
سالها، بارِ تمامِ دنیا روی شانههای تو سنگینی میکرد؛ جهانی که فقط در سطرها و سکوتِ تو نفس میکشید. امروز، سنگینیاش تبدیل به این جسمِ متراکم شده است. این کتاب نیست، این خلاصهیِ سوختنِ تو است.
هر واژه، با تیغِ تردید، از عمقِ جان تو تراشیده شد؛ هر جمله، اعترافی بود که زیر لب و در تاریکی زمزمه شد. تو تمامِ خودت را لایِ این برگها پیچیدی و مهر و موم کردی. این اثر، پناهگاهِ تو از جهان بود؛ سنگری که در آن، حقیقتِ بیپیرایهات را حفظ میکردی. نوشتن، در آن روزها، آخرین سنگرِ تو بود. تو که روزی در میان حصار های زمانه نوشتن را درمان می دانستی ، چقدر زود رنگ عوض کردی ...
وسوسه ای در وجودت جان گرفت " نوشتن برای خوانده شدن "
لبخندهای فریبندهی مردم، کمکم تو را قانع کرد که این پناهگاهِ شخصی را تبدیل به یک بازار کنی. تو شروع کردی به نوشتن برای چشمهایی که میدیدند، نه برای روحی که میسوخت.
ای گستاخ!
توی هوس باز خودت را به یک خالق
مبدل کردی ...
شدی یک عاشق کور ،که جز عشوه های معشوقه اش چیزی نمی دید . بوی خفه کننده ی جوهر شد معشوقه ی پر فیس و افاده ت . و تو برای این عشق گناه آلود همه کار کردی ...
ای عاشق دیوانه و احمق .
تو عشاق نوشتن شده ای ...
اما بیخیال دیگر ...
این عشق پایانی ندارد، معشوق ات را رها کن . فرزنداتان را هم رها کن .
میدانی که چه کسانی را می گویم ؟
کتاب هایت ...
این فرزندان بالغ را به جریان زندگی بسپار ، رها کن . تو باید دیگر از آنها دل بکنی . چون دیگر مال تو نیستند ، مال کسانی هستند که بعد از تو ورق شأن می زنند .
دیگر به تو مربوط نیست ، که آنها در قلب ها ساکن می شوند یا قفسه های فراموشی خاک می خورند.
دیگر به تو مربوط نیست که عشاق قصه هایت می شوند لیلی و مجنون زمانه یا بهرام و گل اندام
به تو مربوط نیست چون آنها دیگر برای تو نیستند برای خوانندگان تو هستند .
همانطور که همه ی کتاب ، همیشه بودند .
آنها را رها کن ... این رهایی سقوط نیست ، پرواز هم نیست .
این رهایی پایان نیست ، آغاز هم نیست .
این رهایی تنها رهایی است .
در اوج قبل از رسیدن به پایانی تلخ به این روایت خاتمه بده .