ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
مهدی مهدی زاده / قوے سیاهنویسنده و فیلم نامه نویس ✍️ ترانه سرا 🎵 ارتباط با من (( بله )) ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
خواندن ۴ دقیقه·۹ ساعت پیش

مارپیچ پول«پارت3»

دنیل گفت: «من نمایشگاه ماشین دارم. کارم خرید و فروش ماشین‌های اسپرت و کلاسیکه.»

ــ شاید یه روزی اومدم پیشت و یه خریدی ازت کردم.

دنیل لبخندی زد.

ــ نمی‌خوای دوستات رو به من معرفی کنی؟

دنیل گفت: «این آقایی که روبه‌روت نشسته اسمش جانه. مهندس کامپیوتره و خیلی هم کاردرسته.»

ــ خیلی خوشبختم.

جان گفت: «منم همین‌طور.»

دنیل ادامه داد: «و اونی که سمت چپته، ادوارده. صاحب این کازینو.»

ــ تا حالا ندیده بودم صاحب کازینو هم توی بازی حضور داشته باشه. برام جالبه.

ادوارد گفت: «جان و دنیل از دوست‌های قدیمی من هستن. ما گاهی دور هم جمع می‌شیم و بازی می‌کنیم.»

ــ خیلی هم عالی. خوبه آدم گاهی وقت‌ها لحظه‌هایی رو با دوست‌های قدیمی بگذرونه.

کارت‌ها را پخش کردند و بازی را شروع کردیم.

قدرت سنگ کاری کرده بود که مثل یک بازیکن حرفه‌ای عمل کنم. دست‌ها را یکی پس از دیگری بردم. همه از تعجب شاخ درآورده بودند.

ادوارد گفت: «انتظار نداشتم همچین بازی‌ای از خودت نشون بدی. آفرین.»

لبخندی زدم.

ــ خیلی ممنون، نظر لطفته.

همین‌طور که با ادوارد حرف می‌زدم، بحث جان و دنیل توجهم را جلب کرد.

جان به دنیل گفت: «راستی، تو هم به مزایده‌ای که قراره چهارشنبه برگزار بشه میای یا نه؟»

دنیل گفت: «آره، چهارشنبه وقتم آزاده. حتماً میام.»

جان گفت: «این دفعه قراره همه کله‌گنده‌ها بیان.»

میان حرف‌هایشان پریدم.

ــ منظورت همون مزایده آثار هنریه که قراره تو سان‌فرانسیسکو برگزار بشه؟

جان سرش را به نشانه تأیید تکان داد.

دنیل گفت: «مگه تو هم دعوت شدی؟»

ــ آره، دعوت‌نامش دیروز به دستم رسید.

جان گفت: «خیلی خوب شد. جمعمون جمعه.»

دنیل از ادوارد پرسید: «تو چی؟ میای؟»

ادوارد گفت: «نه بابا. کلی قرار کاری دارم. وقت سر خاروندن هم ندارم.»

با خودم فکر کردم الان بهترین زمان برای پیش بردن نقشه‌مه. از بچه‌ها خواستم به حرف‌هایم توجه کنند.

ــ کسی از شما مکس بورن رو می‌شناسه؟

ادوارد و دنیل جواب دادند: «نه، ما همچین کسی رو نمی‌شناسیم.»

جان گفت: «من می‌شناسمش. مکس بورن مافیای مواد مخدره. حالا چیکار باهاش داری؟»

ــ نمی‌تونم بگم.

پوزخندی زد و گفت: «نکنه مواد می‌خوای؟»

ــ نه. من می‌خوام ازش انتقام بگیرم. باید هر جور شده پیداش کنم.

دنیل پرسید: «مگه چیکار باهات کرده؟»

ــ دلایلم شخصیه. نمی‌تونم بهتون بگم. اصرار نکن.

ادوارد گفت: «ما چه کمکی می‌تونیم بهت بکنیم؟»

ــ می‌خوام یه کاری کنم که بیاد و جلوی من زانو بزنه. می‌خوام کوچیک شدنش رو ببینم.

بعد بهشان گفتم اگر با من همکاری کنند، پول خیلی هنگفتی نصیبشان می‌شود.

دنیل گفت: «حالا این پول هنگفت چقدر هست؟»

ــ نفری پنج میلیون دلار.

