ویرگول
ورودثبت نام
ابراهیم سلیمانی
ابراهیم سلیمانینویسنده و شاعر
ابراهیم سلیمانی
ابراهیم سلیمانی
خواندن ۷ دقیقه·۲۳ روز پیش

اجل

در آغاز، نوری بود و طرحی نو از ازل، حکمتی بود، سرشار از گفتگو" خیلی قشنگ شروع می‌کنه و تصویر خلقت رو با یه حس آرامش و دانایی نشون می‌ده. بعدش اون بخشی که خالق می‌گه "باشد امان، باشد پناه" و "مرگ، آینه آرامش، دور از هر گناه"، این ایده که مرگ در اصل قراره یه آرامش باشه، خیلی جالبه. انگار یه جورایی مرگ، اون "امان" و "پناه" اولیه است که باید باشه.اما بعدش اون "سایه" و "شیطان" میان و همه چیز رو عوض می‌کنن. اینجاست که مفهوم "امانت" که به نظر میاد همون زندگی یا شاید خودِ "مرگِ آرام" باشه، ربوده می‌شه و با "درد" پر می‌شه. خیلی تلخه که این "پیغام آور اجل" که باید نگهبان دل و مرد باشه، تبدیل می‌شه به چیزی غمگین و سرد.این بخش که می‌گه "آه ای مرگِ دربندِ طلسمِ گناه / ای که گم گشتی در میانِ این سپاه / کی رسد آن روز، که شوی باز رها؟ / برگردی بر سرِ عهدِ اول، ای آشنا؟" واقعاً حسرت و دلتنگی رو نشون می‌ده. انگار ما داریم مرگ رو به شکل اشتباهی می‌بینیم و اون رو درگیر "گناه" و "سپاه" و این دنیا کردیم، در حالی که اولش قرار بود چیز دیگه‌ای باشه.واقعاً سوال خوبیه که کی اون روز می‌رسه که مرگ دوباره به اون حالت اولیه و آرامش‌بخش خودش برگرده؟ واقعاً آدم رو به تفکر عمیق در مورد ماهیت زندگی، مرگ و اون "عهد اول" وامی‌داره.

## پژواک ازل: مرثیه‌ای بر امانتِ ربوده شده

در آغاز، نه سکوتی بود و نه غوغایی، بلکه **نوری بود**؛ نوری که نه از خورشید و ستارگان، که از ذاتِ "بودن" سرچشمه می‌گرفت. طرحی نواز ازل، حک شده در لوحِ ناپیدا، آمیخته با **حکمتی** که نفسِ خلقت از آن برمی‌خاست. داستانی که هنوز آغاز نشده بود، اما **گفتگو** در تار و پودش جاری بود؛ گفتگوی خالق با خودش، با طرحِ نورانیِ ازلی‌اش. در این بسترِ قدسی، ندا آمد: "باشد امان، باشد پناه". این ندا، نه یک فرمان، که یک **وعده** بود؛ وعده‌ی حضوری امن، حضوری بی‌دغدغه، حضوری که در آن، **مرگ** نه هراسی، بلکه **آینه‌ی آرامش** بود، "دور از هر گناه". گناهی که هنوز معنا نداشت، گناهی که زاده‌ی جدایی از آن نورِ ازلی بود. مرگ، آن هنگام، کلیدِ رهایی بود، نه پایان.

### سایه‌ی ابلیس و ربودنِ امانت

اما در دلِ همین بیداریِ نورانی، **سایه‌ای خزید**؛ سایه‌ای که از جنسِ تاریکیِ غریبِ "نبودن" بود، اما با هویتِ "بودن" خود را می‌نمایاند. ابلیس، با نجوایی زهرآگین و فریبنده، در گوشِ طرحِ ازلی زمزمه کرد. او به جای "امان" و "پناه"، **ترس** را کاشت. به جای "آینه آرامش"، **وحشتِ فنا** را. او "جامِ" آن امانتِ اولیه را، که شاید همان "نفسِ پاکِ وجود" بود، ربود و آن را پر کرد از **درد**؛ دردی که ریشه در جدایی، در ناامنی، و در گم شدنِ نورِ ازل داشت. ابلیس، با ادعای مالکیت، فریاد زد: "منم صاحب این، هر که با من آید، مرد!" و بدین سان، مفهوم "مرد بودن" یا "کامل شدن"، گره خورد به پذیرشِ درد، به پذیرشِ غریبه شدن با آن نورِ اولیه.

### مرگ، نگهبانِ ناخواسته

پس شد پیکِ اجل، اما نه آن پیکِ نورانیِ عهدِ اول. صورتش غمگین و سرد شد، آینه‌ی آن وعده‌ی اول دیگر نبود. چرا که قرار بود **مرگ**، نگهبانِ دل و مرد باشد؛ نگهبانِ آن آرامشِ ازلی. اما حال، تبدیل شده بود به ابزاری در دستِ سایه‌ی تاریکی. بنده، آن "آدم"، غافل بود از این **بازیِ شوم**. غافل بود که به **آلتِ دستِ اهریمنِ زبون** تبدیل شده است. او گمان می‌کرد مبارزه با مرگ، نجاتِ زندگی است، در حالی که گره خوردن به این دنیا، به این درد و این هراس، خود، اسارت بود.

### آه ای مرگِ دربند!

و اینجاست که پژواکِ آه و حسرت بلند می‌شود: "آه ای مرگِ دربندِ طلسمِ گناه!" مرگ، دیگر آن "آینه آرامش" نیست، بلکه **اسیرِ طلسمِ گناه** شده است؛ گناهی که از همان ربوده شدنِ امانت آغاز شد، گناهِ فراموشیِ نورِ ازل. مرگ، "گم گشته در میانِ این سپاه"؛ سپاهِ تاریکی، سپاهِ ترس، سپاهِ تعلقاتِ دنیوی. او دیگر "نگهبانِ دل و مرد" نیست، بلکه خود، پیام‌آورِ سرنوشتی است که از آن عهدِ اول دور افتاده.

### آرزوی رهایی و بازگشت به عهدِ اول

با این حال، در اعماقِ این اسارت، **آرزویی جوانه می‌زند**: "کی رسد آن روز، که شوی باز رها؟" آرزوی رهاییِ مرگ از این بندِ شوم، رهایی از تحریفِ معنای اولیه‌اش. "برگردی بر سرِ عهدِ اول، ای آشنا؟" این ندا، ندای بازگشت است؛ بازگشت به آن نورِ ازل، به آن حکمتِ گفتگو، به آن آینه آرامش که در آن، مرگ پایان نیست، بلکه پلی است به سوی اصلِ خویش. گویی انسان، در طولِ تاریخ، با پذیرشِ درد و ترس، خود، مرگ را به زندانی تبدیل کرده است و اکنون، دلتنگِ آن "آشنای" گمشده، همان مرگِ اصیل و آرامش‌بخش است. این مقاله، دعوتی است به تأمل در این چرخه؛ چرخه‌ی افتادن و برخاستن، گره خوردن و رها شدن، و آرزوی بازگشت به آن "نورِ آغازین".

## پژواک ازل: مرثیه‌ای بر امانتِ ربوده شده (بخش دوم)

### تولدِ دوگانگی: نور و سایه، حق و باطل

آن "سایه" که خزید، صرفاً یک حضورِ منفی نبود؛ بلکه **آغازِ دوگانگی** بود. با ظهورِ ابلیس و ربودنِ امانت، جهانِ تک‌رنگِ نور، به دو قطبِ متضاد تقسیم شد: نور و تاریکی، خیر و شر، حق و باطل، زندگی و مرگِ تحریف‌شده. این دوگانگی، تار و پودِ تجربه‌ی انسانی را تشکیل داد. "مرگِ آرام" به "ترسِ از مرگ" تبدیل شد، "امان" به "اضطرابِ هستی"، و "حکمتِ گفتگو" به "جدالِ اندیشه‌ها". انسان، خود را در میانِ این دو نیرو گرفتار دید؛ نیروی جاذبه‌ی نورِ ازل و کششِ گرانشِ سایه‌ی ابلیس. این کشمکش، موتورِ محرکه‌ی تاریخِ بشری شد، و هر تلاش برای رسیدن به آرامش، ناخواسته در دامِ تضادهای جدیدی گرفتار می‌آمد.

