چند روزیست با جناب گنجشک آشنا شدم؛ نویسنده ای چیره دست، متخلق به اخلاق و خوش قریحه.

نامه نگاری های وی، چالش یا بقول مدیران کمپین نامه نویسی اش، آنقدر جذاب بود که چون اویی را با چون منی آشنا کرد؛ چرا که من دیگر نباید باشد و من حرف شیطان بود و هست و خواهد بود.
این من، می داند که هیچکسی نیست و باید "او" شود و آن او نیز روزی "او" می گردد اگر "او" نشده باشد.
بهر روی نامه گنجشک به گنجشک بسیار دل انگیز بود و غزلی را که پیشتر سروده بودم، با شیرینی کلام او تغییراتی دادم، که شاید قند مکرر گردد و نام "ایران" را نیز بدان افزودم که اگر نبود، کُمِیت غزل لنگ میزد؛ و این هم برکت آن نامه نهم است و مطرب آمد پرده ای نو ساز کرد/نغمه جانسوز عشق آغاز کرد...

آتش ار آتش بگیرد جان شود / هفت دریا یک نفس طوفان شود
زین شرر با هر شراره گر بسوخت / جانِ جانِ جان ببین! جانان شود
لیسَ فی النورُ الحیاةُ الآفلین / غرقه بحر است ، اگر کنعان شود
غایب سُکری کنون چون بایزید / صحو از ذنبِ جُنید، ایمان شود
در سماع، هشیاری اش مستهلک است / وحدتِ نی، ناله مستان شود
نی به نی صحرا به صحرا در طریق / شرح اسفارش هلا! عرفان شود
در تجرّد چون بیافشانید جان / این تن و موطن مگر ویران شود؟!
نیست اخلاصش ولی تکبیر زد / خود نباشد! تا در او پنهان شود
خاک عالم بر سرم گر ریختند / در رگانم نور، جان افشان شود
از تلاقی با لب ربّ الوجود / خاک گردم، خاک من ایران شود
آن نامه به گنجشک از دریچه این نگاه...!