، بر فرض هممون در رفاه کامل بودیم... بعدش چی؟
بعد از این همه دویدن، بعد از این همه جون کندن، آخرش به کجا میرسیم؟
اما راستش هنوز نتونستم جواب دقیقی براش پیدا کنم.
جدیداً تصمیم گرفتم بیشتر باهات وقت بگذرونم.
زندگی بهم یاد داده هیچکس مثل خودم نمیتونه حالمو خوب کنه.
برای هر کسی وقت گذاشتم، نه تنها یه تشکر خشک و خالی نکرد، بلکه بعضی جاها از پشت خنجر هم زد؛ درست از همونجایی که فکر میکردم امنترین جای دنیاست.
خب، دوست داری کجا بریم با هم؟
پارک؟
سینما؟
یا شاید هم دوست داری یه خوراکی مهمونت کنم؟
هر کاری که تو بگی می کنیم.
حالا هم پاشو بیا بغلم...
که بدجوری هوس بغل کردنت رو کردم.
بیا، شاید توی آغوش خودمون، این دلِ خسته برای چند دقیقه هم که شده، از دویدن دست بکشه و آروم بگیره.