
چشمانم خستهاند و اندک قُوَتی برای پلکزدن در جانشان نیست.
ذهنم شده است سرسرایی بزرگ، که تمامتاش را رشتههایی که از یک سو به سویی دیگر به کشیده شدهاند، پُر کردهاند.
خطوطی که در خود، گذشته، حال و آینده من را ضبط کردهاند.
بین تمام این خطوط، نخنماهای سفیدرنگ بیشتر از سایرین به چشم میآیند.
این رشتهها، تار و پود «من» را به هم میبافند، و با همایندیشان است که من، یکپارچه و منسجم به نظر خواهم رسید.
تنها تسلای چنین جهانی چه خواهد بود، جز آوا و نمای موسیقی.
موسیقی چشمها و موسیقی دستها. موسیقی قلمی که با آن مینویسم.
زندگی سرتاسر موسیقی است، اما گاهی از دیدن آن غافلم.
مثل قایقی که در میانه اقیانوسی رها شده باشد، احساس تنهایی دارم.
کلمهها را کنار هم میچینم تا شاید به منطقی برای ادامه دادن دست یابیم.
کلمهبازی فرصت خوبی برای خودسازی و خودرهاسازی است.
به این میماند که در درون من یک قرن گذشته است.
دلم که میگیرد، هندزفری را در گوشم جا میکنم و «عاشقانههای حافظ» با صدای «احمدرضا احمدی» را پخش میکنم.
با این بیت شروع میشود:
سینهام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
نگرانم.
آتش است در درونم که آتش را میخورد.
با خود وعده کردهام روزی یکی دوبار هم که شده، به اندازه 20 دقیقه حداقل، بروم به بیرون از خانه و بدوم.
هوا سرد است.
شجریان بیت دیگری از آلبوم «زمستان است» را در گوشم زمزمه میکند.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
این آلبوم من را به خودم بازمیگرداند.
به یاد میآورم که «تنهایی» عیب نیست، بلکه واقعیت آدمی است.
به یاد میآورم که آنچه من از آن میترسم، «تنهایی» نیست بلکه «نبودن» است.
ساعت شماتهدار ذهنم دوباره به صدا درآمده است.
میگوید: «سخت نگیر، زندگی کن»
اما من به «سخت زیستن» عادت کردهام.
به این میماند، که بخواهم سنگرم را رها کنم یا به فکر این باشم، دشمنی که در مقابلم ایستاده است را نادیده بگیرم.
به کلارا (ساعت ذهنم) میگویم: «میترسم. همواره در این فکرم که شاید این لحظه آخرین لحظهام باشد.»
کلارا اما به من نگاهی پرمعنی میکند. از آن نگاههایی که به درونت نفوذ میکنند و تا عمقت را میشکافند.
گذر روزگار آشفتهام میکند.
احساس میکنم در نسخهای از خودم گیر افتادهام و قابلیت آپدیت شدن را از خودم گرفتهام.
دلم تازگی میخواهد.
دلم میخواهد دوستانی داشته باشم، با هم سر یک میز بشینیم و به گفتگویی داغ بپردازیم.
دلم چشمانی میخواهد که به من زل بزنند، و مرا موشکافی کنند.
اما انگار زودتر از حد موعد بازنشسته شدهام.
نه حال بیرون رفتن دارم و نه دلیلی برای آن میبینم.
ناباورانه، باورم شده است که شاید نیاز است: «تسلیم شوم.»
شاید نیاز است زمین را به جوانترها بسپارم.
شاید در 23 سالگی، آنقدر فرسوده شدهام که دیگر دنبالرو خط طولانی خواستههایم نباشم.
آتنا حرف دلم را نوشته است: «در تمنای "عادی" بودن»
اما به اینجا که میرسم، ذهنم دیگر پا به پای من نمیخواهد بیاید.
میگوید:
«بس است غر زدن. دیگر حوصلهی شنیدن این حرفهای توخالیات را ندارم. شدهای مانند مادرمردهها. چرکتاب فکر نکن. تیرگی تیرگی میآورد. دستی بزن به طاق روشن قلبت، و آنچه داری را ببین.»
با خود فکر میکنم: «من چه دارم؟»
و راست میگوید که «کوری کوری میآورد.»
وقتی مدتها در تاریکی به سر کردهباشی، روشنایی هم حتی کُورت میکند.