ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

داروَگ، دلم در کودکی‌ام گیر کرده است

دلم در کودکی‌ام گیر کرده است.

سال‌ها پیش کتاب می‌خواندم به امید اینکه دنیا را بیشتر بشناسم و با آدم‌های بیشتری آشنا شوم.

اما حالا چطور؟

چه نیازی به شناخت آدم‌ها هست وقتی هر کدام به مانند تفاله با تو برخورد می‌کنند. البته همه که نه، بله اکثرا.

به قول دوست‌مان خانوم قلم، یا می‌گو‌یند که وقت ندارند یا بهانه‌ی دیگری می‌آورند.

به هر نحوی که هست می‌گویند: «برو به دَرَک، چندان برایم مهم نیستی.»

همه سرشان شلوغ است و همه پر از مشغله‌اند.

همه حتی وقت خاراندن سرشان یا جواب دادن به جواب پیامک یا تماس من را هم ندارند.

همه این‌ گونه‌اند یا به طور ساده می‌گویند: «فعلا تمایلی به برقراری دوستی‌ تازه‌ای ندارند، چون وقت ندارند.»

امان از این وقت.

می‌خواهم بروم به زیر تریلی یا یه قوطی کامل قرص والپرات‌سدیم را ببلعم.

فکر کنم یکی از این دو برای بردن من به کُما کافی باشد.

تریلی که به سختی پیدا می‌شود این اطراف پس گزینه‌ی دوم گزینه‌ی بهتری است.

از اینکه بگذریم، دلم برای رفتن به کتابخانه تنگ شده است.
اما چه سودی دارد؟
من که تمام کتاب‌ها را در طاقچه یا فیدیبو‌ام دارم اما کو حوصله‌ی خواندن؟

آنقدر تنبل شده‌ام که دلم آدم زنده‌ای را می‌خواهد که در کنارم بنشیند و او برایم کتاب را بخواند.

دلم در کودکی‌ام گیر کرده است.

زمانی فکر می‌کردم، اگر تمام کتاب‌های کتابخانه نزدیک خانه‌مان را بخوانم، برای خودم کسی خواهم شد.

اما کسی شدن چه فایده‌ای دارد، وقتی تمام آنچه برای تو فراهم می‌کند «تنهایی» است.

نه اینکه ثروت مهم نباشد، اما بیشتر از ثروت دلم «بغل» می‌خواهد.

قبل‌ترها وقتی حالم چنین می‌شد، به یوتیوب یا bbc radio سری می‌زدم.
به مانند تعویض روغنی یا چکاپ‌آپ ماهیانه پزشک می‌مانستند این دو.
اما حالا چه، الان حتی دیگر نمی‌توانم یه مقاله ساده دانلود کنم یا در باب کتابی که تازه با آن آشنا شده‌ام به انگلیسی مطلب بخوانم.
دیگر خیلی چیزها بی‌معنا شده است.

چند بیتی از نیما یوشیج که شرح حال امروز من است:

 خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه
گرچه می گویند: «می گریند روی ساحلِ نزدیک
سوگواران در میان سوگواران»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه‌ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده‌های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می‌ترکد
 چون دل یاران که در هجران یاران
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟


توجه: در شعر نیما، داروگ موجودی افسانه‌ای در فرهنگ عامه مازندران (زادگاه نیما) است که شبیه نوعی قورباغه یا جانور دوزیست توصیف می‌شود.داروگ در این شعر صدای کسی است که از تشنگی و تنهایی فریاد می‌زند، اما نه برای خودش – برای تمام سرزمین خشکیده‌ای که دیگر حتی بساطی برای نشاط در آن نیست.


1405/03/04 - Monday - May 25, 2026 - 12 : 44 : 11 PM

کودکیخاطرهکتابروایتتنهایی
۵
۱
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید