ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زادهنویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
خواندن ۳ دقیقه·۸ روز پیش

از نگاه تا همیشه پارت اول

همه چیز از همان نگاه اول شروع شد. از همان چشمانی که گویی تمام خستگی یک روز کاری طولانی را از تنم به درمی کرد. ساعت هفت عصر بود و من، پارسا، پس از یک روز پرمشغله در دفتر معماری، داشتم با ترافیک سنگین شبانه به خانه می‌رفتم. تصمیم گرفتم برای فرار از شلوغی خیابان، وارد یک کافه دنج در بین راه شوم؛ کافه‌ای که تابلوی ساده‌اش همیشه توجهم را جلب می‌کرد اما تا به امروز به آنجا نرفته بودم.

داخل کافه بوی قهوه تازه و دارچین فضای گرمی ایجاد کرده بود. سر میز کوچکی در گوشه‌ای نشستم وکیفم  را روی صندلی کنارم گذاشتم. داشتم منو را نگاه می‌کردم که ناگهان چشمم به او افتاد. دختری با چشمانی گیرا که پشت میز کناری نشسته بود و کتابی می‌خواند. نگاهش که به من افتاد، دنیا برای لحظه‌ای ایستاد.

با لبخندی مهربان گفت: "از ترافیک فرار کردی؟"

تعجب کردم که حدس زده بود. گفتم: "چطور فهمیدی؟"

"کیف اداری و حالت خسته...

مکالمه ما آرام و طبیعی شروع شد. خودم را معرفی کردم: " اسم من پارسا هست. اسم شما چیه؟

گفت: "نگین.

گفتم: از آشنایی با شما خیلی خوشحالم

نگین: منم همین طور.

گارسون آمد وسفارش دادیم: "یک اسپرسو.

نگین گفت: "من چای دارچین میخورم. بعد از رفتن گارسون صحبت‌هایمان ادامه پیدا کرد.

نگین گفت که من دانشجوی رشته ادبیات هستم وبرای اوقات فراغت میام اینجا.

گفتم:من هم معمارهستم.

از سختی‌های کارم گفتم و او هم از دشواری‌های درس. گفتم: "امروز یه پروژه مهم رو تموم کردم. راضی بودم ولی خستگی رو در وجودم احساس می‌کنم."

نگین با علاقه گفت: "معماری همیشه برام جذاب بوده. هنری که با زندگی مردم عجین میشه."

گفتم: "ادبیات هم همینه. روایتگر زندگی آدماست."

کم کم صحبت از کار و درس فراتر رفت. پرسیدم: "چه کتابی میخونی؟"

کتابش را نشان داد: "شازده کوچولو. همیشه وقتی خسته ام، اینو میخونم."

چشمانم روشن شد: "منم عاشق این کتابم. جمله معروفش رو که میگه 'آدم فقط با قلب می‌تونه درست ببینه' هنوز تو ذهنم مونده."

نگین با اشتیاق گفت: "دقیقاً! این جمله رو من توی تمام رابطه‌هام تجربه کردم."

سکوت کوتاهی افتاد. هر دو به این اشاره ظریف به رابطه فکر می کردیم.

پرسیدم: "معمولاً چه کتابی میخونی؟"

"بستگی داره. امروز چون نیاز به آرامش داشتم، شازده کوچولو رو آوردم. بعضی وقتا هم رمان‌های جدید میخونم."

گفتم: چه قدر خوب.

بعد از نیم ساعت گفتگوی گرم، نگین نگاهی به ساعتش انداخت: "باید برم. فردا امتحان دارم."

احساسی از افسوس در دلم به وجود آمد. گفتم: "خوشحالم که باهات آشنا شدم. شاید... شاید بتونیم یه روز دوباره همدیگه رو ببینیم?"

نگین با احتیاط اما با لبخند گفت: "دوست داری فردا هم همین موقع بیای اینجا؟ من معمولاً هر روز این موقع میام."

قلبم تندتر زد: "حتماً. منم فردا میام."

وقتی از کافه بیرون آمدیم، هوای خنک شب صورتمان را نوازش داد. نگین در حالی که کتابش را در دست می‌فشرد، گفت: "امروز برخلاف همیشه، به جای کتاب با کسی صحبت کردم که واقعاً به حرف‌هام گوش می‌داد."

گفتم: "منم معمولاً فقط طرح می‌کشم، ولی امروز بهترین مکالمه هفته‌ام رو داشتم."

نگین با لبخندی که ماه را تحت الشعاع قرار می‌داد گفت: "پس فردا هم میبینمت پارسا. برا تو آرزوی یه شب خوب دارم."

من هم گفتم: خیلی ممنون

از نگین پرسیدم: می خوای برسونمت؟

گفت: نه خونمون همین نزدیکیاس دوست دارم پیاده برم.

وقتی به سمت ماشینم می‌رفتم، می‌دانستم که  این حس عادی نبوده. این شروع داستانی بود که تازه اولین صفحه‌اش ورق خورده بود. برای فردا برنامه‌ریزی نمی‌کردم، فقط به این فکر می‌کردم که چطور یک توقف ساده بعد از کار، می‌تواند مسیر زندگی آدم را تغییر دهد.

شازده کوچولومسیر زندگیعاشقانهرماننویسندگی
۳۰
۶
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
نویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید