حمیدرضا·۱۸ روز پیشدانههای برفرقص پیچدرپیچ دانههای برف پردهایست که آنسوی خیابان را از چشمم پنهان میکند. اینجا زیر سقف این پاساژ بزرگ، پیرمردی کتابهایش را روی میز…
حمیدرضا·۱ ماه پیشآنجا که صداها نمیرسند«نمیای بازی کنیم؟» صداش از پشت شیشه مبهم بود. انگار یکی از پشت سر گوشام رو با دستاش گرفته باشه. همونطور که نگاش میکردم این جمله رو با ناام…
Who Are You When No One Is Looking·۶ ماه پیشصید موجهای طلایی در غروب آبانبه من مواد خام به صرف نوشتن بدهید.
هفتقیچی؛·۲ سال پیشرهبر مافیای شرق و شمال؛ نارا شینوی p1نارا؛ پسری که از بچگی تو فقر و سختی زندگی کرده و سختی هایی که دیده باعث شده کارش به مافیا بکشه و بخاطر زور، هوش و سرعتش، تبدیل به…
Zahra Sadat·۲ سال پیشدفترچه زیر تختهیچ وقت نفهمیدم پدر با خودش چه فکری کرده بود که سیمین را به خانه مان آورد. از همان روزی که پای نحسش به خانه باز شد همه چیز به هم ریخت. مدتی…
ناصراعظمی :نویسندهدرداستانکده·۲ سال پیشواخان -ناصراعظمیداستان راجب دهکده ی که درگیر مال ثروت میشوند ودراین راه مردم ازاری زیادی انجام میدهند ودرادامه مورد غضب خدا قرهر میگردند