ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زادهنویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
خواندن ۳ دقیقه·۸ روز پیش

سمفونی سکوت، نغمه اعتراض

در شهری که سکوت گرانبها تربن کالاست، روزی مردی یک جعبه‌ی موسیقی پیدا می کند، با بدنه‌ای از جنس چوب گردو  و دسته‌ای کهنه و زنگ‌زده.

این مرد سال‌ها بود که در کتابخانه‌ی شهر، به عنوان کتابدار مشغول به کار بود با وجود سکوتِ اجباری، دلی پُر از کلمات داشت و هر شب، در خلوت اتاقش، داستان‌هایی را در دفترچه‌اش می‌نوشت، داستان‌هایی از رنگ، امید و  آزادی. یافتن جعبه‌ی موسیقی، جرقه‌ای بود در  دریای خاموشِ وجود او.

با احتیاط، دسته را چرخاند. سکوتِ شهر با نوایی ظریف و دلنشین شکست. نغمه‌ای قدیمی، اما پُر از زندگی، در فضا پیچید. مرد برای لحظه‌ای میخکوب شد. قلبش با ریتم موسیقی هماهنگ شد و احساسی غریب در وجودش ریشه دواند: آزادی.

صدای موسیقی، کوتاه و کم‌جان، در سکوتِ شهر می‌پیچید و مانند موجی نامرئی، به خانه‌های مردم می‌رسید. در ابتدا، ترس و وحشت حاکم شد. مردم سال‌ها بود که از صدا پرهیز کرده بودند و این نغمه، تهدیدی برای نظمِ تحمیلی به نظر می‌رسید. اما کم‌کم، کنجکاوی جای ترس را گرفت. پنجره‌ها آرام‌آرام باز شدند و چشم‌ها به دنبال منبع صدا گشتند.

مرد، بی‌اعتنا به خطراتی که در کمین بود، هر روز جعبه‌ی موسیقی را در گوشه‌ای از شهر به صدا در می آورد. در میدان اصلی، در کنار رودخانه‌ی خشکیده و حتی در مقابل ساختمان بلند و بی‌روح شورای شهر. موسیقی، بهانه‌ای شد برای جمع شدن مردم. آن‌ها که سال‌ها بود از هم دوری می‌کردند، حالا در سکوت، کنار هم می‌ایستادند و به موسیقی گوش می‌دادند. در نگاهشان، نور امیدی سوسو می‌زد، نوری که سال‌ها بود خاموش شده بود.

اما این بیداری، بدون هزینه نبود. شورای شهر، که از این ناآرامی و سرپیچی به خشم آمده بود، دستور داد تا آن مرد را دستگیر کنند. نگهبانان سکوت، که وظیفه‌شان خاموش کردن هر صدایی بود، به دنبال او گشتند. او می‌دانست که دیر یا زود، دستگیر خواهد شد، اما مصمم بود تا آخرین لحظه، موسیقی را به گوش مردم برساند.

یک روز، در حالی که در پارک قدیمی شهر، مشغول نواختن جعبه‌ی موسیقی بود، نگهبانان او را محاصره کردند. مردم، با ترس و نگرانی، نظاره‌گر بودند. او، به جای فرار، فریاد زد: "موسیقی را زنده نگه دارید! سکوت را بشکنید!"

نگهبانان مرد را دستگیر کردند و جعبه‌ی موسیقی را شکستند. اما دیگر دیر شده بود. بذر امید کاشته شده بود و موسیقی، در قلب مردم شهر سایه، جوانه زده بود. کودکی که آنجا بود، جعبه‌ی موسیقی شکسته را در آغوش گرفت و با صدایی لرزان، زمزمه کرد: "موسیقی هرگز نمی‌میرد."

روز بعد، در تمام شهر سایه، صداهایی به گوش می‌رسید. زمزمه‌هایی، نجواهایی و حتی خنده‌هایی کوتاه. مردم، دیگر از سکوت نمی‌ترسیدند. آن‌ها فهمیده بودند که سکوت، زندانی است که خودشان برای خود ساخته‌اند و موسیقی، کلید رهایی از این زندان است.

مرد، در سلول انفرادی، به آینده فکر می‌کرد. می‌دانست که راهی طولانی در پیش است، اما ایمان داشت که شهر سایه، روزی از سکوت رها خواهد شد و سمفونی آزادی در خیابان‌هایش خواهد پیچید. او می‌دانست که یک جعبه‌ی موسیقی، کافی بود تا بذر انقلاب را در دل‌های خاموش بکارد و نغمه‌ی اعتراض را در سکوتِ مرگبار شهر طنین‌انداز کند. نغمه‌ای که به زودی، به یک فریاد رسا تبدیل خواهد شد.

سکوتموسیقیداستانجامعهنویسنده
۳۵
۱۰
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
نویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید