ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زادهنویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
خواندن ۳ دقیقه·۱۷ روز پیش

تاوان«پارت3»

ناگهان چیزی یادم آمد.

کتاب  نقشه زندگی..........

من قرار بود اونو بنویسم تا به جامعه بشری کمکی کرده باشم...... چون.....چون بعضی از مردم یک سری از چیزها رو نمی دونن و این ندونستنه باعث شده تا در زندگی به بن بست برسن»

مترسک لبخندی زد.

«بالاخره فهمیدی.»

در ادامه گفت : «بعضی آدما فقط برای زندگی کردن به دنیا نمیان. بعضیا باید چیزی از خودشون به جا بذارن.»

باد در مزرعه پیچید.

«حالا که فهمیدی تقریباً نیمی از راهو رفتی. اما هنوز کار داری تا به اون نسخه خوبت برسی»

پرسیدم: «حالا.....باید چی کار کنم؟»

مترسک گفت: باید بری به سمت دریای زندگی. جوابای تو اونجا نهفتس.

از او خداحافظی کردیم و به راه افتادیم.

باد سردی میان علف‌های خشک می‌پیچید و مه، جاده را ذره ذره می‌بلعید.

چند بار برگشتم و به مترسک نگاه کردم.

هنوز همان‌جا ایستاده بود.

بی‌حرکت.

انگار از اول هم زنده نبود.

لیزا نزدیکم شد وگفت:

«فکر کنم خیلی دوستش داری. درسته؟»

لبخند کمرنگی زدم.

«اره، چون تنها کسی بود که واقعاً حرفامو گوش می‌داد.»

بعد ساکت شدیم.

فقط صدای قدم‌هایمان روی زمین خیس شنیده می‌شد.

هر چه جلوتر می رفتیم مه غلیظ‌تر می‌شد

بعد از مدتی لیزا گفت:

«تامی... آرزوت چیه؟»

نگاهم را از جاده گرفتم.

«برای خودم یا برای همه؟»

«هردوشو بگو.»

چند ثانیه فکر کردم.

گفتم:

مدت‌ها بود کسی از آرزوهام سوال نپرسیده بود.

راستش...... برای همه... لب خندون و دل خوش.

کلا دوست ندارم حال بد کسیو ببینم.»

لیزا نگاهم کرد.

آن مدل نگاه‌هایی که آدم حس می‌کند طرف دارد پشت حرف‌هایت را می‌بیند.

«و برای خودت؟»

نفس عمیقی کشیدم.

«امممم.........یه ویلا با ویوی جنگل.

بارون.

یه فنجون قهوه.

و نشستن کنار پارتنرم توی آرامش.»

چند لحظه چیزی نگفت.

بعد آرام گفت:

«پس آرامش ذهنی برات مهم‌ترین چیزه.»

خندیدم.

خنده‌ای کوتاه و خسته.

«دقیقاً.

چیزی که هیچ‌وقت نداشتم.»

نگاهش غمگین شد.

سرش را پایین انداخت و محفظهٔ شیشه‌ای گل را محکم‌تر بغل کرد.

__ «از این جهت شبیه همیم.»

بهش نگاه کردم.

«چطور؟»

چند ثانیه سکوت کرد.بعد

گفت:

«بعد از مرگ پدرم... هیچ‌وقت اون‌قدری که باید خوشحال نبودم.»

صدایش آرام‌تر شد.

انگار هر کلمه را به زور بیرون می‌کشید.

«برادرم از یه طرف رو اعصابم بود.

شرایط زندگیم از طرفی دیگه.

تامی !......حس می‌کنم که وسط یه دریام و کوسه‌ها دورم می‌چرخن.

همش دارم تقلا می کنم و دست و پا میزنم تا به ساحل برسم.

باد سردی از میان درخت‌ها رد شد.

آرام گفتم:

«خسته‌کننده‌ست، نه؟»

ــــ چی ؟

:«این که هر روز بجنگی فقط برای این که زنده بمونی؟

خنده ای تلخ زد و گفت: اره

چند دقیقه بعد مه کنار رفت.

جنگلی عظیم مقابلمان ایستاده بود.

درخت‌هایش بیش از حد بلند بودند.

شاخه‌های بلند و پیچ‌خورده‌شان روی هم افتاده بود؛ جوری که راه عبور نور را بسته بودند.

هوا آن‌جا سنگین‌تر بود.

طوری که نفس کشیدن سخت می‌شد.زیر لب گفتم:

«پناه بر عیسی مسیح.......این دیگه چه جهنمیه...»

لیزا بدون این که نگاهش را از جنگل بردارد گفت:

«جنگل توهم.»

به محض این که واردش شدیم، همه‌چیز تغییر کرد.

اول صداها آمدند.

تیک‌تاک ساعت.

از همه طرف.

نزدیک.

دور.

چپ و راست

پشت گوشم.

قدم‌هایم کند شد.

بعد ناگهان صدایی شنیدم.

صدای پدرم بود.

«تو هیچ‌وقت به جایی نمی‌رسی.»

قلبم فرو ریخت.

سریع به اطراف نگاه کردم.

هیچ‌کس نبود.

دوباره چیز دیگری شنیدم

این بار صدای خودم.

«نزنید.... خواهش می کنم...... من که کاری نکردم

صحنه هایی از کتک خوردنم جلوی چشمانم آمد.

سرم تیر کشید.

درخت‌ها آرام تکان می‌خوردند.

انگار جنگل داشت با من حرف می‌زد.

دستم را روی سرم گذاشتم.

«نه...

نه...

دست از سرم بردارید...»

لیزا سریع به سمتم آمد.

چند ضربه آرام به صورتم زد و گفت:«به خودت بیا

اینا واقعی نیستن.»

اما بودند.

حداقل برای من واقعی بودند.

بعد چیزی میان درخت‌ها حرکت کرد.

سرم را بالا آوردم.

و خودم را دیدم.

نسخه‌ای از خودم که طناب دور گردنش است و از شاخه‌ای آویزان شده.

چشم‌هایم گشاد شد.

چند قدم عقب رفتم.

نفسم بند آمده بود.

تصویر ناگهان محو شد.

لیزا گفت:

«سعی کن توجهی بهشون نکنی. این جنگل از ترسات تغذیه می‌کنه.»

دیگر جرئت نگاه کردن به اطراف را نداشتم.

فقط همراه لیزا میان درخت‌ها راه می رفتم.

سریع‌تر.

بی‌وقفه.

چون حس می‌کردم اگر حتی یک لحظه بایستم، جنگل مرا برای همیشه در خودش نگه می‌دارد.

ترسناکداستانفلسفهروانشناسینویسندگی
۰
۰
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
نویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید