ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ روز پیش

شعر: ممنون که هستی

بارها، شده است، به خودت می‌آیی و می‌گویی که این بار دیگر اشتباه گذشته را تکرار نخواهی کرد یا حداقل از شدت آن خواهی کاست. اما انگار نه انگار که زمان چنان هم‌چیز را گِل‌مالی می‌کند که شاید اصلا در لحظه به شباهت آن با رویدادی پیشین پی نبری.


تا اطلاع ثانوی،

می‌خواهم به جای کلماتم سه نقطه بگذارم.

می‌خواهم وقتی قلبم ناسزا می‌گوید جوابش را ندهم.

یا وقتی بچه‌بازی در می‌آورد محلش ندهم.

به خودم گفتم: «زره‌ای آهنین بپوش که اینقدر با احساسات‌ات بازی نکنند.»

اما من شده‌ام چونان قصه‌ی نیمه‌کاره‌ای که ساعت‌ها از موعد تحویل آن گذشته است.

خودم بودم که سر جنگ را با خودم گذاشتم.

سال‌هاست که مردمِ سرزمینِ من با هم دشمنند و به هم دندان نشان می‌دهند.

حِسم به من می‌گوید هنوز روزهای تلخ‌تری در راه است.

از آسمان گِلِه دارم.

سَهم من از روزهای بارانی چه می‌شود، تا از سنگینی این غَم کمی کاسته شود.

تو پناهِ من بودی.

اگر هنوز در کنارم ایستاده بودی، پیشانی‌ات را می‌بوسیدم و

می‌گفتم: « ممنون که برای چند لحظه هم که شده چشم‌هایت رو بستی و تاریکی جهان را با من به تماشا نشستی.»

می‌گفتم: «ممنون که هستی.»

دوست داشتم نسیمی باشم که به لای موهای گره‌خورده‌ات می‌وَزَد.

که دیگر مجبور نباشم بودنت را تصور کنم.

با اینکه دنیای خیال من هر روز بزرگتر از دیروز است.

نمی‌دانم به کجا زُل بزنم که تو را نبینم.

نمی‌دانستم «جنون» چیست اما تو با نبودنت من را با او آشنا کردی.

جنون مانند گلوله‌ای است که به وسط سینه‌ات فرو رفته باشد.

کاشکی تو بودی تا برایم روی برگه بنویسی و برایم توضیح بدهی که چقدر من در مقابل دنیا کوچکم.

که ترس و غم من در مقابل دنیا چیزی نیست.

کاشکی قلب دومی داشتم.

اینکه خودم را گُم کردم، من را غمگین نمی‌کند.

بلکه گُم کردن خودم در تو من را آبی کرده است.

اهل منطق و حساب و کتاب بودم.

اما دیگر الان از هیچ چیزی سر در نمی ‌آورم.

تشنه‌ی سخنی یا نوشته ای از تو هستم.

دست‌های تو را شادی نامیدم.

چون لمس انگشتان تو بود که من را به نوشتن وامیداشتند.

نمی‌دانم جوهری که من را با آغوشت به آن آغشته کردی،

تا کی دوام خواهد آورد،

اما هر چند دقیقه دیگر از من مانده باشد برای تو و از تو خواهم نوشت.

هر روز با دیروز تفاوت دارد.

هر روز به شکلی تازه با خودم تنها می‌شوم.

هر روز به شیوه‌ای تازه برای سوگ تو آبستن می شوم.

بارها حس کردم تا از کنارم رد شدی اما مرا نشناخته‌ای.

من در جایی از خودم گم شده‌ام،

همان جایی که تو را گم کردم.

حس دوست داشتن تو سرایت می‌کند.

نبودن بعضی آدم‌ها آنقدر کم‌توقعت می‌کند،

که به کمترین ها قانع شوی.

به اینکه حتی فقط به ویترین پروفایلشان سر بزنی،

تا اگر عکس جدیدی گذاشته‌اند ببینی.

چشم‌هایم بوی نمک می‌دهند.

عجیب نیست که دریای اورمیه طاقت نیاورد.

تا غم ایران و ایرانی را با چشم‌های آبی‌اش ببیند.


تقدیم به غزل

1405/02/26 - Saturday - May 16, 2026 - 05 : 00 : 17 PM

غمدوستیشعرسوگعشق
۱۷
۹
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید