ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
مهدی مهدی زاده / قوے سیاهنویسنده و فیلم نامه نویس ✍️ ترانه سرا 🎵 ارتباط با من (( بله )) ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
خواندن ۵ دقیقه·۷ ساعت پیش

مارپیچ پول« پارت4»

در حال خوردن صبحانه بودم که دنیل به من زنگ زد.

گفت که بیا با همدیگه به مزایده بریم.

قبول کردم.

همراه آقای کین راه افتادیم و بعد از شش ساعت رانندگی به آن محل رسیدیم.

همین که وارد پارکینگ شدم، برای چند ثانیه جا خوردم. آنجا پر از ماشین های لوکس بود. مرسدس، بی ام و، پورشه و چند مدل که حتی اسمشان را هم نمی دانستم.

سعی کردم تعجبم را بروز ندهم. نمی خواستم کسی بفهمد برای اولین بار است که پا به چنین جایی می گذارم.

وارد سالن شدیم و روی صندلی هایی که از قبل برایمان رزرو شده بود نشستیم. سالن پر از نور، نجواهای آرام و آدم هایی بود که انگار هر کدامشان به تنهایی می توانستند یک شهر را بخرند.

آثار زیادی برای فروش آورده بودند، اما آقای کین زیر لب گفت:

«فعلاً دست نگه دار. پولت رو برای جنس های معمولی هدر نده. صبر کن تا آثار ویژه رو بیارن.»

حرفش منطقی بود. پس صبر کردم.

بعد از مدتی، بالاخره نوبت به بخش اصلی مزایده رسید.

تابلویی را روی صحنه آوردند که بعضی کارشناسان آن را منسوب به داوینچی می‌دانستند، اما هنوز درباره اصالتش اختلاف نظر وجود داشت.

همهمه ای در سالن پیچید. مجری قیمت پایه را دویست و پنجاه هزار هزار دلار اعلام کرد.

بلافاصله مردی از ردیف جلو گفت:

«چهارصد هزار دلار.»

نفر بعدی قیمت را به ششصد و هفتاد هزار رساند.

زنی که پشت سر من نشسته بود، بدون لحظه ای مکث گفت:

«یک میلیون دلار.»

مجری نگاهی به جمعیت انداخت و گفت:

«پیشنهاد بالاتری نیست؟»

دستم را بالا بردم.

«دو میلیون و پونصد تمام.»

برای چند لحظه، سکوت عجیبی روی سالن افتاد.

چند نفر برگشتند و با تعجب نگاهم کردند. حتی خود مجری هم انگار انتظار چنین پیشنهادی را نداشت. چکش را روی میز کوبید و گفت:

«تابلو با قیمت دو میلیون و پانصد هزار دلار به آقای استونس فروخته شد.»

بعد از آن، چند اثر مهم دیگر هم عرضه شد و من آن ها را با بالاترین قیمت خریدم. می خواستم اسمم همان شب در ذهن همه بماند و ظاهراً نقشه ام جواب داده بود.

به محض پایان مراسم، چند نفر به طرفم آمدند و سر صحبت را باز کردند. بعضی ها کارت ویزیت دادند، بعضی ها پیشنهاد همکاری و بعضی ها فقط می خواستند بدانند من دقیقاً کی هستم.

رسیدگی به آن ها را به آقای کین سپردم و همراه دنیل به سمت پارکینگ رفتیم.

در راه، دنیل آهسته گفت:

«من و جان تونستیم با یکی از آدم های زیر دست بورن ارتباط بگیریم. همون پیشنهادی رو که گفته بودی مطرح کردم. ظاهراً به مذاقشون خوش اومده.»

نگاهش کردم.

«قرار گذاشتن؟»

سرش را تکان داد.

«فردا، ساعت نه شب. گفتن برای تحویل جنس حاضر میان.»

پرسیدم:

«محل قرار رو گفتن؟»

دنیل گفت:

«امم....یه جایی تو تگزاس. بزار آدرس رو برات پیامک می کنم الان حضور ذهن ندارم.»

برای چند ثانیه مکث کردم.

« خب خیلی هم عالی.

من بچگیم رو داخل تگزاس گذروندم. همه جاش رو مثله کفه دستم بلدم.»

لبخند زد.

«پس چند قدم از اونا جلوتریم.»

ــــ«انگار یادت رفته که اون قرار رو گذاشته. پس اونم اندازه ما منطقه رو می شناسه.

فعلاً برو استراحت کن. فردا روز سختی در پیش داریم.»

دنیل سر تکان داد، خداحافظی کرد و رفت.

من هم سوار ماشین شدم و راه افتادم. هنوز چیزی از مسیر نگذشته بود که گوشی را از جیبم بیرون آوردم و به جان زنگ زدم.

بعد از احوالپرسی، پرسیدم:

«کارها چطور پیش رفت؟»

جان گفت:

«هر اطلاعاتی که لازم داشتی جمع کردم. تازه چند تا عکس و فیلم هم پیدا کردم که... راستش خیلی عجیبن.»

