
هوای بیرون دمکرده و سنگین بود.
دودغباری خاکستری تمام کوه «پروآو» را پوشانده بود.
بابا طبیب رفت، دفتر یادداشتش را باز کرد و چیزی در آن نوشت.
بعد کولهاش را برداشت و بیرون زد.
سکوتی کشدار تمام دشت را دربر گرفته بود.
در سیاهچادرِ پایین آلونکش نه گوسفندی دیده میشد و نه آدمی.
او با گامهایی سنگین و آهسته راه همیشگیاش را پیش گرفت.
چند ساعت میان کوهها پرسه زد و کولهاش را از ریواسهای ساقهدرشت و گوشتی پر کرد.
در راه بازگشت، تشنه و خسته، به نزدیکی چشمهی سفید رسید.
آنجا دوباره صدای دختر را شنید.
میخواند.
زبانش شبیه کردی سورانی بود:
«مشکم را پر میکنم،
گوسفندانم را میدوشم،
خانهی من همینجاست؛
میان کوه، میان دشت...
آسمان سقف من است.»
بابا طبیب همانجا خشکش زد؛
مثل مجسمهای سنگی.
با خود گفت:
«چه صدای زیبایی...
بیشک اگر این دختر جای دیگری بود، خوانندهی بزرگی میشد.»
و آهی از سر دلسوزی کشید.
چند قدم جلوتر، دختر متوجه حضور او شد.
ناگهان آوازش را برید و مشک نیمهپر را گره زد.
در یک لحظه، نگاه بابا طبیب در چشمان سیاهِ کردیِ دختر و گیسوانِ بافتهی پرکلاغیاش که روی سینه ریخته بود، قفل شد.
انگار صاعقهای بر فرق سرش فرود آمده باشد.
دختر، چالاک و رمنده، چون اسبی وحشی از آنجا دور شد.
بابا طبیب نیز، انگار تشنگی را از یاد برده باشد، آرام به آلونکش بازگشت.
دفتر یادداشتش را گشود و بیتی از حافظ نوشت:
«سلسلهمویِ دوست حلقهی دام بلاست...»
از آن روز و بعد از آن اتفاق، بابا طبیب کمتر از آلونکش بیرون میآمد.
در هاون مسی کهنهاش چیزی میکوبید.
بعد به سرِ چشمه میرفت و کمی آب میآورد.
بومی سفید و اندکی چرکگرفته را مقابل خود پهن کرده بود.
با رنگهای طبیعیای که خودش ساخته بود، چند روز پیاپی مشغول کشیدن دو جفت چشم سیاه شد.
چشمها را با وسواسی عجیب میکشید؛
انگار میترسید اگر ذرهای اشتباه کند، چیزی را برای همیشه از دست بدهد.
در همان روزها، پسر کلای حسین مریض شد.
کلای حسین برای گرفتن داروی گیاهی نزد بابا طبیب آمد، اما بابا طبیب با بیمیلی آشکاری تنها کمی دارو به او داد.
دو روز بعد، صدایی که چون واقواق سگ در دشت میپیچید، جلوی آلونکش بلند شد.
صاحب صدا، زنِ عجوزهی کلای حسین بود.
فریاد میزد:
«این چه دارویی بود به خوردِ بچهام دادی؟
نهتنها بهتر نشده، شب و روز مثل آدم تیرخورده به خودش میپیچه!»
بابا طبیب که سعی میکرد خشمش را فرو بخورد، با صدایی گرفته و آرام گفت:
«مادر...
من فقط همینقدر از گیاهان دارویی سر درمیآورم.
داروی گیاهی که یکشبه معجزه نمیکند.
اگر حالش بدتر شده، ببریدش شهر... پیش یک پزشک حاذق.»
اما زن، بیآنکه به حرفهایش گوش دهد، زیر لب نفرینکنان به سوی روستا برگشت.
در روستا شایع شده بود که بابا طبیب با دارویی اشتباه، نزدیک بوده جان پسر کلای حسین را بگیرد.
بعد از پخش شدن آن حرفها، دیگر کسی برای درمان نزد او نرفت.
غذایش شده بود ریواسهای ترش کوهی و گیاهان فصلی.
کمکم لاغرتر میشد؛
آنقدر که استخوان گونههایش از زیر پوست نمایان شده بود.
اما با همان استمرار و وسواسی که تنها به خودش تعلق داشت، همچنان به کشیدن نقاشی ادامه میداد.
ساعتها روبهروی بوم مینشست و چشمها را میکشید؛
چشمهایی سیاه، خاموش و عمیق...
انگار میخواست چیزی را که در حال نابودی بود، با رنگ و قلممو برای همیشه زنده نگه دارد.