
پنجشنبه شب از راه رسید. من، با کلی استرس، ارائه را تمام کردم و مستقیم به سمت کافه ای که با نگین قرار گذاشته بودم، رفتم.
دستپاچگی عجیبی داشتم.
نگین را کنار پنجره دیدم، در حالی که داشت با دقت به بیرون نگاه میکرد. همین که مرا دید، چشمانش برق زد و با دستش اشاره کرد. نشستن روبرویش حس عجیبی بود؛ هم آشنا و هم کاملاً جدید.
بهش سلام کردم
او هم سلام کرد.
بعد از احوال پرسی نگین گفت: چرا اینقدر استرس دلری؟
با خنده گفتم:"از چهرهم مشخصه؟"
نگین به حالت شوخی گفت. : نه،ولی کیفَت رو طوری گذاشتی انگار میخوای فرار کنی!"
هر دو خندیدیم. فضای بینمان از همان اول صمیمی بود. گارسون که آمد، نگین پیشنهاد داد: "امشب به جای قهوه، شربت بخوریم. تو استرس داری و قهوه الان برات خوب نیست.
حرفش مرا به فکر برد. او اولین کسی بود که به حال من اهنیت می داد . همین توجهش برایم جالب بود.
سفارش که دادیم، صحبت به سمت ارائهام رفت. با هیجان شروع به تعریف کردم: "میدونی، طرحی که ارائه دادم برای یک مجتمع فرهنگی بود. سعی کردم از المانهای معماری سنتی ایرانی استفاده کنم، ولی به شکل مدرن."
نگین با دقت گوش میداد و بعد پرسید: "چه المانهایی؟ مثلاً چطور؟"
این سؤال مرا غافلگیر کرد. بیشتر مردم به نتیجه نهایی کار توجه میکنند، نه به جزئیات فنی. با اشتیاق توضیح دادم: "من از ایوان و حوض برای ساخت ساختمان استفاده کردم و برای سقف روزنه هایی شبیه به بادگیرهای یزد. میخواستم فضایی بسازم که آدمها فقط ازش استفاده نکنن، بلکه توش زندگی کنن و با فضارابطه برقرار کنن."
نگین با چشمانی درخشان گفت: "دقیقاً مثل کاری که یک نویسنده میکنه! ما هم سعی میکنیم با کلمات فضا بسازیم، فضایی که خواننده توش زندگی کنه."
صحبتمان کمکم از کار فراتر رفت. از خانوادههایمان گفتیم، از رویاهای بچگیمان. نگین تعریف کرد که چطور در نوجوانی داستانهای کوتاه مینوشته و آنها را در کشوی میزش قایم میکرده.
با کنجکاوی پرسیدم: "چرا قایم میکردی؟"
کمی خجالتزده گفت:"میترسیدم مسخرهام کنن. خانوادم همش میگن ادبیات آیندهای نداره. ولی من عاشقشم."
این اعتراف ساده، ناگهان دیواری بین ما را پایین آورد. گفتم: "منم همیشه دوست داشتم یه ساختمان بلند بسازم که نشون بده ایرانیها چی بلدن. شاید یه روز با هم کار کنیم؛ تو فضارو با کلماتت بسازی و من با بتن و شیشه."
نگاهش که پر از امید بود، چیزی در دلم را به لرزه انداخت.
وقتی از رستوران بیرون آمدیم، هوا خنک بود. پیشنهاد داد: "پیاده تا خونهام بریم؟ فقط ده دقیقه راهه."
در طول مسیر، سکوت راحت و گرمی بینمان بود. دیگر لازم نبود با حرف زدن فضا را پر کنیم. همین که باهم راه میرفتیم کافی بود.
رسیدیم به مقابل یک آپارتمان قدیمی. نگین ایستاد و گفت: "امشب برخلاف همیشه، به جای فکر کردن به امتحان فردا، دارم به این فکر میکنم که چطور میشه یه مجتمع فرهنگی رو با کلمات توصیف کرد."
گفتم: "منم دارم به این فکر میکنم که چطور میشه داستانها رو با فضا روایت کرد."
خندید و گفت: "پس هردومون داریم به کار هم فکر میکنیم! خوبه یا بده؟"
جواب دادم: "به نظرم خیلی خوبه."
از نگین خداحافظی کردم و از آنجا رفتم.
وقتی به سمت ماشینم برگشتم، لبخندی روی لبانم بود که حتی خودم هم از وجودش بیخبر بودم. دیگر ترافیک شبانه آزارم نمیداد. به جای فکر کردن به خطوطی که فردا باید ترسیم میکردم، به خطوط لبخند نگین وقتی که از "فضای مشترک" حرف میزد فکر میکردم.»