
آن لحظه فقط یک فکر توی سرم بود.
آن هم این بود که برم و چیزهایی که دوست دارم را بخرم .
با دستی پر از فروشگاه خارج شدم.
وقتی به خانه رسیدم، وسایل را سر جایشان گذاشتم و کیف پر از پول را داخل دریچه کولر پنهان کردم.
هر چند دقیقه یک بار برمیگشتم و مطمئن میشدم کسی نمیتواند آن را پیدا کند.
روی مبل نشستم و سنگ فیروزهای را توی دستم گرفتم.
بعد از چند دقیقه، تصویر مکس بورن دوباره جلوی چشمم آمد.
همان نگاه تحقیرآمیز، همان لبخند از روی غرور.
دندانهایم را روی هم فشار دادم و با خودم گفتم:
«یه بلایی سرت بیارم بورن که....»
یک دفترچه برداشتم و شروع کردم به نقشه کشیدن.
اولین سؤال این بود:
چطور میشود وارد دنیای آدمهایی مثل مکس بورن شد؟
بعد از چند ساعت جستوجو، به اسم آقای پارکر رسیدم. وکیلی که بیشتر موکلهایش سرمایهدارها و صاحبان شرکتهای بزرگ بودند. با کلی خواهش توانستم برای دو روز دیگر وقت بگیرم.
با او در یک کافه قرار گذاشتم.
بعد از اینکه حرفهایم را شنید، چند لحظه فکر کرد و گفت:
«اگر میخواهی با آدمهای ثروتمند آشنا بشی، باید وارد دنیای اونا بشی. یکی از بهترین جاها، مزایدههای آثار هنری است.»
بعد با چند نفر از آشناهایش تماس گرفت.
یکی از دوستانش به اسم دیوید گفت:
«دو هفته دیگر یک مزایده بزرگ در سانفرانسیسکو برگزار میشود. بیشتر چهرههای معروف اقتصادی آنجا حضور دارند.»
این دقیقاً همان فرصتی بود که دنبالش میگشتم. دو هفته فرصت نسبتاً خوبی بود تا دایره ارتباطیام را بزرگ کنم.
از آقای پارکر خداحافظی کردم و به سمت خانه راه افتادم.
در خیابان وال استریت بودم که ترافیک عجیبی به وجود آمد.
فرصت خوبی بود تا به ادامه راه فکر کنم.
کمکم فهمیدم پول بهتنهایی کافی نیست.
من هیچ چیزی از دنیای ثروتمندها نمیدانستم.
نه بلد بودم مذاکره کنم، نه ارتباط بسازم و نه رفتارم شبیه آنها بود.
تصمیم گرفتم از آدمهای حرفهای کمک بگیرم.
ساعت ها در لینکدین گشتم تا بالاخره یک مدیر برنامه و یک مشاور مالی باتجربه پیدا کردم.
در اولین جلسه به آنها گفتم:
«ببینید دوستان...... من دستم برای هزینه کردن بازه، تمام چیزهایی که بین ما گفته میشه نباید به بیرون درز پیدا کنه.»
بعد از شنیدن برنامهام، آقای کین، مشاور مالی، گفت:
«اگر هدفت پیدا کردن آدمهای بانفوذه، آخر هفتهها به کازینو برو. خیلی از سرمایهدارها برای تفریح آنجا جمع میشن. فقط یادت باشه دنبال بردن پول نباش. برو تا ارتباط بسازی.»
سرم را به علامت تأیید تکان دادم.
پرسیدم: «جایی رو هم میشناسید؟»
آقای کارتر، مدیر برنامهام، گفت: «یه کازینو تو لاسوگاس هست. اسمش چی بود.......»
کین گفت: «منظورت سزار پالاسه؟»
«آره آفرین.... اونجا بهترین انتخابه.»
گفتم: «باشه، پس پنجشنبه میرم.»
قبل از رفتن، چند کار باقیمانده داشتم.
اول، پرداخت اجاره عقبافتاده آقای وینستون و نقل مکان به خانهای بهتر.
دوم، استفاده از قدرت سنگ.
از سنگ خواستم اعتمادبهنفس و فن بیانم را تقویت کند.
حتماً از خودتان میپرسید چرا؟
یادم هست زمانی که به کلاسهای روانشناسی میرفتم، استاد ما به این نکته تأکید میکرد که
«خیلی از معاملهها را زبان آدم میبرد، نه پولش.»
بعد از آن به نمایشگاه خودرو رفتم و یک بنز جیکلاس خریدم.
همیشه آرزو داشتم این ماشین را بخرم.
وقتی پشت فرمان نشستم، حس قدرت بهم دست داد. کی فکرش را میکرد که یک شاگرد مکانیک روزی به همچین جایی برسه.
همان موقع گوشیام زنگ خورد.
فرانک بود.
چند دقیقه با هم حرف زدیم.
از من خواست به تعمیرگاه برگردم، اما به او گفتم کار تازهای پیدا کردم.
حقیقت را نگفتم.
نه به خاطر اینکه به فرانک اعتماد نداشتم.
فقط احساس میکردم اگر راز سنگ را به کسی بگویم، همهچیز از دستم خارج میشود.
تماس که تمام شد، ماشین را روشن کردم و به سمت خانه جدیدم راه افتادم.
گذشت و گذشت و پنجشنبه شب هم از راه رسید.
ساعت 2 بعد از ظهر از لس آنجلس راه افتادم و بعد از 7 ساعت رانندگی به آنجا رسیدم .
نورهای رنگی، صدای برخورد ژتونها، خندههای بلند و فریاد برندهها تمام سالن را پر کرده بود.
در گوشهای مردی را دیدم که گردونه شانس را برده بود.
آنقدر خوشحال بود که انگار دنیا را به او داده بودند.
با خودم گفتم:
«عجیبه... همه میدونن این بازیها بیشتر به نفع کازینوئه، اما باز هم امیدوارن یکشبه ثروتمند بشن.»
در همین فکرها بودم که ناگهان با دختر جوانی برخورد کردم.
هر دو روی زمین افتادیم و نوشابه روی لباسش ریخت.
سریع بلند شدم و دستم را به طرفش دراز کردم.
نگاهی به من کرد و با عصبانیت گفت: «حواست کجاست آقا. ببین چه بلایی سر لباس قشنگم آوردی. الان من باید چی کار کنم؟»
گفتم:
«بابت اتفاق پیشاومده ازتون معذرت میخوام. بگید هزینه لباس چهقدر میشه تا پرداخت کنم.»
«نیازی نیست، خودم یه کاریش میکنم. حالا از سر راهم برو کنار.»
دوباره عذرخواهی کردم و به سمت میز پوکر رفتم.
سه مرد خوشپوش دور میز نشسته بودند. همه آنها کتوشلوارهای گران و ساعتهای آخرین مدل دستشان بود.
یکی از آنها که اسمش دنیل بود، با لبخند گفت:
«دوست داری یه دست با ما بازی کنی؟»
فرصت را غنیمت شمردم و پشت میز نشستم.
کارتها در حال پخش شدن بودند که در دل از سنگ خواستم امشب شانس با من باشد.
دنیل نگاهی به من کرد و گفت:
«تا حالا این اطراف ندیده بودمت. اهل کجایی؟»
گفتم:
«لسآنجلس.»
لبخندی زد.
«شغلت چیه؟»
برای لحظهای مکث کردم و گفتم:
«من تو کار صادرات مواد غذاییم.»
بعد برای اینکه گفتوگو یکطرفه نباشد، پرسیدم:
« تو چه حوزهای کار میکنی؟»