ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زادهنویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
خواندن ۱ دقیقه·۲۴ روز پیش

بلیط به مقصدی نا معلوم

پتر ایوانویچ مردی بود که در چهل‌و‌دو سالگی تازه فهمید هرگز زندگی نکرده است. روزها پشت میزش در اداره  می‌نشست، اعداد را می‌نوشت، برگه‌ها را مهر می‌زد و ساعتش را نگاه می‌کرد. اما آن روز، یک لحظه، قلم از دستش رها شد و به زمین افتاد. صدای برخورد قلم با کفپوش سنگی، ناگهان پرده‌ای را از مقابل چشمانش کنار زد.

نگاهش به پنجره افتاد. پرنده‌ای کوچک روی شاخه‌ای بیرون پنجره نشسته بود و سرش را به این سو و آن سو می‌چرخاند. پتر ناگهان متوجه شد که این پرنده، با تمام کوچکی‌اش، آزاد است. می‌تواند بخواند، پرواز کند، از این شاخه به آن شاخه بپرد. اما او، در پشت این میز محبوس شده بود. نه فقط پشت این میز، که در قفسی از عادت، ترس و روزمرگی.

آن روز، کارش را ناتمام گذاشت. بدون گفتن کلمه‌ای به کسی، از پشت میز بلند شد و از اداره خارج شد. هوای تازه بیرون، برای نخستین بار پس از سال‌ها، ریه‌هایش را می‌سوزاند. قدم‌زدن در خیابان، بدون هدف قبلی، برایش تجربه‌ای غریب بود. صدای بوق ماشین‌ها، خنده‌ی کودکان، همهمه‌ی بازار—همه‌چیز تازه و کمی ترسناک به نظر می‌رسید.

تمام شب را بیدار ماند و به گذشته فکر کرد. به رویاهای جوانی‌اش که در لابه‌لای ستون‌های عددی گم شده بودند. می‌خواست نقاش شود، یا شاید جهانگرد. اما پدرش اصرار کرده بود که شغلی "مطمئن" پیدا کند. و او، بدون هیچ مقاومتی، تسلیم شده بود.

صبح روز بعد، به جای اداره، به ایستگاه قطار رفت. بلیتی به مقصدی نامعلوم گرفت. وقتی قطار به حرکت درآمد، پتر برای اولین بار پس از سال‌ها، احساس سبکی کرد. پنجره را پایین کشید و باد به صورتش خورد. نمی‌دانست به کجا می‌رود یا چه می‌خواهد، اما می‌دانست که باید این سفر را آغاز کند. شاید برای زندگی کردن، هیچ‌گاه دیر نباشد.

زندگیقطارنویسندگیداستانکآرامش
۰
۰
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
نویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید