
زمستان آن سال، سرد و طولانی بود، اما روزهای من با نگین از همیشه روشنتر میگذشت. برف آرام میبارید و دنیا را در سکوت سپیدی میپوشاند، اما قهقهههای ما گرمای عجیبی، به هوای یخ زده بخشیده بود.
رابطهمان از آن ملاقاتهای کتابخانهای و کافهای فراتر رفته بود. حالا او پناهگاه امن من بود و من گوش شنوای تمام رویاها و ترسهایش.
یک شب، در پارک نزدیک خانهشان، روی نیمکت نشسته بودیم و به ستارهها نگاه میکردیم.
نگین سرش را روی شانهام گذاشته بود و آرام گفت: «دیگه نمیتونم تصور کنم که تو توی زندگیم نباشی، پارسا.»
دستم را دور شانهاش حلقه کردم و گفتم:«منم همینطور. باید به خانوادم بگم. میخوام بدونن تو چقدر برام مهمی.»
او سرش را بلند کرد و با چشمانی کمی مضطرب نگاهم کرد. «جداً؟ مطمئنی آمادهای؟ خانواده من سخت گیرن...
گفتم: اره
هفته بعد، یکشنبه بود که در جمع خانوادگیمان، کنار ناهار، موضوع را پیش کشیدم. مادرم که همیشه نگران تنها ماندنم بود، ذوقزده شد. پدرم، مردی سنتی و سختگیر، بعد از کمی سکوت، پرسید: «خانوادهش چطورن؟ پدرش چیکارست؟» بعد از توضیحات من، گفت: «خوبه.باهاشون هماهنگ کنید فردا میریم اونجا»
و بالاخره شب خواستگاری فرا رسید. خانه آنها پر از هیاهو بود. پدر و مادرم با ظرافت تمام حاضر شده بودند. پدر نگین، آقای رحمتی، با احترام اما با جدیتی محسوس از ما پذیرایی کرد. بعد از خوردن چای و تعارفات اولیه، نوبت به صحبتهای جدی رسید.
آقای رحمتی، چایش را روی نلبکی گذاشت و مستقیم به من نگاه کرد: «پارسا جان، نگین عزیزترین دارایی منه. میخوام مطمئن بشم آینده خوبی براش میسازی. تو تازه شروع کردی، بازار کارم که اوضاعش...»
با احترام گفتم: «نگران نباشید آقا. من با تمام وجودم تلاش میکنم که نگین فقط خوشبختی ببینه.»
او ادامه داد: «خوب. من چند تا کار کوچولو ازت میخوام. اولیش اینه که برادر کوچیکم، سعید، میخواد یه مغازه باز کنه. نیاز به یه نقشه فنی داره، میتونی براش بکشی؟»
با اشتیاق گفتم: «با کمال میل آقا. حتماً.»
فکر کردم این یک تست ساده است. اما کار به آن سادگی نبود. آقای سعید، مردی بود که هر روز نظرش عوض میشد. یک روز فضای مغازه را میخواست، روز دیگر کل آن را بر هم میزد و یک طرح کاملاً جدید طلب میکرد. من با صبر و حوصله، سه بار نقشه را از نو کشیدم. شبها دیر میخوابیدم و استرس پروژهه ای شخصیام را هم داشتم. نگین بعضی وقتها بهم زنگ می زد و با دلواپسی میپرسید: «پارسا،از پسش بر میای؟...» و من همیشه با لحنی آرام میگفتم: «چیزی نیست. میخوام ثابت کنم میتونم.»
بالاخره پس از یک ماه، نقشه مورد تأیید قرار گرفت. فکر کردم تمام شد. اما یک هفته بعد، آقای رحمتی تماس گرفت: «پارسا جان، یه لطف دیگه. پسرخالم یه آپارتمان قدیمی خریده، میخواد بازسازی کنه. نیاز به یه مشاوره فنی داره. میتونی براش یه گزارش کامل بدی؟ هزینهها، مصالح، همه چی رو دقیق.»
دلم ریخت پایین. این دیگر یک «کار کوچک» نبود. یک پروژه زمانبر و طاقتفرسا بود. اما برای نگین، دوباره قبول کردم. چندین هفته را بین پروژههای کاری خودم در رفت و آمد به آن آپارتمان فرسوده و تحقیق درباره قیمتها گذراندم. استرس، خواب را از چشمانم ربوده بود.
نگین میدید که دارم از پا درمیآیم. یک شب با گریه به پدرش اعتراض کرد. اما آقای رحمتی فقط گفت: «زندگی سخته دخترم. اگه الآن از پس این چیزا برنیاد، بعداً که فشار بیشتر بشه چی کار می خواد بکنه؟»
وقتی گزارش کامل، حرفهای و بینقص را تحویل دادم، با خودم فکر کردم حالا دیگه همه چیز حل شده. با امیدواری به خانه آنها رفتم. آقای رحمتی گزارش را گرفت، ورق زد و بدون ذرهای تحسین، گفت: «ممنون پسرم. زحمت کشیدی. راستی... یه سوال دیگه هم دارم. برای خودت برنامهای داری؟ مثلاً تا پنج سال آینده؟ میخوای چطوری از پس هزینه یه زندگی بربیای؟»
آن لحظه بود که دیگه نتوانستم. احساس کردم دارم خفه میشوم. انگار هرچه بیشتر تلاش میکردم، او بیشتر سنگ جلو پایم میانداخت. یک سیاهی عمیق وجودم را فراگرفت. ناامیدی، مثل ماری دور قلبم حلقه زد.
با صدایی که به زحمت بیرون میآمد، گفتم: «آقا، من دارم تمام سعیم رو میکنم. واقعاً... نمیدونم دیگه چطوري ثابت کنم.»
او جواب داد:«ثابت کردن که یه شبه انجام نمیشه پسرم. باید صبر داشته باشی.»
آن شب، وقتی از خانه آنها بیرون آمدم، احساس میکردم شکست خوردهام. در ماشینم نشستم و سرم را روی فرمان گذاشتم. قطرههای اشک از چشمانم بیرون زد. شاید حق با پدرش بود. شاید من واقعاً به اندازهای که فکر میکردم قوی نبودم. شاید این مسیر، مقصدی نداشت. تصور زندگی بدون نگین، دنیا را برایم تیره و تار کرده بود .. اما ادامه این جنگ نابرابر هم دیگر توانی برایم باقی نگذاشته بود. نمیدانستم چه کار باید بکنم. فقط میدانستم که دارم نگین را از دست میدهم و هیچ کاری از دستم برنمیآید.