ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زادهنویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

نوای تقدیر🎻 پارت2

#P2

نوای تقدیر 🎻

ساعت ۱۲ به اونجا رسیدیم. شایان در حال تمرین با گروهش بود. صداش کردم و گفتم: آقا شایان! مهمون نمیخوای؟  

به سمت ما اومد. گفتم: بفرمایید، این همون کسیه که تعریفش رو کرده بودم.  

شایان گفت: برو حاضر شو ببینم چهکاری! اصلاً وقت نداریم، فقط سه روز تا کنسرت مونده.  

ماریا رفت و آماده شد. من هم اونجا نشستم تا اجراش رو ببینم. ماریا عالی اجرا کرد. شایان بعد از اجرا بهش گفت: تو تا الان کجا بودی؟ اجرات بینظیر بود، بینظیر!  

ماریا خیلی خوشحال شد. میشد شادی رو تو چشمانش دید. بهش نزدیک شدم و گفتم: تبریک میگم! به امید دیدنت روی صحنه.  

ماریا گفت: ممنونم. بدون کمک تو نمیتونستم به اینجا برسم.  

گفتم: نه بابا! من که کاری نکردم، فقط یه وسیله بودم.  

موقع رفتن، به ماریا گفتم: میخوای برسونمت؟  

ماریا گفت: آره، اگه زحمتی نیست.  

از شایان خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم. خیابونها شلوغ بود و بارون هم میبارید. از ماریا پرسیدم: آدرس دقیق خونتون کجاست؟  

ماریا گفت: منو به مترو برسون، خودم میرم.  

چند بار اصرار کردم، ولی گفت: نمیخواد، اینجوری راحتم. گفتم: باشه، هرطور که میلت هست.  

به مترو رسیدیم. ماریا از ماشین پیاده شد و به سمت آسانسور رفت. من هم از ماشین پیاده شدم. صداش کردم و گفتم: ماریا!  

برگشت و منو نگاه کرد. میخواستم تو اون لحظه بهش بگم چقدر بهش علاقه دارم، اما نتونستم. ازش خداحافظی کردم و رفتم.  

دو روز گذشت. در حال خوندن کتابم بودم که ماریا بهم زنگ زد. گوشی را برداشتم و جواب دادم.  

ماریا: سلام.  

گفتم: سلام! خوبی؟  

ماریا گفت: میخواستم ازت دعوت کنم بیای و اجرام رو ببینی.  

گفتم: حتماً با کمال میل! راستی، کنسرت چه ساعتیه؟  

ماریا گفت: ساعت ۷.  

گفتم: باشه، خودم رو میرسونم.  

ساعت ۷ شد. خودم رو به محل برگزاری کنسرت رسوندم. جمعیت زیادی اومده بودن. ماریا رو دیدم که در حال کوک کردن سازش بود. نمیتونستم چشم ازش بردارم. مانتو آبی که پوشیده بود، زیباییش رو دوچندان کرده بود.  

بعد از وقفه پنجدقیقهای، شایان و گروهش شروع به اجرا کردن. بعد از اجرا، همه بلند شدن و به افتخارشون دست زدن. به خونه برگشتم.  

در حال مرتب کردن وسایلم بودم که چشمم به یه کارتن پر از وسیله خورد. درش رو باز کردم تا ببینم توش چیه. چشمم به ویولن قدیمی مادرم افتاد. تو اون لحظه، بغض گلوم رو گرفت. بدجور دلتنگش شده بودم. کنار ویولن، آلبوم عکس قدیمی هم بود. شروع به ورق زدنش کردم. خاطرات دوباره زنده شدن.  

بعد از نگاه کردن به عکسها، ویولن رو تمیز کردم. موقع تمیز کردن، با خودم گفتم: من که از این ویولن استفاده نمیکنم. بذار اینو به ماریا بدم.  

گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم. به ماریا گفتم: اگه فردا وقت داری، بیا این کافه تا همدیگه رو ببینیم.  

ماریا قبول کرد.  

ساعت پنج عصر تو کافه منتظر ماریا بودم. از راه رسید و باهم حرف زدیم. بهش گفتم: یه هدیه برات دارم.  

ماریا گفت: چه هدیهای؟  

ویولن رو از جعبه درآوردم و گفتم: این ویولن مادرمه. مادرم قبل مرگ بهم گفت که ازش خوب مراقبت کنم. هرچقدر فکر کردم، دیدم تو بهتر میتونی ازش استفاده کنی. من درگیر کارهای دیگهام و نمیتونم اونطور که باید ازش محافظت کنم.  

ماریا گفت: ولی این خیلی گرونه! من لیاقتشو ندارم.  

گفتم: اتفاقاً تو بهترین انتخابی. اینو زمانی فهمیدم که گفتی: «هنر قیمت نداره».  

ماریا خوشحال شد. گفت: بهت گفته بودم که با یه تهیهکننده موزیک حرف زدم؟  

گفتم: نه.  

ماریا گفت: دیروز بعد از اجرا، یه تهیهکننده موسیقی اومد و بهم پیشنهاد داد.  

گفتم: چه پیشنهادی؟  

ماریا گفت: گفت: بیا و بهعنوان نوازنده تو کشورهای مختلف اجرا کن. دستمزد خوبی هم میدم.  

تو اون لحظه، لبخند از لبههام محو شد. با لحنی ناراحت گفتم: تو چه جوابی دادی؟  

ماریا گفت: بهش گفتم باید فکرهام رو بکنم.  

ماریا بهم گفت: ظاهراً از این حرف من ناراحت شدی؟  

گفتم: ماریا! باید یه حقیقتی رو بهت بگم.  

ماریا گفت: چه حقیقتی؟  

گفتم: من از همون روزی که تو رو دیدم، عاشقت شدم. هرچی جلوتر میرم، بیشتر بهت علاقهمند میشم. تقریباً روزی نبوده که بهت فکر نکرده باشم. ازت میخوام نری و همینجا بمونی. من اونقدری دارم که میتونم بهترین کنسرتها رو تو بهترین جاها برات بزارم. تو تنها چیزی هستی که از این دنیا میخوام.  

بعد از تمام شدن حرفم، سکوت سنگینی حکمفرما شد. ماریا بدون اینکه چیزی بگه، ازم خداحافظی کرد و رفت. من هم بعد از چند دقیقه اونجا رو ترک کردم.  

حدود یه ساعت بعد، فردی با گوشی ماریا بهم زنگ زد. گوشی رو برداشتم و جواب دادم.

عاشقانهرمانداستانموسیقیویولن
۱۵
۳
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
نویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید