ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

مَنَم دلیلِ مرگِ ایران

وقتی غم از درونت به بیرون تراوش می‌کند، دلت هر چه شادی هم حتی اگر در اطرافت ریخته باشد پَس می‌زند. دل وقتی سیاه می‌شود به این سادگی نمی‌شود دوباره رَنگش کرد.

وقتی با خودت به این نتیجه می‌رسی که بودن یا نبودنت فرق چندانی نمی‌کند، به مانند سایه‌ای که کم یا زیاد شده باشد.  

و یا وقتی تلاش می‌کنی، گوشه‌ی لبت را کمی جمع کنی، تا بلکه لبخندی به بیرون خانه کند، اما فایده‌ای ندارد.

و از همه سیاه‌تر اینکه می‌دانی مرگت نزدیک است و خودت داری به سمتش گام برمی‌داری. مگر حقیقت تلخ‌تری هم داریم.

با خودت می‌گویی: « بین میلیون‌ها خلقتِ تو، خدایا، حتمن می‌بایست انسان می‌بودم تا رنج و درد را در بالاترین حد آن حس کنم.»

و وقتی سکوت و سکون در تو یکی می‌شود، این سوال تکراری دوباره خود را نشان می‌دهد:

به من بگو چگونه کسی که نیست،
آنقدر هست
که می‌تواند هر روز

جای خالی تازه‌ای را به بی‌کسی‌هایم اضافه کند
و هر شب
در دیگری را به رویم ببندد
به من بگو چطور می‌توانی این قدر نباشی
و این همه باشی؟

(نسیم لطفی)


چند وقتی است به خودم می‌گویم: «می‌دونی این زندگی تنها ارزش زیستن بین درختان را دارد. چرا از این زندگی‌ای که برای خودت ساخته‌ای دست نمی‌کشی و نمی‌روی بین درختان آلبالو، گیلاس و پرتقال در باغ‌‍‌های شمال کشور زندگی کنی؟»
چشمانم را که می‌بندم باغبان شده‌ام و به درختانم رسیدگی می‌کنم.
چه حضورِ سبزی است با درختان بودن و هر سال را  ابتدا با زندگی و سپس مرگشان چشم‌رو‌ی‌چشم گذاشتن.

صبح نزدیکای ساعت پنج گنجشکانی با صدای لرزان چنان می‌خوانند، که دلم می‌خواهد، زندگی را با تمام آنچه در من چون طاعون‌زدگان باقی گذارده، بالا بیاورم. آخر زندگی در صدای این ملوسکان چنان شیرین است، که ذره‌ای شباهت بین آن با تلخی‌ای که هر روز صبح من آن را می‌چِشَم نیست.

کاش می‌شد قلبم را گره می‌زدم
به شاخه‌ی کم‌جان یگ درخت گیلاس
 دست‌هایم را می‌کاشتم در شعر فروغ
پاهایم را با همان «رهنوردانی که در افسانه‌ها گویند»
راهیِ راه‌های بی‌برگشت می‌کردم
چشم‌هایم را می‌گذاشتم بعدها
پرنده‌های نحیف در آن‌ها لانه کنند
گوش‌هایم را قرض می‌دادم به شاعرانی که هنوز شعر می‌گویند
و دهانم را
تنها دهانم را نگه می‌داشتم
برای خواندن این شعر
برای تو.

(نسیم لطفی)


دروغ بزرگ این است که: «من خودم را به دلیل ناتوانی در دیدن غم ایران، دهه‌ها پیش، کور نکرده باشم.»

دروغ بزرگ این است که: «موقع شنیدن غم دیگری وانمود کنم که چیز تازه‌ای نیست.»

دروغ بزرگ این است که: «خودم را نسبت به شنیدن غم دیگران بی‌تفاوت نشان دهم.»

دروغ بزرگ این است که: «در خودم جمع شوم، دلم تنگ دیگرانی باشد اما به زور به خود بفهمانم که دیگرانی نیستند و همین است که هست.»

دروغ بزرگ این است که: «لبخند از ریخت‌افتاده‌ای را به صورتم بچسبانم، و وانمود کنم که هیچ اتفاقی نیافتاده است.»

دروغ بزرگ من هستم، من.
من پیوند نامبارک زمین و آسمانم.
من دردم و من رنجم.
من سکوتی هستم که در این خانه تار بسته و من دشمنم.
هر آنچه شما به دنبالش هستید «من» هستم.
دلیل تمام این سیاه‌بختی‌ها منم.
آری این خون من است که حتی اگر فراری شوم، باز چون نفرینی با من است.
پس من نباید باشم.
بودن من است که مایه‌ی درد است.
این تبار خونین من است، که توسط هفت افلاک نفرین شده است.
من دلیل مرگ ایرانم.

مسیحای جوانمرد من ای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است….آی…..
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور
منم دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در، بگشای دلتنگم

(مهدی اخوان ثالث – زمستان)


این نوشته تقدیم می‌شود به خانوم قلم

1405/02/27 - Sunday - May 17, 2026 - 05 : 56 : 56 PM

ایرانخونشعرمرگافسردگی
۲۲
۲
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید