ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زادهنویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
خواندن ۱ دقیقه·۲۰ ساعت پیش

نوای تقدیر 🎻 پارت آخر

گفتم: سلام.  

گفت: شما با خانم ماریا حبیبی نسبتی دارید؟  

گفتم: بله، من از دوستاشونم.  

اون فرد گفت: خانم حبیبی تصادف کردن. لطفاً خودتونو به بیمارستان برسونید.  

بعد از شنیدن این خبر، سریع از جام بلند شدم و با لحنی مضطرب گفتم: کُ... کُدوم بیمارستان؟  

آدرس رو گرفتم و با سرعت خودم رو به اونجا رسوندم. از بخش اطلاعات بیمارستان پرسیدم: چه اتفاقی افتاده؟  

گفتن: خانم حبیبی در حال گذر از خیابون بودن که ماشین بهشون زده و بیهوش شدن.  

__ الان کجان؟ حالشون خوبه؟  

گفتن: بله، حالشون خوبه. به جز چندتا خراشیدگی، آسیب خاصی ندیده.  

پرسیدم: میتونم ببینمش؟  

گفت: بله، ولی هنوز بیهوشن. شماره اتاق رو گرفتم و رفتم کنار تختشون نشستم.  

یک ساعت بعد، ماریا به هوش اومد. از دیدن من تعجب کرد. پرسید: اینجا چی کار میکنی؟  

گفتم: وقتی تصادف کردی، بهم زنگ زدن تا بیام پیشت.  

ازش پرسیدم: بدنت درد نمیکنه؟ اگه چیزی میخوای بگو، تعارف نکن.  

ماریا گفت: نه، مرسی. خیلی ممنون که اومدی.  

گفتم: این حرفا چیه؟ وظیفم بود.  

ماریا گفت: آرمان..... به درخواستت فکر کردم... جوابم...... مثبته.  

اون لحظه خیلی خوشحال شدم. اونقدر که نمیتونم وصفش کنم. به ماریا گفتم: بهت قول میدم همیشه هوات رو داشته باشم و تنهات نذارم.  

چند لحظه به هم خیره ماندیم و غرق در نگاه یک دیگر شدیم. از ماریا خداحافظی کردم و رفتم تا استراحت کنه.  

یک سال از اون قضیه گذشت. من و ماریا باهم ازدواج کردیم و زندگی مشترکمون رو شروع کردیم. طبق قولی که داده بودم، به ماریا کمک کردم تا هنرش رو جهانی کنه. علاوه بر اون، ماریا یه کلاس ویولن زد تا به افراد کم بضاعت کمک کنه تا ویولن زدن رو یاد بگیرن.  

هنوزم‌که هنوزه موقع اجرای ماریا روی صحنه

با ویولن مادرم ، یاد آن روزهای مترو می افتم.

روزی که موسیقی تقدریمان را به هم گره زد

پایان.

عاشقانهرمانداستانموسیقینویسندگی
۱
۰
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
نویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید