
خیلی برای آدم دشوار است که در سن 20 سالگی بفهمد یک قربانی است.
می خواستم هر چه از دهانم در می آید به او بگویم اما با خود گفتم او هم به شکلی دیگر بازیچه دست این دنیا شده. من نباید زحماتی که برایم کشیده را فراموش کنم. درست است که هضم این قضیه برایم دشوار است اما چه می شود کرد زندگی است دیگر.
هیچی نگفتم.
من به یک انزوا طولانی مدت رفتم و در این تنهایی به همه چیز فکر کردم.
هر چه قدر که می گذشت اعصابم بیشتر بهم می ریخت. مانند یک دیوانه ساعت ها با خودم حرف می زدم.
جهان برایم شبیه قفس پرنده شده بود.
به راستی که زندانی شده بودم. آنها با تصمیم ها و کارهای غلطشان پر های مرا چیدند و نگذاشتند که آزادانه پرواز کنم.
روز ها را پشت سر هم می گذراندم و مهم نبود چه بر سرم می آید.
مدتی گذشت.
یک روز که در برنامه تلگرام داخل گروه چت می کردم پروفایل دختری توجه من را به خود جلب کرد. عکس او را دیدم و یک دل نه صد دل عاشق او شدم.اسمش محدثه بود.
اول دو دل بودم که حسم را بگویم. چون می ترسیدم دوباره طرد بشم. اما تنهایی و خلا عاطفی امانم را بریده بود. رفتم و به او پیام دادم.
او قبول کرد. ما ساعت ها با هم چت می کردیم و من هر از چند گاهی با هوش مصنوعی عکس برایش درست می کردم و می فرستادم.
بدجوری دلبسته اش شده بودم و اگر پیام نمی داد روزم شب نمیشد .
او از آرزوهایش می گفت و با من درد و دل می کرد. یک روز بهم گفت که داستان زندگی تو چیه؟
اول گفتم قصه زندگیم بسیار تلخ است. واقعا دوست داری که بدونی ؟
گفت : آره
برایش از سیر تا پیاز ماجرا را کفتم.
خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و باهام ابزار همدردی کرد.
پیشنهاد داد که تلفنی صحبت کنیم.
مقاومت کردم و گفتم من صدای ضعیفی دارم و ممکنه اذیت بشی.
گفت نه می خوام صداتو بشنوم.
زنگ زد و چند دقیقه ای گپ زدیم.
بعد از تمام شدن صحبت هایمان احساس خیلی خوبی داشتم.
محدثه اولین کسی بود که بهم حس ارزشمندی داد و حاضر بود با تمام عیب و نقص هایم باز پای من بماند.
فکر می کردم که بالاخره درخوشبختی به رویم باز شده.
اما باز هم اشتباه می کردم .
از جایی به بعد فهمیدم لحن و نوع چت کردنش عوض شده. من از همان کودکی وقتی کسی رفتارش عوض میشد و یا حتی تن صدایش کمی بالا و پایین میشد سریع متوجه میشدم و انرژی اش را دریافت می کردم.
محدثه دیگر آن آدم سابق نبود و داشت دور و دورتر میشد.
چندین بار به او این مسئله را بازگو کردم. ولی می گفت که نه چیزی نیست.
اصرارم را بیشتر کردم و در نهایت گفت مازیار من کسی را می خواهم بتوانیم باهم بگردیم و سالم باشد. من نمی تونم به خاطرت قید همه چیز را بزنم.
تو پسر خوبی هستی اما ما به درد هم نمی خوریم.
وقتی که دیدم او می خواهد از من جدا شود گفتم باشه اگه نمی خوای باهام ازدواج کنی مشکلی نیست. فقط تنها درخواستم این است که در حد یک دوست مجازی بمون. با لحنی سرد گفت باشه مشکلی نیست.
"ما به دردِ هم نمیخوریم..." این جمله، مانندِ ضربهیِ پتکی بود که بر سرِ تمامِ امیدهایِ من فرود آمد. او به دنبالِ زندگیای بود که در آن "سالم بودن" شرطِ حضور بود؛ همان شرطی که جامعه برای پذیرفتنِ من گذاشته بود. من نه تنها یک معشوق، که تمامِ دنیایِ جدیدم را از دست دادم. آن شب ، در میانهیِ گریههایِ بیپایان، فهمیدم که حتی در دنیایِ مجازی هم، من نمیتوانم از سایهیِ نقصهایم فرار کنم. اما میدانستم که در نهایت، تنها چیزی که باقی مانده، همان سکوتِ سنگینِ قبل از آشنایی است.»
آن شب تا خود صبح گریه می کردم و زمین و زمان را لعنت می فرستادم.
با خودم گفتم نمی توانم دوباره یک نفر دیگر رو از دست بدهم.تصمیم گرفتم که به او دروغ بگویم و سناریویی بچینم که در آن به موفقیت رسیدم.
یک مدت کوتاه به او پیام ندادم. بعد رفتم و برایش نوشتم که من الان در آلمان هستم و دارم روند درمان را طی می کنم. او خیلی تعجب کرد.
پیام هایم را با فواصل زمانی می فرستادم تا فکر کند که من درگیر کارهایم هستم. یکی دو بار پیشنهاد تماس تصویری داد اما من چون می دونستم که با این کار همه چیز بر ملا می شود در جوابش می گفتم که این جا اجازه نمیدن با گوشی صحبت کنیم.
میدانم کار اشتباهی کردم؛ اما کسی که عمری طرد شده، برای نگهداشتن آخرین روزنه امید ممکن است دست به هر کاری بزند.
من برایم مهم نبود که با کسی در رابطه باشد یا نه. فقط به این فکر می کردم که او را نگه دارم . به هر قیمتی.
بعضی وقتا ها در خلوت اتاقم به این فکر می کنم که چه شد که به همچین آدمی تبدیل شدم.
من که آزارم به مورچه ای نمی رسید ، حالا دارم با احساسات بقیه بازی می کنم و برایم مهم نیست که چه بر سرشان می آید.
نمی دانم که شمایی که این داستان را می خوانید چه چیزی در ذهنتان از من ساختید . البته یادم رفت به قول استفان کاوی هیچ کس در مورد شما فکر نمی کند. اما
در هر صورت
عقیده ام این است که عدالتی در بین انسان ها وجود ندارد. شاید در نظام هستی توازنی برقرار باشد ولی در بین مردم این گونه نیست. یک سری ها می گویند قبلا همه چیز بهتر بود ، بقیه حلال و حرام حالیشان می شد. اما از نظرم این یک دروغ بزرگ است.
آن زمان هم همه به فکر منافع خودشان یودند. کلا ذات انسان این گونه است کمال گرا و تشنه قدرت.
هر چه مطالعه می کنم که چرا ما این جا هستیم به دلیل قطعی نمی رسم. فقط تنها چیزی که می دانم این است که ما در یک فیلمی در حال ایفای نقشیم و هر کس بخشی از داستان را جلو می برد.
می خواهم واقع بینانه به قضیه نگاه کنم.
درست است که شرایط خیلی سخت و دشواری را پشت سر گذراندم. اما در دل این مشکلات به آدمی صبور تر و آگاه تری تبدیل شدم.
ولی خب که چه ؟
چه اهمیتی دارد که آگاه باشم یا جاهل ؟
اصلا چرا خدا انسان را مورد آزمایش قرار می دهد ؟
اگر دنیا را به وجود نمی آورد که بهتر بود. دیگر ظلم و جنایت و مرگ و میری هم اتفاق نمی افتاد.
موضوعی که زیاد مغزم را به خود درگیر می کند این است که آیا انتهای مسیر زندگی واقعا ارزش این همه جنگیدن و رنجی که کشیدیم را دارد ؟
حالا در سن 30 سالگی در دو راهی ماندن و جنگیدن و تسلیم شدن و پایان دادن به زندگی ماندم.
انتخابی که قرار است انجام دهم آینده ام را تحت تاثیر قرار خواهد داد .
نیم نگاهی به دور دست ها دارم اما رمقی برای ادامه نه.
اگر در این نقطه جا بزنم عملا برای هیچ چیز تلاش کردم.
اگر هم ادامه بدهم قطعا به جنون و دیوانگی میرسم.
واقعا عقلم به جایی قد نمی دهد
شاید در آخر به مانند یک معتاد فقط روزهایم را شب کردم تا ثانیه شمار عمرم به پایان برسد.
در همه این احتمالات برایم بردی وجود ندارد. چون آدمی هستم که مدام درگیر تروما های گذشته هستم. بین من و حوادث دوران کودکی ام زنجیر نا گسستنی است.
کتاب های زیادی خواندم که توصیه می کنند در لحظه حال زندگی کن و همه چیز را رها کرده و به باد فراموشی بسپار.
اما کسی که خاطرات خوشش در آن زمان است و اکنون اختیار عملش به صفر رسیده و با همان تصویر های ذهنی ساعت ها خود را مشغول می کند.
آیا هنوز هم این حرف برایش صادق است ؟
من که این طور فکر نمی کنم.