
سلام سلام سلام 🌱
حالتون خوبه؟
امیدوارم هر جای این کره خاکی که هستید، حال دلتون عالی باشه.
بعد از حدود ۳ سال دوباره دارم خاطره مینویسم.
حس عجیبیه، یه جور نوستالژی قشنگ 😅😂
راستش نمیدونم دقیقاً از کجا باید شروع کنم.😅😁
متن گذاشتن داخل ویرگول برای من مثل تیری تو تاریکی بود.
همیشه دنبال جایی میگشتم که بتونم داستانها و نوشتههامو به اشتراک بذارم. هر پلتفرمی که فکرشو بکنید رفتم، فعالیت کردم و شکست خوردم.
تنها امیدم ویرگول بود.
وقتی اولین بازخوردها و ریاکشنها رو دیدم، یه انرژی عجیبی گرفتم برای ادامه دادن.
واقعاً از همهتون ممنونم.❤️💗🫶
از تکتک کسایی که وقت گذاشتن، خوندن، پیام دادن، کامنت گذاشتن و انرژی مثبت فرستادن.
امیدوارم لایق این همه لطف و محبت باشم.😊
یه نکته هم لازم میدونم بگم.
هدف من از نوشتن سرگذشت زندگیم، جلب ترحم یا توجه نبود.
خواستم آدمها بفهمن تصمیمهای اشتباه میتونن چه عواقبی داشته باشن.
بخش زیادی از شخصیت امروز ما، نتیجه تربیت خانوادگی و آدمهاییه که سالها کنارمون بودن.
ما تا حد زیادی قربانی انتخابهای نسل قبل بودیم.
نیومدم بگم حالا که این طوری شده قید همه چیز رو بزنیم و به کارهای سطحی و مادی خودمون بپردازیم تا زندگیمون تموم بشه..نه
اینها رو نوشتم تا شاید بتونم، هرچقدر کم، جلوی ادامه پیدا کردن این چرخه معیوب رو بگیرم.
بیشتر از این توضیح نمیدم چون ماشالا همه اهل قلمید و ذهنهای بازی دارید 😅
تو این مدت خیلی فکر کردم.
به این نتیجه رسیدم که خودکشی، یه جور توهین به خودمه.
اگر کنار بکشم، تمام زحمتی که تو این ۲۳ سال کشیدم بیارزش میشه.
راستی، دلیل اینکه داخل «خاطرات مرد تنها» سنم رو ۳۰ گذاشته بودم این بود که متن رو داخل گروه محفلمون گذاشته بودم و چون پدرم هم اونجا بود، نمیخواستم بفهمه داستان برای منه 😅
البته باز هم متوجه نمیشد چون حوصله خوندن متن های طولانی رو نداره و زیاد هم سر نمیزنه. میشه گفت برای محکم کاری این کار رو کردم
خلاصه، به این نتیجه رسیدم که کنار کشیدن عقلانی نیست.
تصمیم گرفتم تا جایی که میتونم ادامه بدم.
هدف کوتاهمدتم چاپ کتابه و دارم کارهاشو انجام میدم.
امیدوارم بازخورد خوبی بگیره.
امروز شروع فصل جدیدی از زندگی منه.
به قول بازلایتر تو انیمیشن «داستان اسباببازیها»:
«پیش به سوی بینهایت و فراتر از آن» 😎😂🚀