با لحنی متعجب گفتم:

«عکس؟ چه عکسی؟»

ــــ «الان برات می فرستم.»

نگاهی به صفحه انداختم.

همان لحظه، خون در رگ هایم یخ زد.

چنان شوکه شدم که نزدیک بود با ماشینی که از روبه رو می آمد تصادف کنم. به سختی کنترل ماشین را به دست گرفتم.

کنار اتوبان توقف کردم.

نفس هایم تند شده بود. دوباره به عکس ها نگاه کردم. دست هایم می لرزید.

با صدایی گرفته گفتم:

«جان... اینا رو از کجا آوردی؟»

جان جواب داد:

«از طریق هک کردن حساب های بورن.»

چشم از عکس برنداشتم. مردی که روی زمین افتاده بود، صورتش کامل پیدا نبود، اما من او را شناختم.

بغض راه گلویم را بست.

اشک بی اختیار از چشم هایم سرازیر شد.

جان که سکوت مرا فهمیده بود، با نگرانی پرسید:

«تام؟ چیزی شده؟ توی اون عکس ها چی دیدی؟»

با زحمت گفتم:

«اون مردی که گردنش بریده شده... پدر منه.»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«از کجا این قدر مطمئنی؟ صورتش که واضح نیست.»

لب هایم را روی هم فشار دادم.

«اون دستبند رو من براش خریده بودم. تتوی روی سینه اش رو هم می شناسم. اشتباه نمی کنم. خودشه.»

صدای جان پایین تر آمد.

«متأسفم تام... واقعاً متأسفم.»

اما من دیگر صدای او را درست نمی شنیدم. فقط به عکس خیره شده بودم و حس می کردم چیزی درونم دارد فرو می ریزد.

زیر لب گفتم:

«به خدا قسم کاری می کنم مکس بورن تا آخر عمرش یه روز خوش نبینه.»

بعد از چند لحظه به خودم مسلط شدم و گفتم:

«هر فیلم، مدرک یا اطلاعات دیگه ای پیدا کردی، فوری برام بفرست.»

جان گفت:

«حتماً.»

از او خداحافظی کردم.

چند دقیقه فقط به روبه رو زل زده بودم.

باورم نمی شد مردی که دنبالش بودم، فقط کسی نبوده که به من توهین کرده. او قاتل پدرم هم بود.

تمام راه تا خانه، فقط به گذشته فکر می کردم. به پدرم، به روزی که بی خبر ناپدید شد و هیچ وقت نفهمیدیم چه بلایی سرش آمد.

آن شب بیشتر از هر زمان دیگری دلم برای خانواده ام تنگ شد.

گوشی را برداشتم و به مادرم زنگ زدم.

«سلام مامان... خوبی؟»

صدای گرمش از آن طرف خط آمد.

«سلام پسرم. خوبم عزیزم. تو خوبی؟ چرا این روزها یه سر به ما نمی زنی؟»

لبخند تلخی زدم.

«خوبم مامان. فقط سرم خیلی شلوغه. به محض اینکه وقتم آزاد بشه میام پیشتون.»

مادرم لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت:

«چیزی شده؟ صدات یه جوریه.»

گفتم:

«نه، چیزی نیست. فقط دلم براتون تنگ شده بود. گفتم یه زنگ بزنم.»

بعد پرسیدم:

«ماری و ویلیام خوبن؟»

مادرم گفت:

«آره. ماری این روزها حسابی درگیر تدریسه. ویلیام هم صبح تا شب سر کاره. بیچاره شب ها خسته و کوفته برمی گرده خونه.»

به فکر فرو رفتم.

حالا که پول داشتم، می توانستم ویلیام را پیش خودم بیاورم و کمکش کنم.

به مادرم گفتم:

«وقتی ویلیام برگشت، بهش بگو باهام تماس بگیره.»

گفت:

«باشه عزیزم.»

بعد از چند جمله دیگر خداحافظی کردیم، اما آن شب خواب به چشمم نیامد.

هر بار که چشم هایم را می بستم، تصویر جسد پدرم جلوی چشمم ظاهر می شد.

فقط دعا می کردم شب تمام شود و صبح هرچه زودتر از راه برسد.

با چند نفر هماهنگ کردم تا کمین کنند و زمانی که عاتمت دادم ، بورن و دار و دسته اش را محاصره کنند.

همه چیز طبق نقشه پیش می رفت.

ساعت نه شد.

بورن با یک لندکروز سیاه

همراه چند نفر از افرادش به محل رسید.

طبق قرار، از دنیل خواستم کمی سرش را گرم کند تا من و بقیه نیروها به آنجا برسیم.

همین طور که آن ها مشغول صحبت و بررسی جنس ها بودند....

رمانداستانجنایینویسندگیمافیا
۰
۰
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
نویسنده و فیلم نامه نویس ✍️ ترانه سرا 🎵 ارتباط با من (( بله )) ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید