چالش نامه نوشتن
چالشی که گنجشک عزیز زحمتش رو کشید و بسیار هم در موضوع دست دل بازانه عمل کرد
همین باعث شد که با خودم بسیار فکر کنم برای که بنویسم.
همیشه شروع نوشتن برایم سخت بوده مخصوصا در انشا های مدرسه، تا فکر میکردم که چه بنویسم یکی انشایش را تمام کرده بود و دوان دوان به سمت مثلا سکو میرفت تا انشایش را بخواند
الان هم وضعیتم همین است نمیدانم چه بنویسم برای که بنویسم.. نمیدانم بگذار خود قلم تصمیم بگیرد
نمیدانی چقدر دلتنگت هستم
مداوم خاطراتمان را مرور میکنم
میدانی ان خنده ها ان گریه ها همچیز من بودند.
وقتی میگویم همچیز گمان نکن که اغراق میکنم بلکه واقعا تو همچیز من بودی
یادت است ان روز به خانه تان امدم؟ و بعد از خوردن ناهار مشغول کار شده ایم؟
البته همه کار میکردیم جز کاری که باید میکردیم
تو در حالی که با ان پیراهن زرد رو به رویم چهار زانو نشسته بودی خاطرات را میگفتی
نمیدانم چه شد که ان خاطرات سبب گریه ات شد
و همینطور در نمیدانم چه شد ها سرت را روی شانه ام گذاشتی گریه کردی و منم نفس هایم را کوتاه کردم و در حالتی که خودم هم نمیدانم چطور نشسته بودم بی حرکت ماندم و ارام دستم را روی شانه ات حرکت میدادم حتی مطمئن نبودم قرار است خوشت بیاید یا نه اما انجا بیشتر از همه سدم را شکستم
تو هق و هق گریه میکردی و من جرات نداشتم چیزی بگویم فقط بی حرکت مانده بودم و با خودم کلنجار میرفتم که چطور ارامت کنم
یا یادت است ان روز که اولین کادوی تولدت بهت دادم؟ وقتی جعبه را باز کردی و خنده هایت را دیدم جوری خوشحال شدم انگار ان کادو را به من دادند
وقتی ذوق توی چشمایت را دیدم تمام خستگی هایم که برای یافتن کادو داشتم از بین رفت.
یا ان روز ها که باهم از ته دل میخندیدیم؟ یا شب هایی که تا طلوع باهم حرف میزدیم و اخر از خستگی بیهوش میشدیم؟
تمام ان اغوش هارا یادت است؟
تمام ان اهمیتی که به من میدادی تمام ان لطف ها یادت است؟
تمام مسخره بازی هایی که باهم انجام دادیم تمام والیبال هایی که باهم بازی کردیم تمام کار هایی که باهم انجام دادیم یادت است؟
تو همیشه حالم را میپرسیدی تو همیشه اهمیت میدادی به گونه ای که بعد از تو حس کردم دچار یک خلاء شدم
بعد از تو چه جمله غمگینی..
هنوز نمیتوانم باور کنم
اری بعد از تو
الان. یک سال و دو ماه و بیست سه روز است که از اخرین حرفمان گذشته..
هنوز نمیتوانم باور کنم نمیتوانم باور کنم تو رفته ای نمیتوانم باور کنم دیگر ما دو غریبه بیش نیستیم نمیتوانم باور کنم که تو دیگر همانی که میشناختم نیستی...
من به تو بشدت وابسته بودم انقدر وابسته کلمات در وصفش کم میارند
من به تو اعتماد داشتم و البته من عاشقت بودم
بیشتر از هرچیز من عاشقت بودم
هر گاه حواست نبود به تو خیره میشدم به لبخندت به موهایت به بدنت به همچیزت..
من میتوانستم در وصف زیباییت شعر بگویم
میدانی تو کمبود هایی را در من پر کردی که هیچ خبر نداشتم انها را نیاز دارم
تو باعث شدی من کنارت خود واقعیم باشم.
همه این داشته ها که قبل از تو برای من تعریف نشده بود کار دستم داد
بعد از رفتنت احساس کمبود و خلاء شدیدی کردم و هیچکس نمیتوانست ان را بهبود دهد حتی تو.
چون تو دیگر انی که من میشناختم نیستی..
اغراق نمیکنم تو واقعا یک ادم دیگه شدی.
علایقت باور هایت همچیز عوض شد و بعد از ان از منم متنفر شدی.
شاید من هم جزو ان علایق بودم که دیگر بدرد نمیخورم..
نمیدانم چه شد که اینجوری شد نمیدانم چه کردم که از من متنفر شدی نمیدانم حتی چرا ان شب ان حرف هارا به من زدی و بدون انکه دلیلی بیاری از من فاصله گرفتی..
نمیدانم به چه گناهی مرتکب شده بودم که همچنان بخاطرش دارم مجازات میشوم
مجازاتی طاقت فرسا که نمیتوانم از ان فرار کنم
من همچنان به تو وابسته ام.
وابسته کسی که الان هستی نه.
وابسته کسی که دیگر هیچ جا نمیتوانم پیداش کنم.
تو برای من نقطه امن بودی تو بهترین کس من بودی تو همچیز من بودی
حال همچیز من مرده است و نمیدانم چطور زنده ام.
لعنت حتی تو قرار نیست این را بخوانی البته خواندن یا نخواندش فرقی به حالم نمیکند
هر گاه میبینمت با ان قیافه ای که هیچ شبیه قبل نیست احساس عجیبی میکنم. واقعیتش از ادمی که الان هستی بشدت تنفر دارم و میخواهم سر به تنت نباشد
گویی تو کسی هستی که عزیز من را کشتی
از تو متنفرم که عزیزم را کشتی از تو متنفرم که باعث به وجود امدن چاله هایی در وجودم شدی.
من دیگر نمیتوانم این چاله هارا پر کنم.
و همش تقصیر توست.
نمیدانم کاش هرگز با تو اشنا نمیشدم
اما نه اگر اشنا نمیشدم دیگر ان خاطرات خوش هم نبود. خاطرات خوشی که در اعماق قلبم دفن کرده ام و ان هارا میپرستم دیگر نبودند
اما نمیدانم می ارزند به حس مزخرفی که حال دارم و تمام هم نمیشود؟
نمیدانم ولی میدانم بیشتر از هرچیز دلتنگت هستم
دلتنگ تویی که دیگر نیستی و نخواهی بود
من از ته وجودم میخواهم فقط یک بار دیگر با تویی که تو را برایم تعریف میکرد وقت بگذرانم
فقط یک بار کفایت میکند..
