
گفتم:
«راه حل...
قطع ارتباط با اون آدمهاست؟»
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت.
ناگهان صدای بوق کوتاهی پخش شد.
بعد صدای بلندگو در فضا پیچید:
«پاسخ صحیح است.»
نور قرمز خاموش شد.
هدفون را از روی گوشم برداشتم و نفسی عمیق کشیدم.
ماریا نگاهم کرد و گفت:
«میتونی بری بیرون و منتظر بمونی.»
با تعجب پرسیدم:
«تموم شد؟»
لبخندی زد.
«آره.»
از جا بلند شدم و گفتم:
«فکر کردم بیشتر طول بکشه.»
ماریا چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
«ما قرار نیست همه چیزو بهتون یاد بدیم، تامی. فقط مسیر رو نشون میدیم.»
وقتی به حرف هایش فکر کردم دیدم درست می گوید. اگر قرار باشه همه چیز گفته بشه زندگی بی معنی میشه.
از اتاق بیرون آمدم.
راهرو هنوز همان فضای سرد و تاریک را داشت.
اعداد روی دیوار چشمک میزدند.
به دیوار تکیه دادم و منتظر ماندم.
بازی لیزا بیشتر طول کشیده بود.
در آن سکوت، ناخودآگاه به گذشتهام فکر کردم.
به تصمیمهایی که همیشه عجولانه گرفته بودم.
به وقتهایی که فقط از یک زاویه به زندگی نگاه میکردم و فکر میکردم حقیقت همان است که ذهن مضطربم میگوید.
شاید تمام این مدت، مشکل از دنیا نبود...
نوع نگاه من بود.
این بازی باعث شد بفهمم هر اتفاقی فقط یک معنا ندارد.
گاهی باید چند قدم عقب رفت و از زاویهٔ دیگری نگاه کرد.
مدتی بعد، صدای باز شدن در آمد.
سرم را بلند کردم.
لیزا آرام از اتاق بیرون آمد.
چهرهاش خستهتر از قبل بود.
انگار سالها داخل آن اتاق گیر افتاده باشد.
به سمتش رفتم.
«خوبی؟»
لبخند کمرنگی زد.
«آره...
فقط یکم ذهنم خستس.»
نگاهم به ماریا افتاد.
پرسیدم:
«چرا بازی لیزا بیشتر طول کشید؟»
ماریا در چشمانم خیره شد و گفت:
«چون زندگی همه شبیه هم نیست.
تو یه جور مسیرتو طی میکنی...
اونم یه جور دیگه.»
بعد آرام از کنارمان عبور کرد.
من و لیزا هم پشت سرش حرکت کردیم و راه افتادیم
ماریا ما را تا اتاقی در انتهای راهرو همراهی کرد.
قبل از رفتن گفت:
«استراحت کنید. فردا بازی سختی در پیش دارید..»
بعد در را بست.
اتاق نور بنفش کمرنگی داشت.
یکی از دیوارها شیشهای بود و پشت آن آب تیرهای دیده میشد که ماهیهای عجیب و درخشانی داخلش شنا میکردند.
چند لحظه همانجا ایستادم و به حرکت آرامشان خیره شدم.
سکوت عجیبی داخل اتاق جریان داشت.
لیزا روی تخت نشسته بود و نگاهش به زمین بود.
بعد از چند لحظه گفت:
«تامی...»
برگشتم سمتش.
چند ثانیه مکث کرد.
انگار گفتن حرفش برایش سخت بود.
«بدجوری کم آوردم.»
چیزی نگفتم.
ادامه داد:
«نمیدونم بتونم تا آخر این مسیر کنارت باشم یا نه.»
نگاهش خسته بود.
نه فقط خستگی جسم...
انگار روحش هم فرسوده شده بود.
کنارش نشستم.
گفتم:
«تو تا اینجا اومدی. از پس بقیهشم برمیای.»
لبخند تلخی زد.
چند لحظه به ماهیهای پشت شیشه نگاه کرد
بعد سرش را به پشتی تخت تکیه داد.
نگاهش کردم.
لیزا دیگر آن دختر آرام و مطمئن اول نبود.
انگار این بازیها داشتند لایههای پنهانش را بیرون میکشیدند.
چراغهای اتاق کمنورتر شدند.
لیزا آرام چشمهایش را بست.
اما من خوابم نمیبرد.
تمام شب کنار دیوار شیشهای ایستادم و به ماهیها خیره شدم.
نمیدانم چه ساعتی بود که بالاخره چشمهایم سنگین شد.
داخل خواب
خودم را وسط دریایی دیدم.

صدای تیکتاک ساعت از اعماق آب میآمد.
سعی کردم شنا کنم...
اما بدنم سنگین بود.
ناگهان سایههایی دورم ظاهر شدند.
نسخههای مختلف خودم بودند.
یکی فریاد میزد.
یکی گریه میکرد.
یکی فقط ساکت نگاهم میکرد.
بعد لیزا را دیدم.
خواستم به سمتش بروم...
اما آرام آرام داخل تاریکی محو شد.
فریاد زدم:
«لیزا!»
ناگهان صدای همان موجود داخل تابوت در گوشم پیچید:
«تو هنوزم رهایی رو یاد نگرفتی تامی.»
از خواب پریدم.
نفسم سنگین شده بود.
نور کمرنگ صبح داخل اتاق افتاده بود.
دستم را بالا آوردم و به ساعت نگاه کردم.
در همان لحظه، صدای در اتاق آمد.
ماریا وارد شد.
لباس سفیدش زیر نور صبح بیشتر از همیشه میدرخشید.
نگاهی به من و لیزا انداخت و گفت:
«وقت بازی وارونهست.»