ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زادهنویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
خواندن ۲ دقیقه·۲۲ روز پیش

«شبی که همه چیز عوض شد»

کافه رو به تعطیلی بود.

صندلی‌ها جمع شده بودند و چراغ‌ها نصفه روشن بود.

نگار پشت پیش خوان ایستاده بود.

خسته بود.

نه فقط از کار. از روزهایی که هیچ فرقی با هم نداشتند و بیهوده می گذشتند.

در کافه باز شد.

مردی جوان با پالتویی مشکی وارد شد.

نگار گفت: «ببخشید، داریم تعطیل می‌کنیم.»

آن مرد با لحنی آرام گفت:: «می‌دونم. زیاد نمی‌مونم.»

نگار چند لحظه نگاهش کرد.

بعد گفت: «باشه

چی میل دارید.»

گفت:« یک اسپرسو

رفت و روی نزدیک ترین صندلی نشست.

نگار قهوه را آورد و جلویش گذاشت.

مرد از او تشکر کرد

چند لحظه به نگار نگاه کرد

بعد گفت: « احساس می کنم از چیزی ناراحتی و یا اینکه چیزی درونت داره  تو رو اذیتت می کنه»

نگار  کمی تعجب کرد  با خودش گفت: «اون از کجا فهمید که من حالم خوب نیست.

برای این که همه چیز را عادی جلوه دهد در جواب گفت:« نه چیزی نیست خوبم.

چند ثانیه بعد نگار سردرد شدیدی گرفت دستش را روی میز گذاشت تا تعادلش را حفظ کند.

مرد گفت: مطمئنی که حالت خوبه ؟

بیا بشین  تا یکم بهتر بشی.

روی صندلی رو به رو نشست.

مرد رفت و برای او آب آورد.

بعد از چند دقیقه حالش بهتر شد.

از مرد پرسید: شما از کجا فهمیدید که من رو به راه نیستم ؟

جواب داد: من روانشناس هستم. با افراد زیادی در روز در ارتباطم این بخشی از کار منه.اگه دوست داشته باشی می تونیم در مورد مشکلی که داری با هم حرف بزنیم . شاید بتونم کمکت کنم.

نگار ، اول دو دل بود اما حسی به او گفت که می تواند به او اعتماد کند

او  شروع کرد به صحبت کردن .

در حین صحبت ناگهان گوشی زنگ خورد

آن مرد گفت: ببخشید من  کاری برام پیش اومده باید برم. اگه تونستم فردا میام تا بیشتر با هم صحبت می کنیم

همین که داشت از کافه خارج می‌شد ، نگار از او پرسید

راستی اسم‌ شما چیه ؟

مرد ، لبخندی زد و ‌گفت: امیر

او رفت و

نگار  رفتنش را تماشا کرد.

مرد فردای آن روز آمد

این بار زودتر.

آنها هر شب  با هم صحبت می کردند

بعضی وقتا کم بعضی وقتها تا تعطیل شدن کافه.

امیر مرد خوب و مهربانی بود. می توانستی ساعت ها با او در مورد چیز های مختلف صحبت کنی.

کم کم ارتباط آنها از سطح معمولی بالاتر رفت  نگار غرق در عشق امیر شده بود.

او تغییر کرده بود.

دیگر همه چیز آن‌قدر سنگین نبود.

یک شب، وقتی کافه خلوت بود، نگار گفت:

«می‌دونی؟ بعضی وقتا حس می‌کنم دارم توی خودم فرو می‌رم.»

امیر گفت: « این حس رو خوب درک می کنم.»

نگار نگاهش کرد.

گفت«واقعاً؟»

امیر گفت: «آره.  اگه تنها نباشی، راحت‌تر ازش میای بیرون.نگران نباش من کنارتم»

آن جمله در دل نگار نشست.

بعد از بستن کافه، کنار در ایستاده بودند.

نگار گفت:

«فکر کنم تو باعث شدی حالم بهتر بشه.»

امیر لبخند زد.

«نه. تو خودت خواستی که تغییر کنی.»

نگار کمی فکر کرد.

با خودش گفت :«شاید درست باشه

او هنوز هم روزهای بد داشت.

اما دیگر تنها نبود.

و همین کافی بود.

کم‌کم، از آن تاریکی فاصله گرفته بود.

و میان همه‌ی این‌ها،

یک چیز شکل گرفت.

عشقی ساده.

واقعی.

عشقی که باعث نشد خودش را گم کند،

بلکه باعث شد خودش را پیدا کند.

کافهعاشقانهداستانداستانکنویسندگی
۱
۰
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
نویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید