ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
مهدی مهدی زاده / قوے سیاهنویسنده و فیلم نامه نویس ✍️ ترانه سرا 🎵 ارتباط با من (( بله )) ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
خواندن ۷ دقیقه·۸ روز پیش

تنهات نمیزارم

ساعت از ده گذشته بود.

مریم روی مبل نشسته بود. تلویزیون را تماشا می کرد.

اما حواسش به برنامه نبود. هر چند دقیقه یک بار به ساعت نگاه می‌کرد.

صدای کلید که آمد، سریع از جا بلند شد.

رضا وارد شد.

خسته به نظر می‌رسید.

مریم گفت:

«بازم دیر کردی که.»

رضا کفش‌هایش را درآورد.

«سرم شلوغ بود.»

«هر شب سرت شلوغه؟ آره؟»

رضا جوابی نداد.

خواست از کنارش رد شود که مریم جلویش را گرفت.

«یه لحظه بشین رضا،

تو چت شده؟»

«چی؟ من چیزیم نشده»

«یه مدته داری دیر میای خونه. باهام حرف نمی‌زنی. زود عصبی میشی. حتی وقتی کنارمی انگار حواست یه جای دیگه‌ست.»

رضا نگاهش را از او دزدید.

«چیزی نیست.»

مریم پوزخند تلخی زد.

«غیر ممکنه ....یه چیزی هست. بهم بگو.»

رضا دستش را روی پیشانی‌اش کشید.

«فقط خستم.»

صدای مریم آرام‌تر شد.

« اگه مشکلی هست بهم بگو حق دارم بدونم.ناسلامتی من زنتم»

رضا برای چند لحظه به او خیره شد.

انگار با خودش در جنگ بود.

لب‌هایش تکان خورد.

«من...»

مریم منتظر ماند.

«من...»

کلمات در گلویش گیر کردند.

سرش را پایین انداخت.

مریم می توانست از نگاهش متوجه شود که از چیزی رنج می‌برد

رضا ناگهان از جایش بلند شد.

«ولش کن.»

و قبل از اینکه مریم چیزی بگوید، به سمت اتاق خواب رفت.

مریم همان‌جا ایستاد.

با قلبی که بی‌دلیل تند می‌زد.

---

نیمه‌شب بود.

خانه در سکوت فرو رفته بود.

مریم خوابش نمی‌برد.

تصویر چهره رضا مدام جلوی چشمش می‌آمد.

آن مکث.

آن ترس.

آن "من..." ناتمام.

آرام از تخت بیرون آمد.

رضا خوابیده بود.

به کیف دستی او که کنار میز قرار داشت نگاه کرد.

چند لحظه مردد ماند.

بعد زیپ کیف را باز کرد.

اول چند قبض و کاغذ معمولی دید.

بعد پوشه‌ای سفید رنگ توجهش را جلب کرد.

آن را بیرون آورد.

نام یک بیمارستان روی آن نوشته شده بود.

ابروهایش در هم رفت.

اولین برگه را در آورد.

چشمش روی چند کلمه ثابت ماند.

«بخش خون و انکولوژی»

دستش لرزید.

برگه بعدی را دید.

چند خط پایین‌تر، تشخیص پزشک نوشته شده بود.

«لوسمی حاد»

مریم معنای دقیق اصطلاح پزشکی را نمی‌دانست.

اما کلمه‌ای که چند بار در برگه تکرار شده بود را می‌شناخت.

سرطان.

احساس کرد نفسش بند آمده است.

دوباره خواند.

و دوباره.

شاید امیدوار بود کلمات تغییر کنند.

اما نکردند.

اشک بی‌اختیار روی گونه‌اش سرازیر شد.

سرش را بلند کرد.

به رضا که روی تخت خوابیده بود نگاه کرد.

ناگهان تمام رفتارهای این چند ماه برایش معنا پیدا کرد.

دیر آمدن‌ها.

سکوت‌ها.

بی‌حوصلگی‌ها.

و آن ترسی که چند ساعت قبل در چشم‌هایش دیده بود.

مریم پوشه را آرام بست و به رخت خواب برگشت.

صبح روز بعد، مریم زودتر از همیشه بیدار شد.

چند لحظه به رضا خیره ماند. آرام نفس می‌کشید. انگار شب گذشته هیچ اتفاقی نیفتاده بود. انگار داخل آن کیف، هیچ برگه‌ای نبود که بتواند زندگی دو نفر را زیر و رو کند.

لبخند تلخی زد و از اتاق بیرون رفت.

آن روز، صبحانه‌ای را درست کرد که رضا همیشه دوست داشت.

رضا وارد آشپزخانه شد

و با تعجب گفت:

«چه خبره؟ سحر خیز شدی»

مریم فنجان چای را جلویش گذاشت.

«هیچی. دلم خواست.»

رضا لبخندی زد.

«یعنی از این به بعد هر روز قراره این‌قدر تحویلم بگیری؟»

مریم خندید.

«اعتراض داری؟»

«نه»

«میگم نکنه تولدمه و خودم یادم رفته.»

هر دو خندیدند.

اما پشت خنده، مریم  ، بغضی پنهان بود.

---

چند روز بعد، وقتی رضا در اتاق مشغول نقشه کشی بود، مریم دو بلیط سینما روی میز او گذاشت .

آن‌ها را برداشت.

نگاهی به او انداخت و پرسید:

«سینما؟ تو؟»

«آره.»

«تو که از  سینما خوشت نمیومد.»

«اممم.....نظرم عوض شده.»

رضا بلیت‌ها را به او داد.

«حوصله ندارم با یکی از دوستات برو.»

مریم نزدیکش شد.

«من این چیزا رو نمی دونم. تو. امشب با من میای. حرفیم نباشه»

«آخه...»

«آخه و اما و اگر نداریم تمام.»

رضا چند ثانیه به صورتش خیره ماند.

بعد با لحنی طنز آمیز گفت:

«باشه باشه من تسلیمم....... ولی اگه فیلمش بد بود، تقصیر توئه.»

«قبوله.»

آن شب، بعد از دیدن فیلم ، زمانی که از سالن بیرون آمدند، رضا گفت:« این بهترین فیلمی بود که تو این چند وقت دیدم.

مریم هم سرش را به علامت تایید تکان داد

« آره واقعا خیلی جالب بود »

---

دو هفته گذشت.

مریم بعد از این که از خواب بیدار شد ایده ای به ذهنش رسید.

پرده را کنار زد.

نور خورشید روی صورت رضا افتاد.

رضا چشم‌هایش را نیمه‌باز کرد.

«بابا اون پرده رو بکش.   امروز تعطیله می خوام بخوابم»

«نه بیدارشو خوابالو.»

«چرا؟»

«چون برنامه داریم.»

رضا با بی‌حوصلگی نشست.

«کدوم برنامه؟»

مریم کلید ماشین را جلویش تکان داد.

«قرار بریم یه جای خوب»

«کجا؟»

« متوجه میشی

لباساتو بپوش. تو ماشین منتظرتم »

بعد از 3 ساعت رانندگی به دریا رسیدند.

رضا شیشه را پایین کشید.

صدای موج دریا گوشش را نوازش داد.

چند لحظه فقط به افق نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

«چه قدر دلم برای این صدا تنگ شده بود.»

تمام روز با هم وقت گذراندن.

با آب همدیگر را خیس می کردند.

به یاد ایام کودکی قلعه شنی درست کردند.

گاهی هم فقط راه می‌رفتند، بی‌آنکه حرفی بزنند.

عصر، مریم در صندوق عقب را باز کرد.

دو صندلی تاشو بیرون آورد.

رضا با خنده گفت:

« از قبل برای همه چیز برنامه داشتی مشخصه»

«اوم.....تقریباً.»

صندلی‌ها را کنار هم گذاشت.

هر دو نشستند.

آسمان، رنگ نارنجی گرفته بود.

بعد از چند دقیقه سکوت، رضا گفت:

«برای چی منو آوردی اینجا؟»

مریم نگاهش را از افق برنداشت.

«یادته یه بار گفتی دوست داری یه روز، دو تا صندلی بذاریم لب ساحل، بشینیم و فقط غروب آفتاب رو نگاه کنیم؟»

رضا لبخند زد.

«هنوز یادت مونده؟»

«آره.»

«حالا چی شد امروز به فکرت رسید؟»

مریم مکث کوتاهی کرد.

لبخند زد تا چیزی از چشم‌هایش خوانده نشود.

«چه اهمیتی داره؟»

بعد آرام با آرنج به بازو رضا زد.

«ساکت باش و از غروب آفتاب لذت ببر.»

رضا خندید.

«چشم.»

آخرین نور خورشید روی موج‌ها کش می‌آمد.

مریم چشم از افق برنمی‌داشت.

انگار می‌ترسید با تمام شدن این غروب، چیزی هم از زندگی‌شان کم شود.

---

مریم مدام به رضا فکر می کرد. هر کاری که به ذهنش می آمد انجام می داد.

غذاهای مورد علاقه‌اش را می‌پخت.

گاهی هم وسط کار به او پیام می‌داد و می نوشت:

«دلم برات تنگ شده.»

رضا هم تلاش می‌کرد بیماری را پشت لبخندهایش پنهان کند.

هر بار سرفه امانش را می‌برید، صورتش را برمی‌گرداند.

چند نفس عمیق می‌کشید.

بعد رو به مریم می‌گفت:

«چیزی نیست.»

اما بیماری، خودش را پنهان نمی‌کرد.

یک روز، وقتی مریم ملحفه را مرتب می‌کرد، چند تار موی رضا را روی بالشت دید.

برای چند ثانیه فقط به آن‌ها خیره ماند.

بعدجمعشان کرد.

رفت داخل حمام.

در را بست.

و بی‌صدا گریه کرد.

وقتی از حمام بیرون آمد، لبخندش سر جایش بود.

انگار گریه هم یاد گرفته بود پشت آن لبخند پنهان شود.

---

چند هفته از آن روز گذشته بود.

حال رضا هر روز بدتر می‌شد. دیگر نمی‌توانست مثل قبل بیماری را پنهان کند.

آن شب، بعد از برگشتن از بیمارستان، بی‌حال روی مبل نشست.

مریم کنارش آمد و لیوان آبی جلویش گذاشت.

چند لحظه سکوت بینشان افناد.

بعد آرام گفت:

«رضا... جلسه شیمی درمانی چه طور بود؟»

رضا سرش را بلند کرد.

«منظورت چیه؟»

مریم نگاهش را از او گرفت. برای لحظه ای یادش رفت که نباید این حرف را بزند.

«امم....راستش .... راستش

نتوانست حقیقت را پنهان کند.

«اون شب... پرونده‌ت رو دیدم.»

رضا خشکش زد.

چند ثانیه فقط به او خیره ماند.

بعد آهسته گفت:

«پس... می‌دونستی.»

مریم سر تکان داد.

«منتظر بودم خودت بهم بگی.»

رضا آهی کشید و گفت:

« دکتر گفته سرطان خون دارم. چند ماهه دیگه هم بیشتر زنده نیستم.»

با صدایی لرزان ادامه داد.

«هر بار می‌خواستم بهت بگم، نمی‌تونستم. نمی‌خواستم هر بار که نگام می‌کنی، یاد مرگ بیفتی.»

اشک در چشمان مریم حلقه بست.

دست رضا را گرفت.

«به من نگاه کن.»

رضا سرش را بالا آورد.

مریم با لبخندی که پشتش هزار بغض پنهان بود، گفت:

«از امروز، هر اتفاقی بیفته، با هم ازش رد می‌شیم. من تا آخرش کنارتم.»

رضا چیزی برای گفتن نداشت.

فقط دستش را محکم‌تر در دست مریم فشرد.

روزها و هفته ها می گذشت.

شیمی‌درمانی دیگر توان رضا را گرفته بود.

کم‌کم راه رفتن برایش سخت شد.

بعد دیگر نتوانست از خانه بیرون برود.

بیشتر روزها را روی همان تخت می‌گذراند.

یک شب

هر دو کنار هم دراز کشیده بودند.

رضا به سقف نگاه می‌کرد.

آرام گفت:

«مریم...»

«جانم؟»

«ارت معذرت می خوام.»

مریم برگشت.

«برای چی؟»

«قرار بود من مراقب تو باشم.»

چند لحظه سکوت کرد.

«ولی حالا از صبح تا شب تو داری از من مراقبت می‌کنی.»

مریم دستش را گرفت.

گرمای دست رضا دیگر مثل قبل نبود.

لبخند زد و گفت:

«این حرف رو نزن.

عشق یعنی همین.»

رضا نگاهش کرد.

مریم ادامه داد:

«عشق یعنی نزاری کسی که دوستش داری، دردش رو تنهایی به دوش بکشه .»

اشک گوشه چشم رضا جمع شد.

مریم پیشانی‌اش را بوسید.

« به این چیزها فکر نکن عزیزم

حالا بخواب.»

رضا آرام چشم‌هایش را بست.

دستش هنوز در دست مریم بود.

---

صبح، نور آفتاب از لای پرده داخل اتاق افتاده بود.

مریم از خواب بیدار شد‌ صبحانه را آماده کرد.

رضا را صدا زد.

«بیدار شو عشقم... صبح شده»

جوابی نیامد.

کمی بلندتر گفت:

«پاشو، صبحونه آماده‌ست.»

باز هم سکوت.

نگاهی به چهره رضا انداخت. شبیه گچ سفید شده بود

دستش را روی گردنش گذاشت. نبض نداشت.

لبخند از روی لب‌هایش محو شد.

سریع تلفن رو برداشت و به اورژانس زنگ زد.

...

دکتر، بعد از چند دقیقه معاینه، آرام پرونده را بست.

«متأسفم... خونریزی مغزی باعث شده تا......

مریم دیگر صدای او را نمی‌شنید.

فقط به چهره آرام رضا نگاه می‌کرد.

لبخند روی صورتش مانده بود .

همان لبخندی که مریم هفته ها برای حفظش جنگیده بود.

عاشقانهنویسندگیداستانسرطانعشق
۰
۰
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
نویسنده و فیلم نامه نویس ✍️ ترانه سرا 🎵 ارتباط با من (( بله )) ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید