ویرگول
ورودثبت نام
پریا مقدم
پریا مقدمنویسنده‌ام؛درگیرِ فکر، واژه و سکوت. در ویرگول می‌نویسم تا شاید کسی، جایی میان سطرها، خودش را پیدا کند.
پریا مقدم
پریا مقدم
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

هرگز تمام نشد

قهوه‌اش سرد شده بود و نگاهش نیز سردتر.

گمان می‌کنم که در کورسوی ذهنش به دنبال چیزی می‌گشت که سال‌ها جنازه‌اش در آن‌جا بدون دفن جا مانده بود و حالا بوی تعفنش وجدانش را بیدار کرده بود.

انگار زمان، با سماجتی لجوج، همان نقطه را تحریک می‌کرد؛جایی میان خواستن و نتوانستن.

انگشتان یخ زده‌اش دور فنجان حلقه شد، بی‌آنکه گرمایی احساس کند؛بی‌آنکه بفهمد روحی در تن دارد.

بعضی زخم‌ها هرگز خونریزی نمی‌کنند؛فقط می‌پوسند و آرام‌آرام همه‌چیز را آلوده می‌کنند.

او خوب می‌دانست فرار، تنها شکل دیگری از ماندن است.

سال‌ها خود را قانع کرده بود که سکوت، نوعی نجات است، اما حالا سکوت بوی مرگ می‌داد، بوی نیستی.

خاطره‌ها مثل پروانه‌های سیاه برخاسته از دنیای مردگان دور سرش می‌چرخیدند و هر بار روی همان جنازه می‌نشستند؛جنازه‌ای که اسمش را «گذشته» گذاشته بود تا کمتر بترسد و راحت‌تر بتواند تمام شده تصورش کند.

پلک‌هایش را بست، اما تاریکی هم دیگر پناه نبود. چیزی درونش آرام زمزمه می‌کرد: بعضی چیزها اگر دفن نشوند، روزی صاحبشان را دفن، ذره ذره‌ی وجودش را نیست و نفسش را قطع می‌کنند...

-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.

نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶 𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊

نویسندهمرگگذشته
۲۲
۱۱
پریا مقدم
پریا مقدم
نویسنده‌ام؛درگیرِ فکر، واژه و سکوت. در ویرگول می‌نویسم تا شاید کسی، جایی میان سطرها، خودش را پیدا کند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید