
نگاهی به فضای دلگیر و بیروح پارک انداختم. سه نفر را دیدم.
پیرمردی با عصایی عجیب
مردی بلندقامت با کت و شلوار مشکی و صورتی نیمهسوخته، و دختری با گیسوان بلوند که در حال حرف زدن با گلش بود، گلی که درون محفظهای شفاف نگهداری میشد.
به سوی پیرمرد رفتم.
او نگاهی به من کرد و لبخندی زد و بلند گفت: «ببینید کی اینجاست! تامی اومده»
آن دو نفر با شنیدن صدایش به سویم آمدند.
پیرمرد گفت: «زمان زیادی بود که چشم به راهت بودیم.»
با لحنی آکنده از شگفتی گفتم: «منتظر... منتظر من؟»
دختر موبلوند گفت: «آره. همهٔ ما به خاطر تو اینجاییم.»
طنین صدا و چهرهٔ دختر برایم به طرز غریبی آشنا بود.
از او پرسیدم: «من تو را جایی ندیدهام؟»
گفت: «دستت درد نکنه، به همین زودی فراموشم کردی.
منم لیزا .»
پس از کلی کندوکاو در ذهنم، به خاطرم آمد. لیزا، همان دختری بود که در دانشگاه با او دوست شده بودم. در کلاسها همگروه بودیم و روی پروژه ها کار می کردیم.
من به او دلبستگی داشتم، اما هرگز احساسم را بر زبان نیاورده بودم.
از آنها پرسبدم: من اینجا چی کار می کنم ؟
پیرمرد عصایش را روی زمین کشید و گفت: «میدونم دنبال چی میگردی، تامی. اما بعضی جوابها رو نمیشه به زبون آورد. تو باید خودت بهشون برسی.»
اعصابم به هم ریخت. یک قدم جلو رفتم و گفتم: «پس چرا منو آوردید اینجا؟ وقتی میدونید حقیقت چیه، چرا مستقیم نمیگید؟»
پیرمرد نگاهش را از من گرفت. چشمهایش غم عجیبی داشت.
«چون حقیقت، وقتی آمادهٔ شنیدنش نباشی، آدمو نابود میکنه.»
با خشم گفتم: «من همین الانم نابود شدم.»
پیرمرد آه آرامی کشید. «نه. تو فقط اسیر شدی.»
__«اسیر چی؟»
پیرمرد لبهای خشکیدهاش را تکان داد. «اسیر فکرهای اشتباه.»
سکوت سنگینی میانمان افتاد.
خواستم دوباره سوال کنم که پیرمرد ناگهان دستش را بالا آورد و گفت :«بیشتر ازم نپرس. همینم که گفتم، بعداً دردش رو باید تحمل کنم.»
ماتم برده بود. «چه درد لعنتی ای؟ چرا همه اینجا مبهم حرف میزنن؟»
در همان لحظه، صدای فندک بلند شد.
مرد قدبلند سیگارش را روشن کرد. نور نارنجی شعله روی نیمهٔ سوختهٔ صورتش افتاد.
پکی به سیگار زد و دود غلیظی بیرون داد.
نگاهی به من کرد و گفت :« بعضی حقیقتها، اینجا قیمت دارن.»
به او خیره شدم و با حالت طلبکارانه گفتم «تو یکی دیگه چی میدونی؟»
با لحنی آرام گفت «وقتتو اینجا تلف نکن. برو پیش مترسگ دانا. اون بیشتر می تونه کمکت کنه . حدود دو مایلی اینجا یه مزرعه وجود داره اسمش مزرعه دانشه»
متعجبانه گفتم: «مترسگ دانا؟»
مرد خندید. خندهای کوتاه و سرد.
:«زیاد تعجب نکن چیزای عجیب تری قرار ببینی »
باد شدیدی وزید. شاخههای خشک درختان به لرزه افتادند.
نگاهی به مسیر انداختم و راه افتادم.
چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای لیزا را شنیدم.
«صبر کن.»
سرم را چرخاندم و به عقب نگاه کردم .
لیزا به سمتم آمد. محفظهٔ شیشهای گل را محکم در بغل گرفته بود.
«منم باهات میام.»
گفتم: «لازم نیست.»
لیزا نگاه کوتاهی به من انداخت. ترس در چشمانش موج میزد.
«تو با اینجا آشنا نیستی. تنهایی توی شهر دوگانگی، آدمو تغییر میده.»
گفتم: اممم......باشه .........بریم
راهی آن مکان شدیم
هرچه جلوتر میرفتیم، صدای ساعت بیشتر میشد.. علفها رنگ مردهای داشتند. بعضی درختها وسط تنه شان خالی بود؛ انگار سالها پیش چیزی روحشان را مکیده باشد.

در طول راه، آدمهای عجیبی را دیدم.
زنی کنار جاده نشسته بود و بیوقفه صفحهٔ گوشی اش را بالا و پایین میکرد. دور چشمهایش خون جمع شده بود، اما هنوز نگاهش را از صفحه برنمیداشت.
کمی جلوتر، مردی پشت میزی نشسته بود و مدام غذا میخورد. شکمش مانند یک بادکنک بزرگ شده بود اما با این حال باز هم لقمه در دهانش میگذاشت.
چند نفر دیگر دور آتشی جمع شده بودند و بلند میخندیدند. آنقدر بلند که خندههایشان ترسناک شده بود.
آنها اصلا متوجه حضور ما نشدند.
از لیزا پرسیدم: «اینا... چرا این شکلیان؟»
لیزا نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت
«بعضیا اینجا گم میشن. دیگه یادشون میره دنبال چی بودن.»
گفتم:جریان این گل رزی که دستته چیه؟
گفت:این....... ......تنها گلی هست که مونده....... تصمیم گرفتم اونو داخل این محفظه بزارم تا ازش محافظت کنم.
گفتم: چه جالب. اسم هم براش گذاشتی ؟
ـــ اوهوم. اسمش لومٍنه .
ـــ معنیش چیه
ــــ نوری که خاموش نشده.

بعد از کمی گپ و گفت به مزرعه دانش رسیدیم.
زمینی خشک و ترکخورده که تا دوردست ادامه داشت.
در وسط آن مترسکی ایستاده بود.
لباسهایش پاره بود. کلاه حصیری کهنهای برسر داشت. کلاغها دور آن بودند.

در آن لحظه نفسم سنگینی کرد.
نگاهم روی پیراهن چهارخانهٔ مترسک ثابت ماند.
تصاویری در ذهنم پدیدار شد.
مزرعه. پدربزرگ. بوی خاک و دستانی کوچکی که کاهها را داخل لباس مترسک میگذاشت.
گفتم
«نه... این امکان نداره...»
آرام به سمت مترسک رفتم و دستی بر رویش کشیدم.
لیزا با نگرانی نگاهم میکرد.
رو به لیزا کردم و گفتم: «اینو........ من و پدربزرگم ساختیمش...»
مترسک بیحرکت بود.
باد آرام لباسش را تکان میداد.
ناگهان صدای تقهٔ خشکی آمد.
سر مترسک آرام چرخید.
حرکتش کمی غیرطبیعی بود.
دست های چوبیاش را بالا آورد.
گفت «آخ گردنم........ای بابا باز این کلاغهای لعنتی لباسمو پاره کردن.»
کمی عقب رفتم.
مترسک نگاهی محبت آمیز به من کرد.
بعد آرام گفت: «تامی .... دوست قدیمیه من......چقدر بزرگ شدی پسر....... .. منتظرت بودم که بیای!
با حالت تعجب پرسیدم: از کجا می دونستی قرار ما بیایم.
ــــ اینجا خبرها زود می پیچه.
در ادامه گفت:
انگار همین دیروز بود که میومدی پیشم و باهام درد و دل میکردی.
یادت هست ؟
ساعتها میشستی جلوم. از مدرسه میگفتی. از ترسات. از مامان و بابات.»
لبخندی آرام زدم و گفتم:
«آره... از دستشون فرار میکردم. میومدم اینجا.»
باد شدیدی وزید. کلاغها از زمین بلند شدند.
بعد از چند لحظه سکوت گفتم: «به ما گفتن تو میتونی کمکمون کنی.»
مترسک چند ثانیه بیحرکت ماند.
بعد سرش را به سمت جاده چرخاند.
«تو راه، اون جماعتو دیدی؟»
آهسته گفتم: «آره.»
__ـ «بعضی ها تمام عمرشونو صرف فرار کردن میکنن. یکی خودش رو توی لذت گم میکنه. یکی توی فضای مجازی. یکی هم توی آدمها.»
مترسک آرام ادامه داد:
«اما تو... تو از خیلیهاشون جلوتری. اگه قرار بود شبیه اونا باشی این جا آورده نمی شدی»
لبخند تلخی زدم
«من؟ چه طور ؟من حتی نمی دونم با خودم چند چندم؟»
مترسک مستقیم به من نگاه کرد.
«تا حالا شده توی دنیای واقعی با خودت بگی: خدایا شکرت که به من علم دادی و نزاشتی مثل بعضی ها توی جهالت باشم؟»
گفتم: «آره... شده. خب که چی,؟»
مترسک گفت: «صبر کن متوجه میشی . جوابت در گرو سواله منه
حالا.... سوالم اینه
چه چیزایی رو واقعاً دوست داری؟ البته به جز عشق و محبت این جور چیزها»
کمی در فکر فرو رفتم.
چند تصویر در ذهنم جان گرفت. شبهایی که ساعته
ا دربارهٔ انسانها و ذهن فکر میکردم. وقتی موسیقی گوش میدادم و احساس میکردم چیزی درونم بیدار شده و وقتی مینوشتم و برای چند دقیقه درد را فراموش میکردم.
«روانشناسی... موسیقی... نوشتن.»
ناگهان چیزی یادم آمد.