
انگشتانم میلرزند. میخواهم کتاب را ورق بزنم. میخواهم فرایند زندگیام را حفظ کنم. میخواهم به خودِ پیشینم بازگردم. خودی که سالها پیش از دستش دادهام و هنوز در سوگواریاش به سر میبرم. میخواهم بدون اینکه حواسم پرت شود، و اشک زیر چشمهایم جمع شوند، مطالب مرتبط با امتحان میانترم را از کتاب بخوانم.
اما نمیشود؟ چرا نمیشود؟ چون فکر اینکه الان غزل چه کار میکند، شاد است یا غمگین، هنوز هم میخواهد کنکور ارشد بدهد یا نه، اصلا به من فکر میکند و ... از کلهام به بیرون نمیرود.
عجب بساطی است. میدانم تا زمانی که صفحه لپتاپ را باز نکنم و هر آنچه بر آتش درونم هیزم میریزد را روی صفحه خالی نکنم، تا لحظاتی بعد اشک است که از چشمهایم روانه میشود.
دیگر نمیتوانم مثل گذشته خود را به جلو هل دهم. آستانهی تحمل دردم پایین آمده است. قبلترها ادامه دادن آسانتر بود اما هر چه به جلو میروم، بیشتر در باتلاق غم به پایین کشیده میشوم.
با اینکه نوشتنم گذشته را نمیتواند تغییر دهد، امیدوارم بتواند کمکم کند تا به پذیرشی از گذشته برسم. از این میترسم که دیگر نتوانم عاشق شوم. از اینکه در گذشته گیر کنم، و این حسرت آنقدر گلویم را بفشارد تا آخر خفهام کند. حسرت بودن با او و دست در دستانش قدم زدن.
البته که مدتها بعد، از او عذرخواهی کردم و او من را بخشید اما گفت که دیگر نمیخواهد زخم گذشته را باز کند و دیگر احساسی نسبت به من ندارد.
از من خواست که به زندگیام ادامه دهم، اما دیگر نمیدانم چگونه؟
انگار چیزی در من شکسته شده است که قابل ترمیم نیست. ساختاری اساسی که قبلا، حداقل کار میکرد اما حال از کار افتاده است و در پژمردگی و خُسران به سر میبرد.
برایم سوال است که چگونه شکسپیر مرگ پسر جوانش را تاب آورد، و نمایشنامه هملت را برای او نوشت.
دوست دارم «غم بزرگ را به کار بزرگ بدل کنم.» اما چگونه؟
آتش است که از دیوارهی قلبم به پایین میریزد. و من ...
1405/02/14 - Monday - May 04, 2026