
بنگ… بنگ… بنگ…
و این صدا حوالی ساعت هشت در تمام شهر پیچید.
اما کمی آنسوتر، در دهکدهی سوار، این صدا چون موجی ضعیف از رادیویی کهنه به گوش اهالی میرسید.
آن شب، عدهای از مردم رفته بودند تا صدایشان را به گوش خدایان قدرتی برسانند،که چکش ناعدالتی شان همواره بر سر قشر فرودستان جامعه فرود میآمد.
خیابان پر بود از شیران و پلنگانی که در خون خود غوطهور بودند و در آخرین ثانیههای عمرشان خم به ابرو نیاورده بودند.
آن شب، گیشا بر پشتبام گلی و ترکخوردهی خانهشان در دهکده، چشم بهسوی شهر دوخته بود.
با هر صدای گلوله که از تفنگی شلیک میشد، قطره اشکی به یاد عزیزی که از دست میرفت، از چشمانش فرو میچکید.
باد سردی میوزید و دهکده به طرز جادوآسایی به خوابی زودرس و زمستانی فرو رفته بود.
نه پچپچ آدمی، نه گریهی کودکی؛ گویی بیانیهی وزیر دادگستری کار خودش را کرده بود:
[اشد مجازات برای خاطیانی که علیه حکومت شعار میدهند]
خواب از چشمان تر گیشا گریخته بود و برای آرام کردن ذهن پرمخاطرهاش، بهسوی رودخانه راه افتاد.
باد ابرها را از آسمان پرانده بود و مهتاب، نورانی و سرد، چهرهی جادهی منتهی به رودخانه را روشن میکرد.
سایهی دراز گیشا، چون روحی سرگردان، گاه در میان درختان انبوه گم میشد و پس از لحظهای، چون آهنربایی قوی، دوباره به خاک سیاه جاده میچسبید.
روحیهی جنگندگی سالها بود که در میان اهالی مرده و جای خود را به خُلقی چاپلوسانه داده بود.
ده پر بود از مردگانی که از ترس مرگ، حاضر به گفتن حقیقت نبودند.
بوی تعفن مردار بر دهکده حکمفرما بود.
گیشا زیر طاق نمدار درختان سرو نشست و رودخانه را نگاه کرد؛
رودخانهای که چون ماری عظیم، جسته و بیقرار، در حرکت بود.
در میان جنگل خاطرات شوم اهالی و رفتار مشمئزکنندهشان گم شده بود که ناگهان جنازهی جوانی رعنا و خوشسیما را دید که بر سطح آب شناور بود.
بوی خوش گل یاس وحشی، همراه جنازه در فضا پیچید.
چوبی بلند از کنارهی رود برداشت و پابهپای جنازه شروع به دویدن کرد.
جریان آب، جنازه را بهسوی شاخههای آویزان درختان برد و شلوار سیاه و خونینش لابهلای شاخهها گیر کرد.
گیشا کفشهایش را درآورد، پاچهی شلوارش را بالا زد و به آب زد.
با سختی و مشقت، جنازه را بیرون کشید.
دو تیر به او اصابت کرده بود؛ یکی به مغزش و دیگری پایین قلبش، و از همین دو زخم بود که عطر یاس وحشی تراوش میکرد.
گیشا عطر شرابگونه را چون مستی سر میکشید.
در همان لحظه، متوجه چیزی عجیب در وجودش شد:
دیگر دستانش نمیلرزید و ترسی که تا ساعتی پیش تمام وجودش را فرا گرفته بود، رخت بربسته بود.
احساس میکرد شجاعترین فرد روی زمین است.
جنازه را کول کرد و به دهکده آورد.
هوای فاسد و مشمئزکنندهای که سالها چون پردهای بر دهکده سایه انداخته بود، با ورود جنازه جایش را به عطر یاس وحشی داد.
همه با هیجان بهسوی بو کشیده شدند.
در چند دقیقه، میدان ده چنان پر شد که جای سوزن انداختن نبود.
جمعیت برای بو کشیدن جنازه صف کشیدند.
تنها یک خانواده از این اتفاق ناخشنود بود و در میان جمعیت میدان دیده نمیشد:
خانوادهی حبیب زاده.
چهار پسر بزرگ خانواده برای سرکوب مردم به شهر رفته بودند و آنهایی هم که در خانه مانده بودند، ماسک بر صورت داشتند تا بو را حس نکنند.
سیدمحمد، پدر پیر و فرسودهشان که چون کمانی خمیده بود، با شتاب دستور داد تا بازگشت پسرها، هیچکس از خانه خارج نشود تا تصمیم را با حضور همه بگیرند.
اما بیرون، غوغایی برپا بود.
جنازهای که هیچکس از گذشتهاش خبر نداشت، اما از صورت گلگون و بویش میشد فهمید از نظرکردگان باریتعالی است.
فردای آن روز، دو سه روستای اطراف، با شنیدن خبر پیدا شدن قدیسی که عطر خوشش دهکدهی سوار را پر کرده بود، گرد میدان جمع شدند.
حسی مشترک پس از بوییدن جنازه در همه شکل گرفته بود:
احساس پرندهای که از قفس رها شده؛ بیباک و خستگیناپذیر.
همین امر باعث شد خانوادهی حبیب زاده، برای چارهاندیشی، دهکده را ترک کنند.
جمعیت زیارتکننده روزبهروز بیشتر شد.
حالا دیگر همه بیپروا از فقر، تورم، اقتصاد بیمار و فساد سیستماتیک اداری حرف میزدند.
بند از پای همگان گسسته بود و دستگاههای حکومتی توان به اسارت کشیدن این کوه جمعیت را نداشتند.
اما یک روز، خبرها از طریق خانوادهی حبیب زاده و دیگر خودفروختگان اطراف به بخشداری و استانداری رسید.
بیستوسه ماشین زرهپوش مشکیرنگ، دهکده را محاصره کردند.
چند نفر، از جمله گیشا، خواستند جنازه را به جایی دیگر منتقل کنند که گارد سرکوب شروع به تیراندازی کرد.
در چشمبرهمزدنی، خون سرخ، خاک سیاه و حاصلخیز ولایت درود را تسخیر کرد.
گیشا که گلولهای به پای چپش خورده بود، توانست از مهلکه جان سالم به در ببرد.
مأموران سیهپوش، که تنها چشمان خشمگینشان از پشت نقاب پیدا بود،
تمام جنازهها را روی هم ریختند، پنج گالن بنزین رویشان پاشیدند، آتش زدند و رفتند.
آن شب، پسر حسین بزاز که پرستار بود، گلوله را از پای گیشا بیرون آورد.
اما آن شب با همهی شبها فرق داشت.
دود سیاه و سربیرنگ حاصل از سوختن جسدها، چون مهی غلیظ، آسمان را پوشاند.
نیمهشب، آسمان غرید و بارانی زردرنگ، همراه با تندرهایی هولناک، ولایت درود را درهم کوبید.
چهار روز و چهار شب، بیوقفه باران بارید و همهجا را زرد کرد؛ حتی خاک سیاه درود را.
پس از آن، ابرها رفتند و جای خود را به ابرهای سیاه و کلمشکل دادند.
هوا استخوانسوز شد و دوباره آسمان شروع به باریدن کرد؛ اینبار نوبت برف بود.
دو روز و دو شب، برف بارید و خانهها زیر دانههای شفاف و سفید گم شدند.
پس از قطع شدن برف، چیزی شگرف همگان را مبهوت کرد:
در اوج زمستان، جایی که جسدها سوزانده شده بودند، تپهای از شقایقهای واژگون روییده بود؛
شقایقهایی با سرهای سرخ و برگهای سبز ابریشمی.
در ژرفای ناامیدی، نشانهای تازه، چون سنگی شیشهی ترس را شکست و امید را بازگرداند.
گویی دهکدهی سوار برگزیدهی قیامی الهی شده بود و مردمانش دیگر باکی از مردن نداشتند.
اولین کار اهالی، بیرون راندن خانوادهی حبیب زاده بود.
خانههایشان را ویران کردند و با چوب در دست و شعار دیگر نمیترسیم، راهی فتح بخشداری شدند.
در مسیر، روستاهای دیگر به آنها پیوستند و سیل جمعیت به راه افتاد.
گیشا که توان همراهی نداشت، با چوبی زیر بغل، آرامآرام رفت و کنار رودخانه، به انتظار خبر نشست.
یک ساعت بعد صدای تیراندازی بلند شد و کمی بعد، رود سیاه و خونین گشت.
بار دیگر بوی یاس وحشی در مشام گیشا پیچید.
جسدها یکییکی بر رود سوار بودند و از برابر دیدگانش میگذشتند.
آب توان تحمل سنگینی شهامتشان را نداشت؛
گاهی جسدها زیر آب میرفتند.
ناگهان، گیشا جسد خودش را دید؛
گلولهای در قلب و دیگری در مغزش.
از حفرههای زخمها، بوی یاس وحشی تراوش میکرد.
جنازه رفت و رفت تا به شاخهی درختی گیر کرد.
گیشا عصای بلندش را برداشت، پاچهی شلوارش را بالا زد.
دید کسی نیست.
در سکوتی مرگآور، خودش جنازهاش را کول کرد، به میدان آورد، بر زمین پهن کرد و در مهی غلیظ ناپدید شد.
شاید دهکدهی سوار و ولایت درود پیروز میدان نبرد نشده بودند،
اما هیچگاه آن بالادستها نتوانستند بوی یاس وحشی
و تپهی شقایقهای واژگون را از میان ببرند…