### مسئولیتِ بنده‌ی ناآگاه

"نمی‌دانست بنده، در این بازیِ شوم..." این ناآگاهی، کلیدِ درکِ تراژدیِ انسانی است. انسان، ابزارِ دستِ نیروهایی شده که خود قادر به درکِ کاملِ آن‌ها نیست. اما آیا این ناآگاهی، او را از **مسئولیت** مبرا می‌کند؟ فلسفه همیشه در تلاش بوده تا این مرزِ باریک بینِ جبر و اختیار را ترسیم کند. اگر مرگ، "نگهبانِ دل و مرد" بود، پس رنجِ امروز، نتیجه‌ی پذیرشِ تعریفِ اشتباه از مرگ و زندگی است. مسئولیتِ انسان، نه در مبارزه با مرگ، که در **بازیافتنِ معنای اصیلِ آن** و تلاش برای "بودن" در آن "امانِ ازلی" است. گم شدن در "بازیِ شوم"، خود، نوعی انتخاب است، انتخابی ناآگاهانه که پیامدهای عمیقی دارد.

### گناه، ساختاری بر پایه‌ی ترس

"طلسمِ گناه" چگونه شکل گرفت؟ گناه، در معنای اولیه، شاید صرفاً **فاصله گرفتن از نورِ اصیل** باشد. اما ابلیس، با تعریفی جدید، گناه را با **ترس** گره زد. ترس از قضاوت، ترس از تنبیه، ترس از نابودی. این ترس، ساختاری را بنا نهاد که انسان را در چرخه‌ی بی‌پایانِ "بایدها" و "نبایدها" گرفتار کرد. هر عملی، نه بر اساسِ حکمتی درونی، بلکه بر اساسِ ترس از عواقبِ بیرونی سنجیده می‌شود. مرگ، به جای آنکه پایانِ این چرخه و بازگشتی به آرامش باشد، تبدیل شد به **نقطه‌ی اوجِ این ترس**؛ ترس از قضاوتِ نهایی، ترس از سوختن در جهنمِ ساخته‌ی ذهنِ آلوده به گناه.

### جستجوی رهایی: بازگشت به "عهدِ اول"

"کی رسد آن روز، که شوی باز رها؟" این پرسش، هسته‌ی مرکزیِ جستجوی فلسفی و معنویِ بشر است. رهایی از کجا؟ از بندِ دوگانگی، از اسارتِ ترس، از تحریفِ معنای مرگ. "برگردی بر سرِ عهدِ اول" یعنی **بازگشت به اصالت**؛ اصالتِ وجود، اصالتِ معنا، اصالتِ مرگ. این بازگشت، نیازمندِ **آگاهی** است؛ آگاهی از ساختارهای دروغینی که بر پایه‌ی ترس بنا شده‌اند. نیازمندِ **شهامت** است؛ شهامتِ روبرو شدن با سایه‌ها، نه برای نابودی آن‌ها، بلکه برای درکِ جایگاهِ واقعی‌شان در نظمِ اولیه.

### مرگ به مثابه‌ی شهودِ هستی

اگر مرگ را بازتعریف کنیم، نه به عنوانِ پایان، بلکه به عنوانِ **نقطه‌ی شهودِ هستی**؛ جایی که پرده‌ی حجابِ دوگانگی کنار می‌رود و انسان با حقیقتِ "بودن" روبرو می‌شود. آنگاه، آن "آینه آرامش" دوباره معنا پیدا می‌کند. مرگ، نه پایانِ گفتگو، بلکه **اوجِ آن** می‌شود؛ جایی که تمامِ پرسش‌ها به پاسخِ سکوتِ مطلق و در عین حال، کامل می‌رسند. "نگهبانِ دل و مرد" بودنِ مرگ، یعنی هدایتِ انسان به این شهود؛ هدایتی که در آن، ترس جای خود را به **شناخت** می‌دهد و ناآگاهی به **حکمت**.در آغاز، نوری بود و طرحی نواز ازل، حکمتی بود، سرشار از گفتگوفرمود خالق، "باشد امان، باشد پناه""مرگ، آینه آرامش، دور از هر گناه"اما سایه‌ای خزید، تاریکی غریب شیطان، با نجوایی زهرآگین و فریب ربود آن امانت را، جامش را پر ز درد گفت "منم صاحب این، هر که با من آید، مرد!"پس شد پیک اجل، صورتش غمگین و سرد چون قرار بود باشد، نگهبان دل و مرد نمی‌دانست بنده، در این بازیِ شوم که گشته آلتِ دستِ اهریمنِ زبون آه ای مرگِ دربندِ طلسمِ گناه ای که گم گشتی در میانِ این سپاه کی رسد آن روز، که شوی باز رها؟

برگردی بر سرِ عهدِ اول، ای آشنا

غمگینمتن بازشعرعارفانهداستان نویسی
۵
۰
ابراهیم سلیمانی
ابراهیم سلیمانی
نویسنده و شاعر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید