
تاس را انداختم.
نور آبی سالن روی سطح شیشهای آن میلغزید.
برای یک لحظه، حس کردم زمان کند شده.
تاس آرامآرام ایستاد.
عدد 5 آمد.
توانستم از آن خانه رد بشم.
لیزا زودتر بازی را تمام کرد. من هم با چند دقیقه اختلاف به عدد,100 رسیدم.
از سالن بیرون آمدیم و وارد راهرو باریکی شدیم.
همان طور که دنباله ماریا می رفتیم ، از لیزا پرسیدم: بدترین سناریو زندگی تو چی بود ؟
گفت: این که تمام تلاش های زندگیم بی فایده باشه.
تا خواستم چیزی بگویم ماریا گفت:رسیدیم..... لطفاً روی این صندلی ها بشینید.
ماریا به سمت ما آمد.
دست راستش روی پیشانی لیزا و دست چپ را روی پیشانی من گذاشت
بعد بی هوش شدم.
زمانی که چشمانم را باز کردم دیدم که....
داخل تابوتی هستم.
فضای آنجا تنگ و تاریک بود.اکسیژن کمی وجود داشت.
دستهایم را به سقف کوبیدم تا بلکه بتوانم در را باز کنم.
مدام فریاد می زدم.
«کمک .....کمک.....یکی به دادم برسه!»
هیچ جوابی نیامد.
فقط صدای نفسهای خودم بود.
نفسهایی بریده و وحشتزده.
هرچه تلاش کردم، فایده ای نداشت.
مدتی گذشت.
احساس کردم دارم خفه میشوم.
ناگهان صدایی از تاریکی آمد.
«چه حس داره؟»
خشکم زد.
ناگهان چهرهای وحشتناک مقابلم ظاهر شد.
چشمهایش سفید و درخشان بود. صورتش از سایه ساخته شده بود.

پوزخندی زد.
«هه....می بینم که مثل ماهی داخل خشکی دلری له له میزنی تا به آب برسی»
فریاد زدم:
«چی از جونم میخوای بی همه چیز؟!»
آن موجود گفت:
« انگار یادت رفته که وسط بازی هستی.
اومدم تا یه چیزی رو بهت یاد بدم »
دستم را به دیوارهٔ تابوت کوبیدم و با لحنی وحشت زده گفتم:
«این چه آزمونٍ مسخره ایه ؟ منو از اینجا بیار بیرون!»
گفت:
«تو تمام عمرت همین کارو کردی، تامی. جنگیدی. تقلا کردی. خواستی همه چیزو کنترل کنی.»
نفسنفس زدم.
«چون مجبور بودم!»
چند لحظه نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«نه. چون میترسیدی.»
سکوت کردم.
ادامه داد:
«تو قبل از این که اتفاقی بیفته، هزار بار توی ذهنت زندگیش میکنی این راهش نیست.»
با خشم گفتم:
«فکر میکنی آسونه؟ تو اون ور گود نشستی از هیچی خبر نداری.»
خندهای سر داد.
«همهٔ کسایی که قبل از تو اینجا بودن، همینو گفتن.
تو.... در هر شرایطی می تونی نگرشتو عوض کنی فقط باید بخوای»
جمله ای که گفت من را یاد ویکتور فرانکل انداخت. او هم در کتاب انسان در جست و جوی معنا همین را می گفت
موجود ادامه داد:
«زندگی رودخونهست، تامی. هرچی بیشتر باهاش بجنگی، بیشتر غرقت میکنه.»
نفسی عمیق کشیدم.
موجود کمی عقب رفت.
«هنر رها کردن رو یاد بگیر. بعضی چیزا فقط وقتی درست میشن که ولشون کنی.»
بعد آرام آرام در تاریکی محو شد.
چند دقیقه به کارهایی که در گذشته انجام دادم فکر کردم.
لحظاتی رو به یاد آوردم که خودم را درگیر آینده می کردم و اضطراب و استرس بهم وارد می شد .
آن موجود راست می گفت: من باید در لحظه حال زندگی کنم.
ظاهراً رهایی تنها راه دوام آوردنه.
در همین حین بود که ناگهان......