ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زادهنویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

سایه

اسمش سارینا بود. مثل یک نسیم تابستانی وارد زندگی‌ام شد؛ گرم، شاد و پر از زندگی. روزهایی که با او بودم، انگار همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت. او "حامی" من بود، پناهگاهی امن در برابر تمام آشوب‌های دنیا. با نگاهش ترس‌هایم را آرام می‌کرد و با خنده‌اش باران شادی را به زندگی خشک من هدیه می‌داد.

اما زندگی همیشه روی خوش خود را نشان نمی‌دهد. یک روز، بدون هیچ خبری، او رفت. مثل این بود که خورشید ناگهان از آسمان رخت بربندد. دلیلش را هرگز نفهمیدم. شاید ترس از آینده بود، شاید یک خداحافظی آرام بهتر از یک ماندن پر از دردسر بود.

حالا من مانده‌ام و خاطراتی که مثل سایه، همه‌جا دنبالم می‌آیند. هر کوچه، هر آهنگ، هر بوی آشنا، تصویر او را جلو چشمانم زنده می‌کند. اینجا، همین جایی که الان ایستاده‌ام، آخرین باری بود که دستانش را در دستانم احساس کردم.

می‌گویند زمان همه زخم‌ها را درمان می‌کند، اما زخم نبودن او گویی عمیق‌تر از این حرف‌هاست. من نه از تنهایی می‌ترسم، نه از آینده؛ من از این سایه‌ها می‌ترسم. از این که چطور وجودش هنوز در همه چیز نفوذ دارد. "من از سایه هاش می‌ترسم". این یک ترس معمولی نیست، ترس از فراموش نکردن است، ترس از این است که مبادا هیچ کس و هیچ چیز نتواند جای خالی او را پر کند.

گاهی فکر می‌کنم شاید او هم به من فکر می‌کند. شاید در سکوت شب، او هم همان ستاره‌ای را نگاه می‌کند که من به آن خیره شده‌ام. اما این فکرها فقط خیال است، خیالی که درد فراق را برای یک لحظه کمتر می‌کند.

حالا من و سایه‌های سارینا. یک داستان ناتمام که شاید هیچ وقت پایان نخواهد یافت. من از رفتنش ناراحت نیستم، از ماندنش در وجودم می‌ترسم. این ترس، هدیه عجیب خداحافظی او برای من بود

ترسسایهعاشقانهجدایینویسندگی
۲۳
۷
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
نویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید