ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

می‌دانم که اگر ننویسم یا نخوانم دیوانه می‌شوم

می‌دانم که اگر ننویسم یا نخوانم دیوانه می‌شوم.

می‌دانم که دیوانگی برای من چهره‌ی دیگری از تمایلات سرکوب‌شده‌ام هستند، اما چاره چیست؟ نمی‌خواهم خودم را رها کنم، تا بِشِکَنم. انگار تنها راهی که برای من مانده است، همین کوباندن کلمات بر روی صفحه است که من را زنده نگه داشته است.

و بدتر از همه اینکه اگر هر روز، حداقل سه بار به مدت 15 دقیقه نَدَوم، میدانم که احتمال شکست من با هر بار تنبلی من بیشتر خواهد شد. دویدن نشانی از استقامت را روی پوست و گوشتم می‌گذارد، که حداقل تا چند ساعت ماندگاری دارد.

هر بار که تنبلی در خانه‌ام را می‌زند، دست به دامن‌اش می‌شوم که بی‌خیال من شود، که من محتاج خواندن و نوشتن و دویدن هستم.

این سه برای من مثل قرص هستند. تا قبل از مصرف‌شان حالم زار است، به محض مصرف چهره‌ام جانی تازه می‌گیرد.

این داستان آنقدر جدی است، که شب اگر ننویسم، خوابم نمی‌برد. یا اگر روزی را بدون خواندن سر کنم عذاب وجدان می‌گیرم.

متوجه‌ی عمق فاجعه نبودم، تا زمانی حدود چند ماه پیش به خانه عمویم رفته بودیم، از من پرسیده شد: «چرا یه جا نمیشینی؟» از زبانم به طور ناخودآگاه برآمد: «ننویسم و نخوانم می‌میرم.»

و چه واقعیتی دردآوری است. که دلم می‌خواهد «بغل شوم». که دلم می‌خواهد «خواسته شوم» اما باید به گوشه‌ای در تاریکی اتاق پناه ببرم و هندزفری را در گوش گذاشته و کتاب‌ صوتی‌ام را گوش کنم.

شنیدن صدای دیگری حس زندگی را در من جاری می‌کند. به خصوص اگر این صدا، «صدای «احسان چریکی» یا «آرمان سلطان زاده» باشد.

آه، که این دو بشر صدایی دارند که به مانند این است که کودک من را بیدار کنند و به او با مهربانی بگویند که: «بیا برایت قصه بگوییم.»

کودک درون من هر چند زخمی، تشنه‌ی چکه‌ای توجه و مهربانی، به سوی‌شان دوان‌دوان می‌دود.

دیشب با دویدن، کتاب صوتی «تاریخ بیهقی» و «غوغای غزل» رو گوش دادم.

سَنایی دلم رو شکاند. از غزل او تا غزل من فرسنگ‌ها راه است، اما او از آن می‌گفت که برای من ناگفته مانده بود و توان گفتنش را نداشتم.

مَن کِیَ‌ام کاندیشهٔ تو هم‌نَفَس باشَد مَرا؟
یا تَمَنّایِ وِصالِ چون تو کس باشد مرا؟

گر بُوَد شایستهٔ غم خوردنِ تو جانِ من،
اینْ نصیبَ ازْ دولتِ عشقِ تو بَس باشد مرا

گر نَه عشقت سایهٔ من شد؟ چرا هر گه که من
رویْ بَرتابم اَزو پویان ز پَس باشد مرا؟

هر نَفَسْ کان را به یادِ روزگارِ تو زَنَم
جملهٔ عالم طُفیلَ آنْ نَفَسْ باشد مرا

هر زَمان زُ امّیدِ وصلِ تو دلِ خود خوش کنم،
باز گویم: نَه چِه جایِ این هَوَسْ باشد مرا؟

چون خیالِ خاکِ پایت می‌نَبینَد چشمِ من،
بَر وصالِ تو چگونه دسترس باشد مرا؟


شکسته‌نفسی کردن در مقابل کسی که دوستش داری، فکر می‌کنم مرحله‌ی بعدی سوگ باشه. وقتی توسط دیگری طرد میشوی یا نادیده گرفته می‌شوی، نه تنها دردناک است، بلکه شاید به انکار با خودت هم غریبه شوی.


ای جان جهان! کبر تو هر روز فزون‌ست
لیکن چه توان کرد؟ که وقت تو کنون‌ست

نشگفت اگر کبر تو هرگز نشود کم
چون خوبی دیدار تو هر روز فزون‌ست

عالم ز جمال تو پرآوازه شد امروز
زیرا که جمال تو ز اندازه برون‌ست

در زلف تو، تاب و گره و بند و شکنج‌ست
در چشم تو، مکر و حیل و زرق و فسون‌ست

تا من رخ چون چشمهٔ خورشید تو دیدم
چشمم ز غم عشق تو چون چشمهٔ خون‌ست

ای رفته ز نزدیک سنایی خبرت هست
کز عشق تو حال من دل سوخته چون‌ست؟

از مهر تو چون نقطهٔ خون‌ست دلم زآنک
بر ماه تو را دایرهٔ غالیه گون‌ست


کاشکی امکانش بود با خود سنایی صحبت کنم، که دلیل گُر گرفتن چنین آتشی در دلش چی بوده؟ چنین شعری تنها از یک سینه پردرد میتونه بیرون بیاد.

دلم بهونه‌گیر شده. همواره در ذهنم این ایده تکرار میشه که ای‌کاش با بچه‌های ویرگولی یه سیستمی شبیه بوک‌کلاب داشتیم.

مدام این دل بهونه‌گیر در ذهنم می‌خونه: «به جای این همه خوندن، اگه چهارتا دوست خوب داشتی، شاید الان کمتر دیوونه بودی.»

راست میگه و در جوابش من فقط بلدم «سکوت» کنم. امیدوارم این سکوت یه روز از هم شکافته نشه و من رو به درون خودش بِبَلعه.

به اندازه‌ی یه دنیا سنگینم، و انگار فقط «سنایی» هست که من رو می‌فهمه.


چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست
تا درد عاشقی نچشد مرد، مرد نیست

آغاز عشق یک نظرش با حلاوت‌ست
انجامِ عشق جز غم و جز آه سرد نیست

عشق آتشی‌ست در دل و آبی‌ست در دو چشم
با هر که عشق جفت‌ست زین هر دو فرد نیست

شهدی‌ست با شرنگ و نشاطی‌ست با تَعَب
داروی دردناک‌‌ست آن را که درد نیست

آن کس که عشق بازد، جان بازد و جمال
بنمای عاشقی که چو من روش زرد نیست

نوشتنخواندندویدنسناییعشق
۳
۲
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید