ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

شاعر چشم‌هایت و آبی نگاهت

چند سالی می‌شود که پلک‌هایم را بر روی چشمانم می‌کشم تا من را سانسور کنند. بیش از این توان سانسورکردن خودم را ندارم. اگر موهایم بلند بودند، از طره‌ای از آن‌ها نیز به منظور «خودسانسوری» بیشتر استفاده می‌کردم.

دست خودم نیست که من را این‌طوری بارآوردند. که نگران شکاندن دل دیگری باشم یا اینکه چیزی نگفته باشم که خاطری را آزرده باشد. که حد و حدودم را حفظ کنم و با آدم‌ها چندان قاطی نشوم که موجب جلب توجه دیگران شوم. که حاشیه‌دار نباشم و سرم به کار خودم باشد. که اگر دلم چیزی می‌خواهد سرکوبش کنم و فرمانبردارش نباشم. که اگر کسی را دوست دارم، به او نگویم و در ابراز احساساتم بی‌ذوق و قریحه باشم. در خانواده‌ی ما از پسرها چنین می‌خواستند و من هم به هر آنچه که بغض گلویم را می‌شکافت مَهَل ندادم.

دیروز عصر دست‌و‌دلم به هیچ کاری نمی‌رفت. خَفَقانی گلویم را گرفته بود و حتی اگر کاردم می‌زدی، صدایم برنمی‌آمد. در تاریکی هندزفری را در گوشم چپاندم و کتاب صوتی «تولستوی و مبل بنفش» را پخش کردم. چشمانم درد می‌کردند، پس به نسخه صوتی بسنده کردم.

جمله‌ای در سرم تکرار می‌شود:

هر عشقی شیرین نیست ولی هر فرهادی مجنون است. _ اردشیر بزرگ‌نیا، عشق و بیستون

لال شده‌ام. از زبانم واژه‌ای به بیرون نمی‌خیزد اما سرم پر از صداهایی است که از هر سو به سویم کَمانه می‌کنند. باور داشتم که اگر خوب خودم را ساخته باشم، هیچ کس نمی‌تواند خرابم کند، اما باوری تهی بود. همواره آدم‌هایی هستند زندانی‌ات کنند. که بی‌آنکه بدانی چرا، برایت مهم باشند و وقتی بین تو و خودشان شیشه می‌کشند، تو احساس شرم عمیقی از رهاشدن داشته باشی.

شرم از اینکه چرا تا این اندازه دنیایت را مثلی فرشی به زیرپایشان انداختی. شرم از اینکه چرا وقتی قلبت شکست، به جای اینکه از آن‌ها متنفر شوی، با تکه‌تکه‌های قلبت بر روی مچ دستانت به کنده‌کاری پرداختی.

چشمانش در یادم مانده‌اند و شکارم می‌کنند. و چه زیبا این دو جمله حال من را روایت می‌کنند:

شاعر چشم‌هایت، ساختار دلم را شکست.
آبی نگاهت اقیانوس را آرام می‌کند.
-روح‌اله کوهانی شیرازی، نان گرسنه

در پی این بودم که پُر کار باشم اما در زمستانی سرد گیر افتاده‌ام. با اینکه هوا گرم است اما استخوان‌هایم از درون یخ‌زده‌اند. قلبم شده است چون ساعت عقربه‌داری که هیچ وقت عقربه‌های رضایتش به هم نمی‌رسند. بهانه‌گیر شده است و برایم ترانه‌هایی از ایرج بسطامی می‌خواند.

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها - حافظ

داستان من و ایرج به عنفوان کودکی برمی‌گردد. پدرم نوار کاستی از ایرج بسطامی داشت و به طور مکرر فقط ما همین یک نوار کاست را گوش می‌کردیم. می‌توانستم حدس بزنم که قطعه‌ی موردعلاقه‌ی پدر «گل‌پونه‌ها» است چون هزاران‌بار به آن گوش کرده بودیم.

گل پونه‌های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
من مانده‌ام تنهای تنها من مانده‌ام تنها میان سیل غم ها
حبیبم سیل غمها
گل پونه ها نامهربانی آتشم زد آتیشم زد
گلپونه ها نامهربانی آتشم زد آتیشم زد
گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد
میخواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم
افسرده ام دیوانه ام آزرده حالم

این نوشته تقدیم می‌شود به: قلم

شرمغمافسردگیعشق
۱۱
۲
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید