
فرض کن همه چیز کاملا عادی پیش میرود. یک رابطه معمولی با فراز و نشیبهای معمولی. گفتوگوهای روزمره، خندههای مشترک، دلخوریهای کوتاه، برنامهریزی برای آینده. تو فکر میکنی طرف مقابلت را میشناسی؛ نه کامل، اما به اندازهای که بتوانی روی تصویرش در ذهنت حساب کنی. تا اینکه یک روز، کاملا تصادفی، توی گوشیاش که دست تو جا مانده متوجه یک حساب کاربری ناشناس میشوی. نامش آشنا نیست، عکسش هم، اما چیزی در لحن و جزئیاتش باعث مکث تو میشود. چند خط که جلو میروی، ضربان قلبت تغییر میکند. کمکم میفهمی این صدا، صدای همان آدمیست که هر روز کنارت مینشیند.
شروع میکنی به خواندن. نه از سر کنجکاوی ساده، بلکه از شوکی که دیگر راه برگشت ندارد. با هر پست، لایهای کنار میرود. با هر اعتراف، تصویری که از او ساخته بودی ترک برمیدارد. انگار وارد اتاقی شدهای که قرار نبوده کلیدش را داشته باشی. اتاقی پر از یادداشتهای خصوصی، میلهای سانسورشده، تجربههایی که هرگز سهم تو نبودهاند.
از تاریکترین گوشههای ذهنش میگه. از فانتزیهایی که جرات نکرده به نزدیکترین آدم زندگیش بگه. از اینکه هیجان براش مهمتر از امنیت بوده. از اینکه گاهی وارد رابطههایی شده که میدونسته سالم نیستن، فقط چون شدت داشتن. از اینکه سالها با مردی متاهل درگیر بوده، نه از سر عشق، بلکه از سر کشش و لذت و ممنوعه بودن. از اینکه از بازیهای قدرت خوشش میاد، از اینکه گاهی اغوا میکنه و بعد عقب میکشه. از اینکه تعلیق براش جذابه، از اینکه گاهی عمدا فاصله ایجاد میکنه تو روابطش. از اینکه بعد از بعضی رابطهها عذاب وجدان میگیره، ولی باز تکرارشون میکنه. از اینکه بین میل و اخلاقش همیشه شکاف بوده.
و حالا تو ماندهای با یک پرسش ساده اما بیرحم: آیا آدمی که دوستش داری همان کسی است که هر روز میبینی، یا همان کسی که شبها در تاریکی اینترنت بیپرده خودش را روایت میکند؟