
دلت غمزده و تنها، آشکارا در پی آنی که خود را از اشکهایت مصلوب کنی. و من نیز این چنینام.
و مگر تسکینی هست بر این دلِ بیقرار و این خیالِ افسارگسیخته که هر دَم غم نبودِ «او» را به مانند گوشوارهای به دو گوشم آویخته میشود.
که دل هر چه عاشقتر، آتشی سازد برایت که از دو چشمات شرارههایش به بیرون جهد.
غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم
سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی (سعدی)
و آنچنان که پیداست، یاد او چنان هکشده است که گذر زمان هم نمیتواند از درد نبودنش بکاهد.
نه، نمیتوانم فراموشت کنم
زخمهای من، بیحضور تو از تسکین سر باز میزنند
بالهای من
تکهتکه فرو میریزند
برههای مسیح را میبینم که به دنبالم میدوند
و نشان فلوت تو را میپرسند
نه، نمیتوانم فراموشت کنم
(شمس لنگرودی)
و تو میگویی: «صبوری و بیتجربگی را مایهی درد جوانانی چون تو خلق کردهاند. درسبگیر تا دوباره گزیده نشوی.»
اما درسگرفتن دیگر چه سودی دارد، وقتی دیگر «او» نیست.
تاریکی به رسم خود آدم را محو میکند
به رسم خود از یادت میبرد.
برای گذشتن از این تاریکی است
آتش بر تن کردهام امشب
بسوی تو بال میزنم
به تو دل باختم
سرباز تنها
به تفنگش پناه میبرد
(شمس لنگرودی)
و تو میخواهی که من فراموش کنم. مگر نمیبینی که ...
باد
بر کلمات من می چرخد
غبار حروف را پاک می کند
می بیند نیستی.
(شمس لنگرودی)
و این تاریکی را چگونه از سر و جسم خود بشویم؟
آن قدر به تو نزدیک بودم
که تو را ندیدم
در تاریکی خود، به تو لبخند می زنم
(شمس لنگرودی)
و آیا معنی دیگر وجود خواهد داشت بی «او»؟
ماجراى مرا پایانى نبود
در تمام اتاقها
خیالهاى تو پرپرزنان میرفتند و میآمدند
و پرندگانى
بالهاى تو را میچیدند و به خود میبستند
که فریبم دهند
(شمس لنگرودی)
و چگونه یادش را از سرم بیرون کنم؟ کاشکی حداقل این را به من آموخته بود.
باران صبح
نم نم
می بارد
و تو را به یاد می آورد
که نم نم باریدی
و ویران کردی
خانه کهنه را
(شمس لنگرودی)
آخرین بار که تلاش کردم با او سخن بگویم ...
ﺍﺯ ﭘﻴﺸﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ
ﺣﺲ ﮔﺎﻭ ﻧﺮﯼ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﻴﺪﺍﻥ
ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺮﺗﻊ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺩﻭﺩ
ﺑﺎ ﻧﻴﺰﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺻﻌﯽ ﺩﺭ ﭘﺸﺘﻢ
(شمس لنگرودی)
دستان من به خون او آلوده است. به خونِ دخترم. حتی اگر او نیز من را ببخشد، من نمیتوانم «خودم» را ببخشم. من ...
دخترم
سنتشان بود
زندهبهگورت کنند
تو کشته شدى
ملتى زنده به گور مى شود.ببین که چه آرام سر بر بالش مى گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال مى خورد.تو فقط ایستاده بودى
و خوشدلانه نگاه مى کردى
که به خانهات بر گردى
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهى دید دخترم
و خیل خیال هاى خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر مى زنند.
(شمس لنگرودی)
صدایش، نگاهش، خندهاش، جرقهی انگشتان دستهایش، غنچههای شکفتهشده موهای فرخوردهاش، کوه متواضع ابرواناش، سلالهی لبانش و ... این لیست طولانی است، زمانی که تصاویر بر من چون نیزه فرو میآیند.
چگونه ممکن است به هر نفر نگاه کنم و یاد او نیافتم؟ ایکاش چگونگیاش را مییافتم.
سر می روم از خویش
از گوشه گوشه فرو می ریزم
و عطر تو
رسوایم می کند
(شمس لنگرودی)
در سر خود راه میروم. آنقدر که دیگر تشخیص واقعیت و خیال برایم سخت شده است. باورش سخت است. ایکاش باورکردنی بود ...
می خواستم ترانهیی باشم
که چشمه زمزمه ام کند
آبشار
با سنج و دهل بخواند
اما ترانه ی غمگینم
و دریا ، غروب
بچه هایش را جمع می کند که صدایم را نشنوند
نت هایم را تمام نکرده
چرا
رهایم کردی
(شمس لنگرودی)
خاطرهها گاهی چنان عمیقاند که در تمام حَواست رخنه میکنند.
آنقدر عمیق که شیرینیشان به تلخی بدل میشود.
آنقدر عمیق که ...
تنهاییها عمیق اند
عمیق
مثل صورت مردگان
حلزون ها چقدر تنهایند
به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند
تنهایی ها عمیق اند، آشیانه ی کوچکم!
و تو در خاموشی هایم می درخشی
در آتش و روشنی می درخشی
و من آن قدر دوستت دارم
که فراموش می کنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد
(شمس لنگرودی)
و دلتنگ مگر نیازمند تسکین است؟ زمانی که دیگر حتی دریا هم نمیتواند قطره قطرهی دلتنگیاش را در خود جای دهد.
دلتنگی
خوشه انگور سیاه است
لگدکوبش کن
لگدکوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت میکند اندوه
(شمس لنگرودی)
و چشمانش. آخ چشمانش! آخ فقط همین تککلمه به تنهایی تمام گلویم را بند آورده است.
چنان چشمانش
به چشمان من شباهت داشت
که ما در آینه یکدیگر را
گم میکردیم
(احمدرضا احمدی)
به خون خود قسم میخورم که هدف زخمزدن و زخمبرداشتن نبود اما تیغ شدم بر دستانش، و خاری بر چشمانش. اما ...
چه رنجی است
خوابیدن زیر آسمانی
که نه ابر دارد نه باران
از هراس از کلمات
هر شب خوابهای
آشفته میبینیمبه این جهان آمدهایم
که تماشا کنیمصندلی های فرسوده و رنگ باخته
سهم ما شد
انتخاب ما مرواریدهای رخشان
بود
(احمدرضا احمدی)
و چه میتوانم بگویم، جز سکوت و انتظار. اما اگر تنها واژهی تو «هرگز» باشد چه؟
با من بگو
وقتی که صدها
صد هزاران سال بگذشت ، آنگاه .
اما مگو هرگز
هرگز چه دور است ، آه
هرگز چه وحشتناک
هرگز چه بیرحم است
(اسماعیل خویی)
Friday - Bahman 24th, 1404 AP
00 : 38 : 53 AM