معمولاً وقتی از کسی میپرسند خودت را در ده سال آینده کجا میبینی،به احتمال زیاد ایده آل ها و تصویر های ذهنی خود را می گوید.
اما زندگی من با شما یک تفاوت بزرگ دارد
و آن، اختیار است.
شما از فتح قلهها حرف میزنید،
اما من از ایستادن روی زمین؛
زمینی که گاهی آنقدر سست است
که ایستادن روی آن، خود یک آرزو میشود.
مدتهاست به آینده فکر نمیکنم.
نه از روی بیتفاوتی،
بلکه از سر تجربه.
هر بار که خواستم به آرزوهایم فکر کنم،
هر بار که خواستم قدمی به سمت هدفهایم بردارم،
دنیا با مشتهای پولادینش مرا زمین گر کرد
و مجالی برای بلند شدن نداد.
در همین لحظه از زندگیام،
روی خیلی چیزها کنترلی ندارم.
اختیارم محدود است؛
آنقدر که گاهی از خودم میپرسم
کسی که اختیار عملش تقریباً به صفر رسیده،
چطور میتواند از آینده حرف بزند؟
من شبیه قاصدکی هستم
که باد برایش تصمیم میگیرد
کجا برود
و کجا بایستد.
در معدود لحظههای آرامشم،
و در خوشبینانهترین حالت ممکن،
فقط میتوانم خودم را نویسندهای تصور کنم
که نوشتههایش دیده شدهاند؛
همین.
فکر کردن به آینده را
میگذارم برای زمانی که شرایط بهتر باشد؛
البته
اگر تا آن زمان
فرصت زندگی هنوز باقی مانده باشد
هنوز باقی مانده باشد