جان و ادوارد با تعجب گفتند: «پنج میلیون؟»

ــ آره، فقط باید طبق نقشه من پیش برید.

چند لحظه مکث کردم و ادامه دادم:

ــ نقشه اینه که دنیل خودش رو جای خریدار جا بزنه و محل قرار رو مشخص کنه. وظیفه جان اینه که اطلاعاتش رو هک کنه تا هر وقت لازم شد از رازها و اسرارش علیه خودش استفاده کنیم. طبق تحقیقاتی که انجام دادم، بورن مبادله‌های بزرگ رو شخصاً انجام می‌ده. ادوارد نقش نیروی پشتیبانی رو ایفا می‌کنه. هر وقت کار به جاهای باریک کشید، تو افرادت رو می‌فرستی تا کمکمون کنن.

ادوارد گفت: «پس نقش تو این وسط چیه؟»

ــ به نکته خوبی اشاره کردی. من درست وقتی که دنیل داره جنس‌ها رو تحویل می‌گیره وارد عمل می‌شم و با گروهم اونا رو محاصره می‌کنم. بعد ازش فیلم می‌گیرم. توی اون فیلم، بورن به ضعفش اعتراف می‌کنه و بابت توهینی که به من کرده عذرخواهی می‌کنه.

نگاهی به بقیه انداختم.

ــ خب بچه‌ها، نظرتون چیه؟

جان گفت: «نقشه بدی نیست. من هستم. حالا کی قرار انجامش بدیم؟»

ــ سه روز دیگه، بعد از مزایده.

نگاهی به دنیل کردم.

ــ تو چی؟

دنیل گفت: «من عاشق کارهای پرخطرم. پنج میلیون دلار ارزششو داره.»

در همین حین گوشی ادوارد زنگ خورد.

از جا بلند شد و قبل از این‌که جواب بدهد گفت: «روی من اصلاً حساب نکنید. من دلِ این کارها رو ندارم.»

بعد از گفتن حرفش به سمت اتاق رفت.

رو به جان و دنیل کردم.

ــ نگران نفر سوم نباشین. یه جایگزین پیدا می‌کنم.

شماره‌شان را گرفتم و آنجا را ترک کردم.

به خانه برگشتم و سری به کیف زدم. دیدم پول‌ها رو به تمام شدن است. از سنگ خواستم دوباره به من پول بدهد. چند لحظه بعد، پیامک بانک برایم آمد و فهمیدم حسابم شارژ شده.

به اتاق رفتم تا لباس‌هایم را عوض کنم. هنگام درآوردن لباس، چشمم به سنگ افتاد. دیگر مثل قبل شفاف و فیروزه‌ای نبود. بخشی از رنگ و شفافیتش را از دست داده بود.

از وقتی این شیء را پیدا کرده بودم، تمام فکرم صرف پیش بردن اهدافم شده بود و یادم رفته بود درباره خودش تحقیق کنم. دست‌به‌کار شدم و شروع کردم به جست‌وجو. تمام سایت‌ها و ویدیوهایی را که پیدا کردم زیر و رو کردم.

فهمیدم این سنگ زمانی متعلق به یک پادشاه یونانی بوده. او آن را از یکی از جادوگران گرفته بود. به خاطر خطراتی که این شیء داشته، پادشاه آن را داخل صندوقچه‌ای گذاشته و در خاک دفن کرده بود.

طبق اخباری که منتشر شده بود، حالا این سنگ دزدیده شده و خبری هم از سارقان نیست.

همان‌جا فهمیدم کسانی دنبال این سنگ هستند. تصمیم گرفتم آن را در جایی امن پنهان کنم تا کسی پیدایش نکند.

گلدانی داشتم که داخلش کاکتوس بود. سنگ را در خاک همان گلدان پنهان کردم. بعد از اینکه مطمئن شدم جایش امن است، رفتم و خوابیدم.

سه روز مثل برق و باد گذشت.

در حال خوردن صبحانه بودم که دنیل به من زنگ زد.

پولداستاننویسندگیجناییرمان
۰
۰
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
نویسنده و فیلم نامه نویس ✍️ ترانه سرا 🎵 ارتباط با من (( بله )) ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید