روزی از روزها من و دوست صمیمیام چوبی، همان عروسک محبوبم، مشغول خاکبازی بودیم. ناگهان آسمان ابری شد و قطرههای باران آرام آرام باریدن گرفتند.
مادرم مرا صدا زد: «پسرم، زود باش بیا خونه! الان خیس میشی!»
وسایلم را جمع کردم و به سمت خانه دویدم. همین که پا به داخل گذاشتم، بوی دلانگیز قورمه سبزی مشامم را نوازش داد. شکمم با صدای قرقر پاسخ داد.
مادرم با نگاهی تیز گفت: «برو حمام، یک دوش بگیری. سر تا پایت خاکی شده.»
خسته و بیحوصله گفتم: «بذار اول غذا بخورم، بعد میرم.»
اما او محکم گفت: «فکر میکنی میتونی منو فریب بدی؟ نه عزیزم، اول حمام، بعد غذا.»
از روی ناچاری به حمام رفتم. زیر آب گرم، به کلمه "فریب" فکر میکردم. چرا آدمها همدیگر را گول میزنند؟ یاد پدرم افتادم، همان روز که با وجود سلامت بودن، به رئیسش گفت سرما خورده و نمیتواند سر کار برود.
پس از حمام، به آشپزخانه رفتم و پشت میز نشستم. بین غذا خوردن، از مادرم پرسیدم: «چرا ما راستش را نمیگوییم؟ چرا همدیگر را فریب میدهیم؟»
مادرم با تعجب پرسید: «برای چی همچین سوالی می پرسی ؟»
گفتم: «دوست دارم بدانم.»
او گفت: «ببین پسرم دنیای آدم بزرگا خیلی عجیب و غریبه . ما یه موقع هایی تو شرایطی قرار می گیریم که اگه راستشو بگیم همه چیز به هم می ریزه و اتفاق بدی میفته.
ازم نپرس که چرا این کار رو می کنیم چون خودمم هم نمی دونم.
» سپس ساکت شد و به فکر فرو رفت.
پس از غذا، به اتاق زیرشیروانی رفتم و با اسباببازیهایم مشغول شدم. از پنجره به بیرون نگاه کردم. باران همه جا را سبز و تازه کرده بود. باد شاخههای درختان را تاب میداد.

با چوبی بازی کردم.
یک ساعت گذشت. خورشید از پشت ابرهای تیره بیرون آمد و همه جا را روشن کرد.
پایین که آمدم، پدرم روی مبل نشسته بود. با اشاره به پنجره گفت: «هوا عالی شده. بریم پارک؟»
گفتیم: اره بریم.
در راه پارک، پدرم دست مادرم را گرفت و گفت: «همراه همیشگی من.»
چشمان مادرم برقی زد و گفت: «فقط همراه؟»
پدرم چیزی در گوشش زمزمه کرد و گونههای مادرم سرخ شد.
از پدرم پرسیدم: «پدر، همسر یعنی چه؟»
او خندید: «همسر یعنی بهترین دوست زندگی. مثل این دو کفش.» و به کفشهایش اشاره کرد. «گاهی یکی جلوتر است، گاهی دیگری، اما همیشه در یک مسیر راه میروند.»
پرسیدم: «پس همسر با عاشق فرق دارد؟»
پدرم نگاهی به مادرم انداخت: «عاشق بودن مثل باران بهاری است - تازه و پرهیجان. اما همسر بودن مثل درخت بلندی است - ریشهدار و پایدار. عاشق بودن یک احساس است، همسر بودن یک انتخابه.»
مادرم اضافه کرد: «همسر واقعی کسی است که در روزهای خوش و سخت، کنارت میماند.»
به پدرم گفتم: «اما اون روز تو به رئیست دروغ گفتی. آیا این درست نیست که با همسر و دوست باید همیشه راستگو بود؟"
»
پدرم آهی کشید: «حق با توئه پسرَم. راستگویی عدل واقعیه. اما بعضی وقتا آدمهای بزرگ به اشتباه فکر میکنند که فریبهای کوچک میتونه از راستی بهتر باشه."»
در پارک، پدرم بستنی پیشنهاد داد. با خوشحالی گفتم: «من بستنی شکلاتی میخواهم!»
در مغازه، دختری را دیدم که با چشمانی پراشک به ویترین نگاه میکند.و به مادرش می گوید: «دلم بستنی میخواهد.»
آن زن که لباس کهنهای به تن داشت، گفت: «امروز پولش را ندارم، عزیزم.»
به پدرم نگاهی انداختم و از او پرسیدم: می تونم بستنیمو بهش بدم.
لبخندی زد و سرش را به علامت تایید تکان داد.
.
دختر با خوشحالی بستنی را گرفت. مادرش از ما تشکر کرد و گفت: «خدا اجرتون بده نمی دونم چه جوری لطفتون رو جبران کنم»
پدرم گفت: «نیازی نیست.»
روی نیمکت نشستیم و بستنی خوردیم. با تاریک شدن هوا به خانه برگشتیم.
---
پس از شام، در تخت دراز کشیده بودم که پدرم وارد شد. دستش را روی دستم گذاشت و گفت: «امروز به من درس بزرگی دادی. با بخشیدن بستنیات، معنای واقعی انسانیت را نشان دادی.»
پرسیدم: «پدر، وجدان چیست؟»
گفت: «وجدان همان صدای آرامی است که به تو گفت بستنیات را به آن دخترک بدهی. همیشه راه درست را نشانت میدهد.»
مادرم که گوش میکرد، افزود: «و یکرنگی یعنی همان کاری که تو کردی - وقتی دلت میگوید کار خوبی بکن، و تو همان کار را انجام بده.»
بعد از تمام شدن حرفش مرا در آغوش گرفت. در آن لحظه، آرامش عجیبی داشتم. حس می کردم مثله یک قاصدک رها هستم.
---
چند روز بعد، به خانه پدربزرگ رفتیم. هوای تازه و آواز پرندگان حال و هوای دیگری داشت. پدربزرگ روی نیمکت چوبی حیاط نشسته بود و قفس پرنده میساخت.

پس از ناهار، کنار حوض نشستیم. پدربزرگ گفت: «می خوای راز موفقیت رو بدونی ؟
کنجکاو شدم.
گفتم: آره
او گفت:سالها پیش، تاجری ثروتمند به اشتباه پول زیادی به من پرداخت کرد. وسوسه مرا به خیانت دعوت میکرد. اگر آن پول را برمیداشتم، او متوجه نمی شد اما نمی خواستم با حسرت زندگی کنم. راستگویی کردم و پول را برگرداندم. رحمت و اعتماد او شامل حالم شد. این اعتماد، پایه بزرگترین موفقیت کاری من شد و صداقت، باعث بینیازی واقعی خانواده ما شد.»
پدربزرگ ادامه داد: «خداوند هوای آدمهای خوب را داره. سعی کن بیچشم داشت به دیگران مهربانی کنی. قول میدهی؟»
گفتم: «قول میدهم.»
پدربزرگم دستش را روی شانه ام گذاشت و آهسته گفت: "و یادت باشد پسرم، هر کار خوبی که میکنی، مثل همان بستنی که بخشیدی، یا راستگویی که انتخاب کردم، همه مثل این میمانند که ستارهای جدید در آسمان روشن میکنی. شاید خودت آن را نبینی، اما دنیا را برای کسی روشنتر میکنی."
من به آسمان نگاه کردم. اولین ستارهِ شب در آسمانِ تاریکِ روستا درخشیدن گرفته بود. انگار پدربزرگم با دستش آن را برایم روشن کرده بود.