
هوا سرد و برفی بود و برف با شدت زیادی در حال باریدن بود. پس از یک روز کاری سخت، در حال بازگشت به خانه بودم که ناگهان خودرویم از حرکت ایستاد. با وجود تمام تلاشهایم، نتوانستم آن را دوباره روشن کنم. انگار چارهای جز ماندن در آن سرمای شدید نداشتم.
با ناامیدی گوشی همراهم را بیرون آوردم تا با امداد خودرو تماس بگیرم، اما آنتنی وجود نداشت. از شدت عصبانیت مشتم را به فرمان کوبیدم و با خود گفتم: «دیگه بهتر از این نمیشه! در این جای دورافتاده گیر افتادیم.»
از ماشین پیاده شدم و به اطراف نگاه کردم. برف همه جا را سفیدپوش کرده بود و سکوت عجیبی بر محیط حاکم بود. ناگهان نور کمرنگی توجه مرا جلب کرد. وقتی دقیقتر نگاه کردم، کلبهای کوچک را دیدم که نورش در تاریکی میدرخشید. به سمت آن رفتم و در زدم.
پیرمردی با چهرهای آرام در را باز کرد. با احترام سلام کردم و گفتم: «عذر میخواهم که مزاحم میشوم. خودرویم در راه خراب شده و روشن نمیشود. آیا ممکن است امشب را مهمان شما باشم تا فردا به فکر تعمیر آن باشم؟»
پیرمرد با لبخندی مهربان پاسخ داد: «اشکالی ندارد پسرجان. بیا داخل، هوا بسیار سرد است.»
وارد کلبه شدم. فضای داخلی گرم و دنج بود و بوی چای تازه در فضا پیچیده بود. پیرمرد به سمت شومینه اشاره کرد و گفت: «بیا اینجا بنشین تا خودت را گرم کنی.»
روی مبل راحتی نشستم و او برایم یک فنجان چای داغ آورد. از محبتش تشکر کردم و پرسیدم: «راستی در اینجا آنتن تلفن همراه وجود دارد؟ باید به خانوادهام زنگ بزنم، مطمئناً نگران من شدهاند.»
پیرمرد آرام پاسخ داد: «فکر نکنم در اینجا آنتن داشته باشی. نگران نباش، فردا صبح چارهای پیدا خواهیم کرد.» سپس با نگاهی عمیق به من گفت: «میدانی، گاهی اوقات دنیا با تمام برنامهریزیها و عجلههایت، تو را وادار میکند که در لحظه بمانی و تنها با خودت باشی.»
من که تحت تأثیر گرمای شومینه و آرامش کلبه قرار گرفته بودم، گفتم: «اما من همیشه عادت دارم که با سرعت به پیش بروم. همیشه فکر میکنم باید برای فردا برنامهریزی کنم و کارهای بیشتری انجام دهم.»
پیرمرد لبخندی زد و گفت: «عجله چه دام بزرگی است. انسان فکر میکند با شتاب بیشتر، زندگی بیشتری را تجربه میکند، اما در واقع از زندگی واقعی خود دور میشود.» او به شعلههای آتش نگاه کرد و ادامه داد: «وقتی برف میبارد، درختان کهن خم میشوند اما نمیشکنند. آنها میدانند که زمان همه چیز را در جای خود قرار خواهد داد.»
سکوت عمیقی بر آنجا حاکم شد. سپس او دوباره سخن گفت: «امشب تو احساس میکنی که گیر افتادهای، اما شاید این برف و این توقف، هدیهای از جهان باشد... فرصتی برای اینکه یک بار دیگر نفس بکشی... فقط باشی... و زندگی را همان گونه که هست بپذیری.»
من که کم کم آرامش عمیقی در وجودم حس میکردم، پرسیدم: «پس چگونه میتوان در لحظه زندگی کرد؟ چگونه میتوان این عجله را کنار گذاشت؟»
پیرمرد با مهربانی پاسخ داد: «راه و روش خاصی وجود ندارد. فقط کافی است آگاه باشی که در همین لحظه، در این نقطه از جهان، زنده هستی. نفس میکشی، گرمای آتش وجودت را گرم کرده، و این فنجان چای در دستان توست. زندگی همین است... نه دیروز و نه فردا... فقط همین الان. گاهی جهان با تمام قوا سعی میکند این حقیقت را به ما یادآوری کند، اما ما آنقدر مشغول رسیدن به مقاصد خیالی هستیم که راه را نمیبینیم.»
سخنان او مانند نوایی آرامشبخش بر روح مضطرب من تاثیر گذاشت. آن شب، در آن کلبه دورافتاده، به نظر میرسید زمان از حرکت ایستاده است... و من برای اولین بار پس از سالها، واقعاً آرام بودم و طعم زندگی در لحظه را میچشیدم.