
آخر شب بود. شکمم شروع کرد به غرغر کردن. داخل یخچال، چیزی جز یک تخممرغ فاسد و تکهای نان کپکزده پیدا نمیشد.
شلوارم را پوشیدم، در جیبم اسکناس مچالهی پنجاه هزار تومانی را بیرون آوردم، کمی صافش کردم و از خانه بیرون زدم تا چیزی برای خودم بخرم.
شب تاریک بود. هیچ خودرو و عابری در خیابان دیده نمیشد. سکوت همهجا را گرفته بود. تنها صدای قدمهایم روی سنگفرش نمخورده پژواک میکرد.
چراغهای خیابان گاهگاهی چشمک میزدند، مثل قلبی که به زور میزند.
تا آن سر چهارراه رفتم؛ هیچ مغازهای باز نبود. ویترین عتیقهفروشی آن سر خیابان نظرم را جلب کرد. به آن سو رفتم.
داخل ویترین، آینهای قدیمی با قاب چوبی و گردوخاک گرفته مرا به خود کشید.
به آینه نزدیک شدم تا خودم را ببینم، اما تصویری از من نبود. لباسهایم آشنا بودند، اما صورت کسی دیگر بود. با دستان لرزان دستی به صورتم کشیدم.
صورت سفید و تاریک آنسو، انگار مرا میدید و میخورد.
ترس بر جانم نشست و قلبم شروع به تندتند زدن کرد. میخواستم دور شوم، اما قدمهایم سنگین شده بودند و مرا روبهروی آینه نگه میداشتند.
تمام توانم را جمع کردم و سرم را به سمت خیابان چرخاندم. با هر سختی از آنجا دور شدم، اما از آن لحظه به بعد، چیزی در من تغییر کرده بود.
در شبها، سایهام کمرنگ میشد. احساس میکردم قلبم نصفه شده و نیمهی دیگرش همان چهرهی خلأ سیاه و سفید است.
از آن شب، هر بار که آینه میبینم، از نگاه کردن اجتناب میکنم.
نویسنده:ناصراعظمی