
خالیام، پرشده از تو
در لبهی طاقچهی عادت، عکسی رنگی
همچون جامِ خالیای که هر روز به لَبِش میگیرم
به امیدِ قطرهای
اما حرفهایِ توست که تشنهام میکند.
پس بیا بنوشیم از جام زندگی.
نه به تنهایی، بلکه با تو،
که صداها به تنهایی چون شاخهی خشکی در ذهنم میشکنند.
و نه امروز و نه فردا،
بلکه بودن در لحظهها را خواهانم.
شدهای ردیف اول اولین کتابخانه از ذهنم.
نشستهام در خلوت سایه، در کنج تاریکی.
تا برای تو بنویسم.
به امید روزی که کتابی شوی در قفسه اول.
مانا و پایا.
از همین اکنون جای کتابی را که برات مینویسم خالی گذاشتهام
میدانم پُرشدنی نیستی که سرریز شوم.
پس برای جاییابی تو، دست بر شقیقهام میگذارم.
به دنبال رگی
که حرفها و نوشتههایت همیشه بر جریانش میافزاید.
شدهای جریایی در رگهایم.
مسیرت را که نشانه میروم.
تمام وجودم را یک دور زدهای.
دورادور لبالب شدهایم از یکدیگر.
تن بیجان من را خاک نکن.
تا قدری دیگر شاید در یادت زنده شوم.
که خاطره پیر نشود.
حتی با مرورهای کسالتآور.