
از بچگی به ما گفتند که بزرگ که بشی، یادت میره ؛ اما هرچه گذشت، دیدم نه تنها چیزی فراموش نمیشود، بلکه انگار هر خاطرهای با گذشت زمان واضحتر و سنگینتر میشود.
برای اینکه خوب متوجه شوید، باید برگردیم به۲۹ سال پیش؛ روزی که به دنیا آمدم. من برخلاف بچه های دیگر که با گریه و زاری وارد دنیا میشوند، ساکت بودم؛ انگار که سکوت من نوعی اعتراض بود به جهانی که هنوز مرا نمیشناخت. همین موضوع باعث اواین دعوا در بین فامیل شد که این بچه مشکل داره ، خانواده شما ایراد داره و هزار حرف دیگر.
آیا واقعاً من بیمار بودم، یا آنها که با فریاد و تشویش، نقصهای خود را پشت سر و صدا پنهان میکردند؟
..... خانواده.....
من
در خانوادهای نسبتاً مذهبی بزرگ شدم.
پدرم مردی مهربان اما سختگیر و لجباز بود؛ سالهای اول به تهران میرفت و خانهها را نظافت میکرد، بعدها کابینت کارشد.
مادرم زنی ساده ، دلسوز و فداکار بود و همه کارهای خانه به دوش او بود جوری که اگر یک ساعت نبود جای خالیش به شدت حس می شد.
شرایط زندگی ما خوب نبود؛ پدرم با دستمزد کارگری خرج خانه را میچرخاند .
ما سال به سال لباس نو میخریدیم. البته آن هم با کلی اصرار و خواهش.
اغلب لباسهایی را میپوشیدیم که پدرم از خانه مشتریها میآورد. همیشه هم آنها را با تعریفهای اغراقآمیز “خارجی و نو” جلوه میداد تا ما راضی شویم بپوشیم.
هر کسی که مقاومت میکرد، یا باقوت صدایش یا با زور و کتک راضی می کرد.
من خاطره خوشی از پدرم ندارم، اگر هم هست آنقدر کمرنگ است که میان رفتارهای تندش گم میشود. همیشه گیر میداد، همه چیز باید مطابق میلش بود، و هرگز به نظر کسی بها نمیداد. اگر کسی خلاف عقیدهاش رفتار میکرد، با او قطع رابطه میکرد.
همین باعث شده بود مدام میان او و مادرم جنگ اعصاب باشد. دعواهایی که شبیه دعوای زن و شوهر معمولی نبود؛ انگار دو دشمن خونی روبهروی هم میایستادند.
من مدام شاهد این دعوا ها بودم .
در چنین شرایطی خودم را با اسباببازیها سرگرم میکردم چون اگه خودم را مشغول کاری نمی کردم می آمد و دق و دلی هایش را سر من خالی می کرد.
مادرم نمیتوانست حرفی بزند و همیشه رنجهایش را در خودش میریخت. بارها از لای در می دیدم که موقع ظرف شستن، گریه میکند.
من فضای خانه را اصلا دوست نداشتم چون برایم تداعی کننده روزهای بد بود.حتما فکر می کنید که به خاطر دعوای پدر و مادرم بود اما نه. این فقط یک بخش ماجرا بود.
وضعیت جسمیام هم آرامآرام رو به وخامت می رفت. پاهایم بیدلیل خالی میکرد، دستهایم لاغرتر میشد، تعادلم کم میشد…
از وقتی فهمیدند مشکل دارم، زندگیمان شده بود رفتن به دکتر.از این بیمارستان به آن بیمارستان ، از یک متخصص به متخصص دیگر. مادربزرگم هم که افکار قدیمی داشت، هر چیزی که از اینوآن میشنید رویم امتحان میکرد؛ جوشاندههای عجیب، گیاهان صحرایی.
من به مانند موش آزمایشگاهی در اختیار بقیه بودم . بیشتر مواقع مجبور بودم تا خود صبح با پاهای بسته، بیحرکت بمانم.
این حالت برایم عذاب آور بود چون بعد از یک ساعت لگن و کمرم درد می گرفت . من عضلات ضعیفی داشتمو باید هر یکی دو ساعت رو به پهلو می خوابیدم.خیلی از شب ها بی صدا گریه می کردم و از دنیا و زندگی پیش خدا گلایه می کردم.
..... ماجراهای تهران .....
سه سالم بود که به تهران آمدیم و ۱۱ سال در خانهای سرایدار بودیم. مادرم از صبح تا شب برای آنها کار می کرد. ما در طبقه سوم ساکن بودیم. او مجبور بود همش بین طبقات در رفت و آمد باشد چون من کوچک بودم و بی قراری مادرم را می کردم.
در آن سال هایی که آنجا بودیم وضعیت هم می توانیم بگیم خوب و هم می توانیم بگیم بد بود.
خوب از این جهت که نگران اجاره خانه و پول آب و برق و گاز نبودیم. آنها خانواده ثروتمندی بودن و اجناس خوب و با کیفیتی را می خریدند و بیشتر مواقع برای ما هم می گرفتند . اما هر چیز خوبی هزینه دارد.
ما باید همیشه طبق برنامه آنها عمل می کردیم زمانمان دست خودمان نبود.مادرم یه تایم هایی تا نصفه شب مشغول تمیز کردن خانه و شستن ظرف های آنها بود.
من در آن مدتی که در آنجا بودیم کم کم متوجه شدم که زندگی اصلی را آنها تجربه می کنند نه ما.
ما صرفاً نفس می کشیم و برای بقا می جنگیم.
افراد فقیر همیشه اسباب دست بالایی ها هستند.
۷ ساله که شدم، برای تست سنجش مدرسه رفتیم. تست ها را خوب انجام دادم، اما وضعیت جسمیام باعث شد قبولم نکنند. پدرم با التماس مرا به مدرسه عادی برد.
او و مادرم بر این باور بودند که اگه به مدرسه استثنایی بروم تبدیل به یک فرد افسرده می شوم و روحیه ام را از دست می دهم. از جهتی دیگر آنها توانایی پرداخت شهریه مدارس استثنایی را نداشتند.
روز اول مدرسه را به خوبی به یاد می آورم.
پدر و مادر ها جلوی در ایستاده بودند و فرزندانشان را بدرقه می کردند.
وارد حیاط مدرسه که شدم احساس جالب و عجیبی داشتم.
قلبم کمی تند میزد. من وقتی وارد جای جدیدی میشدم استرس و اضطراب به سراغم می آمد.
بچهها میدویدند و میترسیدم یکی بهم برخورد کند و بیفتم. برای همین کنار دیوار ایستادم تا کلاس ها را دسته بندی کنند. من کفش هایم به نسبت سنم بزرگ تر بود و خیلی ها سر همین قضیه نگاه بدی به من می کردند.
دلیل بزرگ بودن کفش ها این بود که من از بریس استفاده می کردم که از کف پا تا زیر زانو ها بود
وظیفه آن این بود که از چرخش مچ پا جلوگیری کند و تعادل من را بیشتر حفظ کند. روی این بریس ها کتونی هم پام می کردم تا ظاهر بهتری داشته باشم.
در کل دورانی که به مدرسه و یا دبیرستان می رفتم ، دوستی نداشتم. البته.... حالا که بیشتر فکر می کنم چرا داشتم فقط 3 نفر. البته این دوستی هم بیشتر برای خانواده ام بود تا من.
اکثر کسانی که پیش من می آمدند به دو دلیل بود یا از رو ترحم و دلسوزی بود یا به خاطر کمک کردن در درس.
من به خاطر گرفتن نمرات خوب نزد معلم ها محبوب بودم. دلیل نزدیکی بچه ها به من این بود وگرنه هیچ کس حاضر نبود صد سال سیاه با من صحبت کند.
اوایل زمانی که مدرسه می رفتم خیلی ها وضعیت جسمی ام را مسخره می کردند و ادای راه رفتنم را در می آوردن.
سر این موضوع چندین بار دعوا کردم. از جایی به بعد حرف ها و کارهایشان برایم عادی شد و به آنها بی اعتنایی می کردم. با خودم می گفتم اگر قرار باشه درگیر بشم باید با همه بجنگم و اعصاب و روانمو خورد کنم.در ضمن دعوای من هیچ تاثیری در ذهنیت مسموم آنها نخواهد داشت.