
پدرم همیشه می گفت: «پول آدم ها را عوض می کنه.»
آن روزها به حرفش می خندیدم، اما هر چه بزرگ تر شدم، بیشتر فهمیدم منظورش چه بوده.
برگردیم به پنج سال قبل، زمانی که بیست وپنج سال داشتم.
آن موقع توی یک تعمیرگاه مکانیکی کار می کردم.
یک روز، من و فرانک مشغول تعمیر یک ماشین قدیمی بودیم که یک مازراتی آبی جلوی تعمیرگاه توقف کرد. مردی خوش پوش از ماشین پیاده شد، نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
«کسی اینجا نیست؟»
فرانک دست های روغنی اش را با یک دستمال پاک کرد، جلو رفت و گفت:
«سلام آقا. بفرمایید، چه مشکلی پیش اومده؟»
مرد گفت:
«ماشینم موقع حرکت ریپ می زنه. درستش کنید.»
فرانک نگاهی به ماشینی که روی آن کار می کرد انداخت و گفت:
«حتماً، فقط بذارید کار این یکی تموم بشه.»
مرد اخمی کرد و گفت:
«من وقت ندارم. هر چقدر بخوای بهت پول می دم، فقط اول ماشین منو درست کن.»
فرانک که از پول بیشتر بدش نمی آمد، قبول کرد.
بعد گفت:
«ممکنه اسمتون رو بفرمایید؟»
مرد جواب داد:
«مکس بورن.»
فرانک دفترچه اش را بیرون آورد.
«آقای بورن، لطفاً شماره تماستون رو هم بدید تا وقتی ماشین آماده شد خبرتون کنم.»
بورن شماره اش را نوشت، سوییچ را روی میز گذاشت، پالتویش را برداشت و از تعمیرگاه بیرون رفت.
حدود دو ساعت بعد، فرانک با او تماس گرفت.
«ماشین آماده است. می تونید برای تحویلش بیاید.»
چند دقیقه بعد، بورن برگشت. ماشین را تحویل گرفت و خواست حساب کند، اما کیف پولش را گم کرده بود. چند بار جیب هایش را گشت .
رنگش پریده بود.
نگاهی به من انداخت و گفت:
«کیف پولم ندیدی؟»
شانه بالا انداختم.
«از من می پرسی؟»
چند قدم جلو آمد و با تحقیر گفت:
«از شما گدا گشنه های پایین شهری هر چیزی بعیده»
از شنیدن حرفش خونم به جوش آمد.
«حواست هست چی داری میگی؟ چرا باید کیف پول تو رو بردارم؟»
فرانک سریع میان ما ایستاد و گفت:
«آقای بورن، شاید کیف پولتون توی ماشین جا مونده باشه.»
بورن بدون حرف به سمت ماشین رفت.
چند لحظه بعد خم شد و کیف پولش را از روی کف ماشین برداشت.
حتی حاضر نشد یک عذرخواهی ساده بکند.
فقط پول فرانک را داد و خواست سوار ماشینش شود.
دستش را گرفتم و گفتم:
«فکر کنم یه عذرخواهی بهم بدهکاری.»
لبخند تمسخرآمیزی زد و خواست دستش را بکشد، اما محکم تر گرفتم.
این بار با عصبانیت یقه ام را چسبید و گفت:
«تو در حدی نیستی که منو تهدید کنی، بچه. حالا هم دستم رو ول کن و گورتو گم کن.»
نگاهش کردم و گفتم:
«اگه ول نکنم، می خوای غلطی کنی؟»
رگ های گردنش بیرون زده بود. مشتش را بالا آورد تا به صورتم بکوبد که فرانک خودش را بین ما انداخت.
«بس کنید. ارزشش رو نداره.»
بعد از چند دقیقه جر و بحث، بالاخره بورن سوار ماشینش شد و رفت.
همین که صدای ماشینش دور شد، رو به فرانک کردم و گفتم:
«چرا نذاشتی به حسابش برسم؟»
فرانک سر تکان داد و گفت:
«این پولدارها اگه یه خراش روی صورتشون بیفته، کاری می کنن که زندگیت نابود بشه. یه نگاه به خودت بنداز. تو جلوی اون هیچی نیستی. بهتره سرت تو کار خودت باشه و سوپر من بازی در نیاری.»
دندان هایم را روی هم فشار دادم و گفتم:
«یه روز به جایی می رسم که خودش جواب کارش رو بده. اینو قول می دم.»
بعد از تعمیرگاه بیرون زدم.
تمام مسیر فقط به این فکر می کردم که چطور می توانم پولدار شوم.
در همین فکرها بودم که کنار جدول خیابان چیزی برق زد.
خم شدم.
یک سنگ فیروزه ای کوچک بود. فکر کردم شاید فقط یک سنگ زینتی باشد، آن را داخل جیبم گذاشتم و به راهم ادامه دادم.
نیم ساعت بعد به خانه رسیدم.
به محض اینکه روی مبل نشستم، از شدت خستگی خوابم برد.
سه ساعت بعد بیدار شدم. برای خودم قهوه درست کردم و مشغول چک کردن پیام های گوشی ام شدم که زنگ در به صدا درآمد.
از چشمی نگاه کردم.
آقای وینستون، صاحبخانه ام بود.
دلم نمی خواست در را باز کنم، اما یادم آمد موقع ورود مرا دیده بود.
در را باز کردم.
بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
«آقای استونس، دو ماهه اجاره خونه رو ندادید. کی می خواید حساب کنید؟»
با خجالت گفتم:
«تا چند روز دیگه پولتون رو می دم.»
نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:
«امیدوارم همین طور باشه.»
خداحافظی کرد و رفت.
دوباره روی مبل نشستم.
زیر لب گفتم:
«کاش همین الان حساب بانکیم پر از پول بود... یا حتی یه کیف پر از پول جلوم ظاهر می شد.»
هنوز جمله ام تمام نشده بود که نور آبی عجیبی از داخل جیبم بیرون زد.
سنگ فیروزه ای بود.
نورش هر لحظه بیشتر می شد.
سنگ را از جیبم بیرون آوردم. ناگهان نور تمام اتاق را پر کرد.
چشم هایم را با دست پوشاندم.
چند ثانیه بعد نور از بین رفت.
آرام دستم را پایین آوردم.
روی میز، یک کیف چرمی مشکی قرار داشت.
با دست های لرزان زیپش را باز کردم.
داخل کیف پر از اسکناس های صد دلاری بود.
از شدت ناباوری دو بار به صورتم سیلی زدم.
دردش واقعی بود.
یعنی... این اتفاق هم واقعی بود.
چند بسته اسکناس داخل کوله ام گذاشتم و از خانه بیرون زدم.
آن لحظه فقط یک فکر توی سرم بود.