
خواهرم میگفت: «باید بعضی روزها مثل یک بارکد روی روحت حک بشن و اثرشون رو روی جسمت بندازن تا هیچ وقت تکرارشون بیاعتبارت نکنه.»
با اینکه ارتباط من و خواهرم با کشمکشها و فراز و فرودهای فراوانی همراه بوده اما هیچ وقت از هم دور نشدیم و یا فاصله نگرفتیم.
شاید هم هیچ وقت کسی دیگه ای رو نتونستیم پیدا کنیم که جای فرد مقابل را برامون پر کنه.
خواهرم اسمش رو میذاره صندلی تراپیست.
هر از گاهی در میزنه، میاد داخل اتاق، روی کاناپهای که با پنجرهی اتاقم زاویهی ۴۵ درجه گرفته میشینه و شروع میکنه از خودش گفتن.
و من فقط گوش میدم. مثل اینکه اولین جلسهی درمانم رو پایهگذاری کرده باشم، گوش میدم و باهاش همدلی میکنم.
راستش من اصلا شنوندهی چندان خوبی نبودم اما از همون ترم اول روانشناسی سعی کردم تغییر رو در خودم شکل بدم. در مورد چگونگی تغییرم بیشتر براتون خواهم نوشت اما الان دوست دارم از خواهرم براتون بنویسم.
خواهرم به نشانهها باور داره. به اینکه هر چیزی با یه هدفی در زندگی آدم رخ میده و باید ازش درس گرفت.
با اینکه ۶ سال از من کوچیکتره اما برام مثل یه معلم میمونه. یه معلم برای تدریس درس زندگی.
با اینکه شخصیت من و خواهرم از زمین تا آسمون با هم فرق داره اما اینکه متفکر خوبیه، منو جذبش میکنه.
وقتی ۶ سالم بود و تازه به کلاس اول میرفتم به دنیا اومد.
وقتی تازه به دنیا اومده بود، هم و غم من شده بود محافظت از ایشون و در عین حال از خود در برابر ایشون.
نمیگذاشت مشقهام رو بنویسم. چهار دست و پا راه میافتاد، و با آب دهن و دستای کوچیکش برگههای دفترم رو مچاله میکرد.
خیلی از دستش ناراحت میشدم، اما یه حس علاقه و نفرت همزمانی رو تجربه میکردم که مثل آب و آتش درونم رو گداخته میکرد.
یکی از سرگرمیهای من راه افتادن دنبال خواهرم و عکس و فیلم گرفتن ازش بود. با اینکه همواره انجام تکلیف سر موقع و خوابیدن سر ساعت ۱۰ برام از هر چیزی مهمتر بود، اما همیشه خواهرم در صدر اولویتهای من قرار داشت.
مامانم چون خانهدار بود و همزمان خیاطی هم میکرد، بعضی مواقع من خواهرم رو خواب میکردم. می گذاشتماش روی پاهام و لالاییاش میکردم.
حدس میزنم مادر و پدرم یه دختر و یه پسر میخواستند اما من از شانس بد پسر در اومدم و برای همین هم مادرم ولکن نبود تا دختردار بشه. آخه خیلی دختر دوست داشت.
اولین کلمهای که خواهرم گفت «جوجو» بود.
به هر چیزی که تکون میخورد میگفت: «جوجو»
من اینقدر باهاش حرف زدم تا بتونه اسم من رو زودتر بگه و اون هم کم نگذاشت و اسم من رو به از کلمه «بابا» و «مامان» یادگرفت.
مثل رژه خودنمایی تاتی تاتی کنان باهاش از این ور خونه به اون ور خونه میرفتم. فرق هم نداشت خونهی خودمان باشه یا رفته باشیم مهمونی. تمرینهای آموزشی خواهرم نباید عقب میافتاد.
یه مدت اصلا معروف شده بود، بچههای فامیل رو به من میسپردن برای راهانداختن.