
و تلخ است
هر بار
نوشدارویی که طلب میداری.
و هر بار
جگرت میسوزد،
اما جز سکون و سکوت نمیدانی،
که اگر کام باز کنی،
گویند تلخکامی.
و تو اما هر بار
آشفته میشوی،
دیگر دلت با من نیست.
نکند مسخ شده؟
پس چرا تو دیگر او نیستی؟
نکند خوشزبانی، پریچهرهای یا گلرخی
درمیان من و تو جاخوش کرده؟
با خودت میگویی:
«کاش دلیلش چنین ساده بود.»
اما
آنچه در میان تو و او جا خوش کرده
جز تصویر نیست.
تصویری که تو از او داری.
و تصویری که او از تو دارد.
که فاصلهی تصویر با واقعیت هر چه بیشتر
فاصلهتان بیشتر
تلخ
مادرم میگفت که همسایهای تُرک داشتند. خانمی خوشبر و رو و خوشصحبت که لهجهای دلنشین داشت و زود با دیگران گرم میگرفت.
این خانم مادربزرگ بنده را دعوت میکند به خانهشان. قهوه ترک برای مادربزرگ و مادرم که آن زمان کوچولو بوده میآورد و یک لیوان کوچولو آب کنار هر فنجان قهوه.
سوال میشود در ذهن مادرم که: «اه، لیوانهای آب دیگر چه میکنند در سینی.» و این خانم عزیز که کنجکاوی مادرم را میبیند پاسخ میگوید: «قهوه آب بدن رو کاهش میده، وقتی آب باهاش بخوری، تنظیم بدنت هم بهم نمیخوره که سرد درد بگیری.»
و بعد از شنیدن این داستان من با خودم گفتم: «چه شیرین پس از هر تلخی شیرینی نهفته است.»
هر موقع حالم چنان بد میشود که به گوشهای پناه میبرم که زیر دستوپای زندگی له نشوم، میدانم پس از این روزهای بد، روزهای خوبی هم انتظار من را کشید.
هر چه بر شدت دردی افزوده شود، نشان بر این میتواند باشد که به انتهای خود نزدیکتر است.
در پشت هر تلخکامی دلیلی نهفته است و تنها گزینه ما «مقاومت» برای به پایان رساندن آن است.
سپید
و تو نیستی
که آسمان چشمهایت
برایم از امید بگویند.
تو نیستی تا با در کنارت قدمزدن،
قلبم بداند کسی هست که او را خواسته باشد.
تو نیستی تا به من یادآوری کنی،
بودن نیازمند بهانه نیست
تو نیستی تا بتوانم دنیا را
برای چند لحظه هم که شده
از نگاه تو ببینم.
که با تو بودن سپید است.
که تو چون نوری هستی که در وجودم پخش میشوی.
دلم کتاب خواندنت رو میخواهد.
صدای گرم تو، تنها میتواند،
از تلخی روزگار بکاهد.
1405/02/19 - Saturday - May 09, 2026